همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

آدما سنشون که بالا میره گولِ عددشونو میخورن، گولِ موهای سفیدشون، چروک های پیشونیشون؛ خیال برشون میداره که باتجربه ان، تو اون تجربه ها و سختیا پخته شدن، حتی سوختن! و می ایستند! متوقف میشن! دیگه تو آینه یه انسانِ جایزالخطا نمیبینن، دیگه بعدِ هر دعوا به ضعف ها و زشتیاشون خیره نمیشن، دیگه براشون مهم نیست که آدمِ بهتری بشن، برای فلان معشوق مثلا که از دست نره. برای خانواده مثلا که ازش سیر نشن. برای رفیق و همکار که ازش عاصی نشن. دیگه برای حفظ روابطِ حتی خیلی ارزشمندشون قدمی برنمیدارن بلکه مثل خانِ پدرسوختهء دهکده، به تفنگشون تکیه میزنن و منتظر رعیت میمونن و بندگی کردناشون!
۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۵
حمیده کوه افکن

آدمی که یک روز میگفت بدون تو میمیره حالا حتی سراغی ازت نمیگیره که خیالش راحت باشه خوبی لااقل. یا زنده ای حتی!

کسی که روزی بهت میگفت برای با تو بودن دنیا رو زیر پا میذاره بعد از مدتی انقدر حسش متفاوت میشه که حتی سیگارشو به خاطرت زیر پا نذاره.

دوستی که روزی بهت میگفت بهترینشی و بی تو چیز بزرگِ قشنگی تو زندگیش کم داره، حالا حتی دلِ شکسته ات هم باعث نمیشه چند ساعت کنارت باشه.

آدمایی رو که روزی براشون تازه بودی، هیجانِ کشف کردنتو داشتن و تو اون هیجان، حرفهای شیرینی بهت زدن نگه دار، سه سال، پنج سال، از دست دادن این آدما دردناک ترین و معلم ترین تجربهء زندگیه؛ و اگه بعد سالها هنوز همونقدر مشتاق و مهربون مونده بودن، برو گوشِ دنیا رو کَر کن که بعد از پدر و مادرت، آدمی رو تو زندگیت داشتی که مدت زیادی برات بود، باهات بود...

۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۲
حمیده کوه افکن
روزی که داشتم تایخ تولدشو تو تقویمم مینوشتم حتی راجب چطور سورپرایز کردنش هم فکر کرده بودم، ینی تا این حد مطمئن بودم که نه تنها امسال، که سال بعد و به شرط حیات حداقل تا پنج سال بعدشم کنارم هست و خیلی زشته که یادم بره تولدش چه روزیه. اما حالا هنوز به اولین تولدش هم نرسیده، او نیست! به همین راحتی زندگی اونطوری که دوست داره پیش میره نه اونطوری که تو میخوای!
۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۹
حمیده کوه افکن

یه بار با یه بنده خدایی نشسته بودیم سرِ مزارِ دو تا رفیقِ "شهیدش" و داشت تعریف میکرد چه جور آدمایی بودن. پرسیدم چطور شهید شدن؟ گفت تو درگیری با اشرار! گفتم آها پس کشته شدن! به دوستم برخورد. گفت باشه ادامه نده!

اما من ادامه دادم. قبر شهدای آتشنشان فقط سی قدم باهامون فاصله داشت و از اینکه بالای سر کسایی نشسته بودیم و از فضایل اخلاقیشون حرف میزدیم که فقط به خاطرِ مصلحتِ حکومتی برچسبِ شهید خورده بودن داشت بغضم میگرفت.

پرسیدم قرآن خوندی؟ میدونی تعریف خدا از شهید چیه؟ اگه تو راه رسیدن به محل کارت باشی و تصادف کنی شهیدی، اگه کارگر ساختمونی باشی و از بالا داربست با مخ بیفتی پایین شهیدی، اما کدوم اینایی که به اسم شهید دفن شدن کارگر ساختمونی بودن؟ اون بچه ای که باباش رفت سر کار و دیگه برنگشت باباش مرده و مسئول فقر و حتی فروپاشی خانوادش یه تصادفِ ساده و یه بدبیاریِ بی موقع بوده، اونی که باباش رفته تو خیابون با دو نفر درگیر شده به اسم دفاع از ارزش های ایرانی (اسلامی؟!) و از بخت بد جای اینکه اونا رو بکشه اونا کشتنش، شهیده؟! و الان باید من و توی عادی، بی لیاقت، ازشون شفاعت بخوایم؟


فقط خدا میدونه سرِ مزار اونایی که فحش و تف و لعنت باد نثارشون میکنیم چه فرشته هایی دارن طواف میکنن و صاحبین اون قبرهایی که با گلابِ اصل و ترمه و رزهای سرخ هلندی زیباشون میکنیم چه جهنمی رو تجربه میکنن. بزرگترین اشتباه ما آدما اینه که با عقل های کوچیکمون معادلات بزرگ خداوندی رو به سادگی حل و فصل میکنیم، نتیجه میگیریم، حکم هم میدیم و تمام.

۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۴
حمیده کوه افکن
به دخترم یاد میدم مهربون باشه، بخشنده باشه و به هر آدمی حداقل دوبار فرصت بده. به دخترم یاد میدم که تو آدمایی که وارد زندگیش میشن احساسات دست نخوردشونو پیدا کنه اما به اونا آسیب نزنه، به عشقشون، اعتمادشون و باوراشون آسیب نزنه، و مراقب باشه؛ چون هیچکس مثل مادر اون به بچش یاد نداده که به احساسات و باورهای بچه های دیگه آسیب نزنه. باید مراقب باشه با محبت های کسی، دل به دلش، به نگاهش، به بودنش نبنده، عاشق کسی نشه که عاشقیت براش سرگرمی روزهای تنهاییشه. به دخترم یاد میدم روزی که اعتمادش شکست و باوراش خرد شد بلند شه و خودشو از نو بسازه، چرا که من در تربیتش اشتباه کرده بودم، بهتر بود از اول هم یه توله گرگ میساختم ازش که بتونه تو بازی های این جنگل گاهی هم برنده باشه...
۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۰
حمیده کوه افکن
چشمای سیاه کوچولوش باهام حرف میزنه، خودش سکوت محضه. چشماش التماس میکنه داد میزنه، دلم میسوزه میگم گور پدر غرور، گور پدر تمام بایدها و نبایدها، بغلش میکنم، اما نوکم میزنه و از بغلم پر میزنه و فرار میکنه... من ولی خوب میدونم که تناقض اون چشما و اون تن سرد برای چیه؛ میمونم و برای دلِ کوچولوی وحشتزده اش قصه میگم تا آخر شبای زمستون. که اگه کنارش نمونم از سرما میمیره. از مرگش میمیرم...
۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۶
حمیده کوه افکن