همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوستی دارم که خدا را یک توهم احمقانه می‌داند و آنقدر روی احمقانه بودنش تاکید دارد که اگر مثلا بگویی "خدا رحمتش کنه" تمام سعیش را می‌کند که تو را از اینهمه بی‌شعوری نجات بدهد و از اعتقاد به یک توهم منقرض شده که آنقدر در تو ریشه دارد که توی حرف‌های روتین هم اسمش را می‌بری رهایت کند؛ نه با زور و توهین، با گپ راجع به منبع خیالی "خدا" و آدم‌های قرن‌های گذشته که برای امید و وحدت و کنار آمدن یا بدبختی‌هایشان بتی نامرئی ساخته بودند ولی حالا قرن 21 است و... او همیشه دنبال چیزی است که به‌جای خدا آن را بپرستد. این سرچ دائمی را توی ناآرامی‌ها و و سیگارها و کراک‌ها و مشروب‌ها و حرف‌ها و به در و دیوار کوبیده شدنش دیده‌ام. خودم دیده‌ام.

دوستی داشتم که لائیک بود و یک‌بار شجاعانه و مقتدرانه جلوی منِ نسبی‌گرا و دوست مسلمانم و دوست ارمنی‌مان اعتراف کرد که تاوقتی اراده و اختیار و تلاش فردی‌اش را دارد نیازی به اعتقاد به موجودی خیالی به اسم خدا نیست. می‌گفت همه چیز همین تلاش آدم‌هاست و خدا توجیه گرسنگی روباه‌های شل است و آدم‌های یکجانشین و مفت‌خور برای تحمل بدبختی‌هایشان خدا و تقدیر را سرهم کرده‌اند که مقصر جلوه نکنند. او خدا نداشت، آرام و مطمئن بود و دنبال تلاش برای ساختن زندگی بود. او خدا نداشت و به آنهایی که خدایی را برای پرستیدن و لحظه‌های توجیه و تحمل بدبختی‌هایشان داشتند نمی‌گفت احمق. خدای او تلاش و محبت و سلامتی و شعور بود.

۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۴۸
حمیده کوه افکن

با آدم‌هایی که به اندازۀ خودم تجربه داشته‌اند و چیز یاد گرفته‌اند و از سیاست به اندازۀ من متنفرند و از مذهب به اندازۀ من دورند و نظرشان راجع به پسرها با من یکی است و مثل من کتاب می‌خوانند و پیرو ایدئولوژی نسبی‌گرایی‌اند، هرگز نمی‌توانم دوستانه قدم بزنم و از دوستی‌مان لذت ببرم و باز باهاش قرار بیرون رفتن بگذارم. دوست باید یا قدری از تو احمق‌تر باشد تا بتوانی میان حرف‌های الکی و خوراکی لمباندن و ساز زدن و خرید کردن نصیحتش هم بکنی و چیز بهش یاد بدهی، تا حس کنی تاحالا زندگی‌ات را غیر از خوردن و خوابیدن صرف بزرگ شدن هم کرده بودی و به خودت افتخار کنی، یا باید خیلی از تو پخته‌تر باشد و هی بهت چیز یاد بدهد که حس کنی همۀ 24 سال عمرت را صرف خوابیدن و خوردن کرده‌ای و نه عکاس شده‌ای، نه نوازنده، نه کتاب دندان‌گیری خوانده‌ای نه چیز به درد بخوری نوشته‌ای و خاک تو سرت! دوست باید به دردی بخورد. به درد گوش شدن برای زبان همیشه لال مانده‌ات، یا چیز میز یاد دادن بهت. باید دردی از تو دوا کند، کاری کند، نقطۀ رنگیِ روشن یا حتی تیره‌ای باشد توی روزهایت، نه حباب، نه سایه. آدمی که عین تو فکر می‌کند، عین تو زندگی کرده و انگار حتی به اندازۀ تو خوابیده و روزهای هدر رفتۀ تو را برای خودش کپی کرده، مثل یک مداد اضافه توی جامدادی‌ست، می‌شود سر جلسۀ کنکور به بقل دستی قرض داد و هرگز پس نگرفت.

۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۴:۳۹
حمیده کوه افکن

ترس، آدم‌های ترسو را دروغگو می‌کند. آدم‌های ترسو وقتی ازدست دادن را جلوی چشمشان می‌بینند، یا حتی فقط وهم برشان می‌دارد که شاید ازدست بدهند، شروع می‌کنند به چنگ انداختن و حفظ کردن، با دروغ و بازی. دروغ‌ها همیشه برای گول زدن آدم‌ها ساخته می‌شوند. دروغ‌ها همیشه کثیفند. دروغ‌های مصلحتی، نگفتن قسمتی از حقیقت، عوض کردن بخشی از واقعیت، غلو کردن و خالی بستن، همۀ دروغ‌ها کثیفند. فرقی نمی‌کند دروغگو آدم ترسوی بیچاره‌ای باشد که از سر دوست داشتن زیاد کثافت کشیده به اعتمادت یا یکی از آن عوضی‌هایی باشد که با گول زدن بقیه کیف می‌کنند و برای ارضاء روح مریضشان با تو بازی می‌کنند. دروغ کثیف است.

اگر مدت‌ها از کسی دروغ شنیده باشی که همیشه گفته دوستت دارم چون "صداقت از چشمات می‌باره" و کثافت جاری در رابطه‌تان را فهمیده باشی ولی به روی خودت نیاورده باشی و زمان گذشته باشد و دروغ‌های بیشتر و سکوت‌های بلندتری... آن‌وقت بیشتر از حس نفرت، دچار نخوت می‌شوی و دیگر هیچ‌چیز مربوط به او برایت هیچ نیست. بی‌تفاوتی محض...

۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۴:۱۹
حمیده کوه افکن

آدم‌ها باید زندگی کرده باشند. باید دست خانواده‌شان را ول کرده باشند و رفته باشند بیرون و چیزهای زشت و زیبای دنیای پیرامونشان را دیده باشند، دل بسته باشند و نرسیده باشند، خواسته باشند و قدرت داشتنش را نداشته باشند، عاشق شده باشند و به تهش، یعنی به نهایت غصۀ نرسیدن و پا به زمین کوبیدن و زار زدن و برای عالم و آدم سفرۀ دل را وا کردن رسیده باشند. آدم‌ها باید به قدر کافی زندگی کرده باشند. با دوستانشان ولگردی و لات‌بازی و لش‌بازی درآورده باشند، توی خیابان‌های شهرشان گم شده باشند، بی‌پولی کشیده باشند و لذت پول داشتن را چشیده باشند. آدم‌ها باید روزهای زیادی غیر از درس و مدرسه و دانشگاه و کلاس زبان مشغول عیاشی و دیوانه‌بازی شده باشند و درطول عمرشان روزهای زیادی داشته باشند که خاطرۀ تجربۀ "زندگی" باشد. آدم‌ها، حتی اگر پدر و مادر بی‌سواد و خانوادۀ شهرستانی دارند و هیچ دوست دائم و فابریکی برای خودشان ندارند، باید روزهایی از عمرشان را صرف دوست پیدا کردن و محبت کردن به بقیه کنند و یک روز نارو بخورند و تنها بمانند، تا ازدست دادن را یاد بگیرند. باید شنوندۀ آدم‌ها باشند و حرف‌های مفت و عصبی کننده را تحمل کنند و صبر را یاد بگیرند. آدم‌ها باید از یک سنی به بعد بزرگ شده باشند.

۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۷
حمیده کوه افکن

غصۀ اهمیت ندادن به موسیقی کلاسیک در تهران، که پایتخت فرهنگی و سیاسی یک کشور به این بزرگی است به درک، غصۀ تتلو و امیدجهان و یاس گوش دادن و لذت بردن و حتی یکبار اسم چایکوفسکی را نشنیدن هم به درک، غصۀ من از خودخواهی و بی‌تفاوتی خودم است. من اعتراف می‌کنم که وقتی در گروه ساز می‌زنم بلد نیستم به بغل‌دستی گوش کنم، با او هماهنگ شوم، ریتم را ریتم گروه بدانم و عقب نمانم و جلو نزنم، بلد نیستم کار گروهی کنم.

