همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

این روزا هرکی از در دفتر ما میاد تو با یه عقیده سیاسی رو کولش میاد. عقیدشو میذاره زمین، همونطور که داره کار سفارش میده در عقیدشو باز میکنه هوا بخوره، بعد کم کم عقایدش مثل تف وسط حرف میپاچن بیرون. از حسرت برای نبودن احمدی نژاد گرفته تا نقد قرارداد 2030 و براندازی روحانی.
من؟ انقدر آروم و بی خیال به عقاید اینننقدر متفاوت با خودم گوش میکنم که روزی چند بار از این آرامشم میترسم. ینی طبیعیه که یه ایرانی اینقدر به حق آزادی عقیده و بیان دیگران باور پیدا کرده باشه؟ که حتی تو دلشم به آدمای با خودش فرق دار نگه احمق!؟ از نشونه های مردنم نباشه یه وقت!
۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۲
حمیده کوه افکن
تو علم نظریه پردازی میگن اگه چیزی به دفعات زیاد و در شرایط کنترل نشده ی مختلف به همون شکل اولیه تکرار شد تبدیل میشه به قانون. بذار یکی از قانون هایی که بابت کشفش عمر و انرژی زیادی صرف کردم برات بگم. که با هم راز مشترک داشته باشیم. ها؟
اگه کسی بهت حرفی از تا آخرش وایسادن زد همونجا ترکش کن. اگه کسی ازت قول گرفت که "همیشه" باشی، یا بهت قول داد "هیچوقت" پشتتو خالی نکنه، قبل از اینکه ترکت کنه و تو رو با سوال "اون که بهم قول داده بود، پس چرا رفت" تنها بذاره، ترکش کن. رهاش کن. اون چیزی که میبینی نیلوفر نیست، یه مردابه که میکشدت پایین و قورتت میده، حتی استخوناتم برنمیگردونه.
۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۵
حمیده کوه افکن

امشب همینطور که هندزفری به گوش داشتم تو تاریکی خیابون قدم میزدم، تو دلم میگفتم خدایا چرا اون اون اون و اونو ندارم؟ میخوامش. میخوامش. بهم بده. صدایی از دست راست اومد که ببخشید، شما میخوای از خیابون رد شی؟ با تعجب گفتم نه! و همونطور به راهم ادامه دادم. اما بعد یهو ایستادم و پرسیدم شما میخواید برید اون طرف خیابون؟ زن مستاصل و با لحن درخواست گفت آره دخترم چشمم نمیبینه... دیگه صداشو نشنیدم. رفتم طرفش، دستمو دراز کردم، دستمو گرفت. اومدم سمت چپش و تا وسط خیابون اومدیم. او حرف میزد. گفتم اینجا تاریکه. او هی دعام میکرد. برای اینکه از جوونیم خیر ببینم، به آرزوهام و هرچی که میخوام برسم، خوشبخت بشم. پارت دوم خیابون رفتم دست راستش و پیشنهاد دادم تا هرجا که میره برسونمش. بعد از توضیح اینکه بقیه راهو آشناس و من میتونم برگردم بازم دعام کرد و گفت پدر و مادرت سلامت عمر کنن الهی و به هرچی میخوای برسی ایشالا و خیر ببینی و عاقبتت به خیر شه و... بهش شب به خیر گفتم و برای اولین بار تو نور مغازه های این طرف خیابون به چشمای سبز و لبخندش نگاه کردم و براش دست تکون دادم و مث گنجشک از لای ماشین ها پریدم اون طرف خیابون. احساس قدرت میکردم. فکر کردم حالا هر آرزویی کنم برآورده شدنش حتمیه. بعد فکر کردم و خودمو برای بهترین آرزو آماده کردم و ریز لب گفتم "عاقبت به خیری" و البته اونم خواستم. معلومه که اونم خواستم...


۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۴۷
حمیده کوه افکن