همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
  • ۱۶ آبان ۹۶ , ۰۱:۵۲
    insomnia
  • ۱۲ آبان ۹۶ , ۰۱:۴۹
    If I...
  • ۲۸ مهر ۹۶ , ۲۰:۰۵
    خان
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

آدمیزاد سنش که میره بالا عوض میشه. این قضیه هم قانون تک خطی نیست که برای همه یه جور صادق باشه. مثلا تا نوزده سالگی همه بچه باشن، تا سی همه خام باشن، تا پنجاه همه... ممکنه یکی سر هجده سالگیش زندگی ای واسه تعریف کردن داشته باشه که یکی دیگه تو مرز چهل سالگی هنوز حتی از شنیدنش حیرت کنه! 

داشتم میگفتم که آدمیزاد بزرگ که میشه عوض میشه. این خوبه. بدش اینه که آدما یادشونه سال پیش این موقع شادتر بودن. اعتمادشون آسیب ندیده بود. دلشون قرص و محکم تر بود. یادشونه و هی یادش میکنن. دلشون واسه خودشون تنگ میشه حتی.

چند بار، چند ده بار باید به دوستام دلداری میدادم، نصیحت میکردم، میگفتم ببین منم این راهو رفتم، ولی نگفتم. گذاشتم دوستام بال بال بزنن، طلب معجزه کنن، از همه متنفر شن، بی اعتماد و بی خیال شن و حتی یه شبایی هم به جرم "چرا حال منو نمیپرسی" زخم زبوناییو که باید به یکی دیگه میزدن و زورشون نرسیده رو بهم بگن و من ناراحت نشم؛ بذارم خودشونو به در و دیوار بکوبن و بزرگ تر شن. آدمیزاد بعد یه تجربه هایی تو زندگیش از این که گفتم هم بیشتر صبور و بی تفاوت و بی خیال میشه...

۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۲
حمیده کوه افکن

چند هفته اس سوار اتوبوس خونه که میشم، تو ایستگاه سوم مرد و زنی از در عقب سوار میشن، روی آخرین جفت صندلی های ردیف سمت راننده تو بخش مردونه کنار هم میشینن و من تا ایستگاهی که پیاده میشن (کوچه پایینی ما) زل میزنم به گپ زدناشون. مرد میانساله، کلاه ماهیگیری به سرش داره و کت خاکستری به تن. وقتی با زن حرف میزنه بهش نگاه میکنه. از نیمرخ یه مرد گیلکی جذابه. زن چادریه و به طرز دلنشینی به بازوی مرد تکیه میکنه. نه شبیه دختر و پسرهای امروزی که خودشونو به شکل دل به هم زنی میچسبونن به هم. تکیه کردنشون به هم با آدم حرف میزنه. از سالها زندگی مشترک و یکی شدنشون میگه. طبق تربیت ایرانیم اولین سوالی که تو ذهنم میاد اینه که زنش چه شکلیه که اینقدر دوسش داره؟ سومین هفته بود که وقتی پیاده شدن و اتوبوس راه افتاد انقدر با نگاهم دنبالشون کردم که هم فهمیدم مرد حین راه رفتن با همسرش دستشو میگیره هم نیمرخ زن رو دیدم. قشنگ بود. اما این جواب سوال من نمیشد. قشنگ بودن هیچکدومشون دلیل رفتارهای محبت دار و احترام آمیزشون نبود. خیالم از مشتم در رفته بود و پرواز کرده بود تو زندگیشون. روزاییو دیده بودم که دختر و پسری با شخصیت های سالم (در برابر بیمار) با هم آشنا میشن، ازدواج میکنن، زن سختیای زیادیو صبوری میکنه؛ مرد بدخلقی های زیادیو به جون میخره. آدمایی از همون نسلی که ما بهشون میگیم آدمای تعمیر کردن جای دور ریختن! این وابستگی، این احترام، این تکیه کردن به بازوش، این نگاه کردن به چشماش موقع حرف زدنش، باهم راه رفتنشون، دستای به هم وصلشون، اینا رو نمیشه نسبت داد به خوبی مرد. نمیشه حسرت خورد به زن. نمیشه بگی کاش من جای او بودم. چون اینا رو یه عمر زندگی ساخته. دو تا آدم درست و جفت طی سالها ساختن کنار هم. که اگه هرکسی جز اون زن کنار اون مرد باشه شاید اون مرد اینقدر عاشق و محترم نشه براش؛ و اگه بشه، نمونه باهاش، و اگه اون زن با کسی جز او ازدواج کرده بود شاید یکی به عدد زنهایی که درد بی مهری و تنهایی و خیانت میکشن و دم نمیزنن اضافه میشد. برای خوشبختی ای که تو یکی از خونه های کوچه پایینیمون نبض داره خوشحالم. برای بچه هایی که از اون خونه بیرون میان...

۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۲
حمیده کوه افکن
در فیلم دوازده سال بردگی، آفت به مزرعه پنبه آقای ایکس میزنه و او مستاصل و بیچاره می ایسته روبروی مزرعه و میگه "مگه من چه گناهی به درگاه خدا کردم که اینطور جوابمو میده؟ من که به کسی ظلم نمیکنم!" در سکانس بعد او داره به برده های سیاهش فحاشی میکنه و شلاقشون میزنه و معتقده آفت اونان!
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۲
حمیده کوه افکن

شده بین آدمای اشتباه مونده باشی و به خودت، فرق هایی که با اونا داری، اشتباه بودن همزمان همشون با هم شک کنی و فک کنی مگه میشه همه غلط باشن، فقط من خوب؟ که فک کنی حتما تو غلطی و خودت خبر نداری! شده تا این حد ندونی چی درست و چی غلطه؟ بعد از خودت، هم به خاطر بد بودنت هم به خاطر نادونیت نسبت به اینهمه بد بودنت متنفر شی...؟

من نمیتونستم تحملشون کنم. دختر چادری هایی بودیم هممون که من اعتقادمو به چادر روز به روز از دست میدادم و اونا اصلا با مقوله "تناسب اعتقاد و عمل" کاری نداشتن! من هر روز بیشتر از اینکه ظاهرم شبیه خودم نیست عذاب میکشیدم و اونا ظاهرشون یه چیز بود، رفتاراشون یه چیز و اینو اصلا عیب نمیدونستن. دیگه نمیتونستم باهاشون برم مجلس روضه ی حاج محمود کریمی!!! که توش من از بیشعوری و وقاحت آدما گریه کنم و اونا از مزخرفات توهین آمیز مرد پشت بلندگو! دیگه نمیتونستم بعد دانشگاه باهاشون برم سوسیس بندری و ذرت مکزیکی بزنم و به تعریفاشون درمورد دوست پسراشون گوش کنم. نه که مطمئن بوده باشم جای غلطی نشسته ام، نه! عذاب بلاتکلیفیمو میکشیدم. که نمیدونستم مشکل منم که نمیتونم همزمان با سه تا آدم کنار بیام یا سه تا آدم همزمان شبیه هم و از جنس هم اومدن تو زندگی منی با جنس متنفاوتم؟ من باید برم روانپزشک که نمیتونم دوستامو تحمل کنم و چیزایی برام ارزشه که واسه بقیه (اونا) شوخیه یا اونا باید فکری به حال خرابشون کنن که اینقدر بی ارزشن؟

شده تو زندگیت جایی وایستی که تنها بوده باشی؟ بعد تا این حد به خودت شک کرده باشی؟ اما بازم به خودت مطمئن مونده باشی و همرنگ جماعت نشده باشی، وا نداده باشی، خودتو فراموش نکرده باشی...؟

بعد از سالها که از اون روزا دور میشی به همون اندازه که دهنت از یادآوری اون روزا تلخ میشه، از اینکه تا اندازه ی همرنگ این جماعت هزاررنگ شدن سست و حقیر نبودی لبت میخنده...

۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۹
حمیده کوه افکن

م را همان روز که س جواب سلامش را نداد کنار گذاشتم. چون خوب میدانستم که س آدم بچه بازی و کارهای بی فکر و منطق نیست و حتما م جزو مزخرف ترین آدمهای مملکت است که اینجوری کنارش گذاشته. من هم همان روز کنارش گذاشتم اما جایی هم برای عوض کردن نظرم خالی نگه داشته بودم. خودم شناختمش و صبر کردم او خودش ثابت کند که آدم درستی است یا غلط. و وقتی ثابت شد که از مزخرف ترین های مملکت است از کنار گذاشتنش ناراحت نبودم. چرا که ماه ها پیش این کار را کرده بودم و نبودنش را نعمت میدانستم.

ص را هم همینطور شناختم. وقتی دوستانش درموردش حرف هایی میزدند که اصلا خوب نبود، ولو بین شوخی هایشان که هرکس باشد فکر میکند شوخی بود، جدی نبود؛ اما من او را هم ماه ها قبل از امروز که کنارش گذاشته ام شناخته بودم و ازش ترسیده بودم. آدمهای خطرناک زندگی حتی برای خودشان هم خطرناکند. اینکه فلانی میگوید "من خیلی خوبم و خدا رو شکر که همه دوسم دارن" یعنی هی آدمها، از من فرار کنید یا پی تمام آسیب های وحشتناکی که بهتان خواهم زد را به تن بمالید. یعنی من از آن گروه روانی های آزاد ایرانم که نه تنها خبر ندارم که روانی ام، روانی بودن را فحش میدانم و تحویل خودت و جد و آبادت میدهم.

۰۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۲
حمیده کوه افکن
یه آدمایی داریم که مث فرش ماشینی ان. جلوشونو نگیریم سر میخورن میان جلو میان تو! ینی خودشون حد و مرز خودشونو نمیدونن. اگه وا بدی وا میرن و بعد ترمز که کنی سر خوردناشونو انکار میکنن و برا خود تو حرف درمیارن و به همین روش کثیف "انکار" خودشونو موجه نشون میدن. بعد خودشون اصلا و ابدا متوجه این حجم بلاهت خنده دار رفتاراشون نیستن و خبر ندارن که آدمای رو به رو علاوه بر گوش و چشم قدرت استدلال و نتیجه گیری هم دارن. اینا خودشونو خیلی دوست دارن و فکر هم میکنن بقیه هم خیلی دوسشون دارن. چرا؟ تقصیر بقیه اس خب. واسه اینکه طرف ناراحت نشه یا واسه اینکه متوجه نمیشه کلا، عیبشو بهش نگفتن، حتی تاییدش کردن. فرش ماشینی نباشید.
۰۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۶
حمیده کوه افکن