چند وقت پیش داشتیم گروه‌نوازی می‌کردیم و هر جلسه به این نتیجه می‌رسیدیم که جلسۀ بعدی حتمأ خوب می‌زنیم. استاد و مدیر و منشی هم می‌آمدند تماشایمان می‌کردند و می‌گفتند خوب می‌زنین، آفرین. و طوری می‌گفتند که نفر سوم حتمأ می‌فهمید که آنهایی که خوب می‌زنند و آفرین دارند، یک مشت بچه‌اند که تازه ساز دست گرفته‌اند و توقعی ازشان نیست، تو هم بگو آفرین که دلشان خوش باشد طفلی‌ها! سرخ شدم، عصبی شدم، سکوت کردم و برگشتم خانه. جلسۀ بعد شروه کردیم، باز همان کج و معوجی صدا و تک‌روی هرکدام از نوازنده‌ها و ریتم هرکدام برای خودش و گور بابای گروه! داد زدم، ساز را دستم گرفتم و بجای همۀ بی‌تفاوتی‌های استادمان استاد بازی درآوردم و ریتم و لحن و تمپو را برایشان تعریف کردم و گفتم یا خفه شوید و سازتان را بگذارید زمین، یا به کناری و پشت‌سری و روبرویی گوش کنید و "باهم" بزنید، گفتم اگر عرضۀ گروه بودن نداریم جمعش کنیم، گفتم مگر شما روزنامه‌دیواری درست نمی‌کردید توی مدرسه‌تان؟ مگر در سرود همگانی مدرسه صدایتان درنیامده؟ مگر... مگر عضو هیچ گروه کوفتی‌ای نبوده‌اید؟

این داد و بیدادها باعث شد تبدیل به گروه خوبی شویم؟ نه. ما روی سن رفتیم و همان گندی را بالا آوردیم که توی تمرین‌هایمان روی صورت همدیگر بالا آورده بودیم. ما گروه نشدیم. گروه بلد نبودیم. یاد هم نگرفتیم. ما تجربه‌ای را بدون هیچ فایده‌ای حرام کردیم...

۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۰
حمیده کوه افکن

این روزها درگیر روابط چند ساعته‌ام. چند ساعت با کسی دوست می‌شوم و تمام. چرا دوام نمی‌آورم؟ چون انگار روابط 24 سالگی از آن دلبستگی‌های دوران نوجوانی نیست. از آن دوستت‌دارم‌های یهوییِ الکی و کشدار نیست. انگار این روزها همۀ 8-27 ساله‌ها هم مثل من حوصلۀ حرف زدن از عشق ندارند و فقط چند ساعت از یک روز را به عکاسی و شعرها و نقد کتاب‌ها و سیگار کشیدن سپری کردن برایشان کافیست.

این روزها فکر می‌کنم زندگی بزرگسال‌ها چقدر پیچیده است. همچین کشفی برای منی که همیشه خودم را در نوجوانی و بچگی‌اش، بی‌عرضگی‌ها و پشت مامان قایم شدن‌هایش نگه داشته‌ام سنگین است. اینکه مجبور باشم صبر کنم، تحمل کنم، بگذرم، مسئول باشم، زرنگ باشم، عوضی باشم، دنبال پول و ثابت کردن توانایی‌هایم به بقیه باشم برایم سخت است. برای منی که هنوز دلم می‌خواهد آبنبات چوبی لیس بزنم و لی‌لی کنان سرپایینی ولیعصر را با شعرهای فروغ پایین بیایم...

با فاطمه آبنبات چوبی آدامس‌دار آلبالویی خریدیم و سرپایینی ولیعصر را تا کافه‌ای پایین آمدیم. دوربین هایمان را سفت بغل کردیم و وسط پیاده‌رو سلفی گرفتیم. قهوه تلخ و کیک شکلاتی خوردیم و فارغ از آدم‌های لحظه‌ای و دوست‌های دقیقه‌ای، ساعت‌ها باهم دوستی‌مان را آب و نور دادیم و او از من پرسید چرا اینقدر خوبی؟ من بهش لبخند زدم، توی دلم گفتم خودت چقدر خوبی...

۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۱۶
حمیده کوه افکن