همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۴۱ مطلب با موضوع «:-(» ثبت شده است

درسته که همهء از خواب بیدار شدنام با گیج و منگى شروع میشن، اما گاهى صبح ها که بیدار میشدم، حافظه ام ریست شده بود، از سنگین رنگین بودن مادر یهو جرقه اى تو مغزم میزد مبنى بر اینکه نکنه دیشب همدیگه رو ناراحت کردیم؟! چند دقیقه بعد جلوى آینه دستشویى یقین پیدا کرده بودم که آره، دیشب چیزى شده، اما چى؟ یادم نمیومد! میرفتم بیرون، از مادر میپرسیدم "میدونم الان باید با هم قهر باشیم، ولى چرا؟!" و همین خنگول بودنم باعث خنده و آشتى میشد.

کم کم متوجه شدم اسمش "کلى نگر" بودنه و همونقدر که خیلى خوبه فاجعه هم است! من یادم نمیمونه با چه حرفى از طرف تو دلم شکست، فقط یادم میمونه که یه روز که نمیدونم کِى بود، دلمو بدجورى شکستى، اما تو ممکنه برى تک تک کلمه ها و جمله هاییو که یا واقعا توشون بى ادبى اى بوده یا لحنش بد بوده و تو بد برداشت کرده بودى رو برام فوروارد کنى (متن مکتوب یا نقل قول از خاطرات)، و بهم ثابت کنى که من دقیقا ٧ بار و نصفى باهات خوب حرف نزدم و منظورم فلان بوده و خیلى ناراحتت کردم؛ در حالیکه من نه تنها هیچکدوم از حرفاى بد تو رو یادم نمیاد که حتى تو همون لحظه ها هم دارم تمام تلاشمو میکنم که به خودم بقبولونم که تو دلت خیلى پاکه، من حساس بودم و دلم راحت شکست...

آدما باید با آدماى خودشون بگردن. کم حافظه ها با کم حافظه ها، ماشین حساب ها با چرتکه ها. در غیر این صورت، شاید تمام سکوت ها تعبیر به کلى چیز ناشایست بشه اما واقعیت صلح طلبانه و صادقانهء پشتش رو نفهمن...

۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۸
حمیده کوه افکن

ما ترسیده ایم. باید هم بترسیم! از منتشر کردن هر متنى که روزى شاید مدرکى باشد علیه ما در دادگاه انقلاب اسلامى، از نشر هر عکسى که شاید شامل محتواى مجرمانه باشد در قانون اسلامى ایران. از داشتن وى پى ان. از فالو کردن یا نکردن آدم هاى خاص... ما باید هم بترسیم از سر به راه نبودن. اما مگر مى شود به عنوان یک شهروند، برق را درست مصرف کنى، آب را به یاد شهرهایى جز پایتختِ یک کشور خشکسالى زده کم مصرف کنى، غذایت را در حد توان با گرسنه ها شریک باشى، اما به وقتِ شنیدن و دیدن و لمس کردن دیکتاتورى و دروغ و قتل و ریا سکوت کنى؟! حتى هوادارى کنى و بیفتى به جان هموطنت، رفیقت، خویش و خانواده ات؟!!! 

مگر مى شود؟ آدم لِوِلِ توجه به آدمهاى زنده و با ارزش و مظلوم کشورش را ببرد روى صفر و لوِل سر به زیر و ساکت و حامى و متشکر بودنش را ببرد روى هزار؟ مى شود من ساکت شوم تو ساکت شوى و ایران اینطورى آباد شود؟ مثل سرانه مطالعه مان که با متاسف بودنمان اما همچنان کتاب نخواندن تک تک مان بهتر نشد؟ مثل کم نشدن درد کم آبى مان که هنوز ماشین و موزاییک هاى جلوى خانه مان را با آب خنک و تمیز میشوییم؟ مثل حق و حرمت زن ها مان؟


عاقبت یا به حرف هاى آرام و صلح طلبانهء مردمِ مظلوم گوش میدهند یا حتى براى طلب آب و هوا هم تیر خلاصشان مى زنند. اما این آدم هاى تشنه در سکوت جان نخواهند داد...

۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۳:۱۶
حمیده کوه افکن

خیلی حساسم که اهمیتم برای کسی که براش مهمم کم نشه. مراقبم و برای وجه‌ام پیش آدما وقت میذارم، فکر میکنم بهش و دقیق و موشکافم. به اینکه کاری نکنم که زیر سوال برم، حرفی، رفتاری، شوخی‌ای، ابراز نظر و عقیده‌ای که مال من نباشه و منو اونی که هستم معرفی نکنه و در نتیجه برام قضاوت منفی به بار نیاره. با تمام این مراقبت‌ها اگه حس کنم کسی ازم ناراحته به موقع میفهمم، و با ناراحتیش ولش نمیکنم؛ سراغش میرم و حرف میزنم باهاش که سرد نشیم. خراب نشیم. حیف نشیم. خوب میدونم ساعتها و روزها تنها گذاشتنِ آدما با افکار منفیشون نسبت به یه رابطه چه بلایی ممکنه سرِ اون رابطه بیاره. خوب میدونم که حتی عشق هم میتونه با این رها کردن‌ها و حرف نزدن‌ها بره از دل. میتونه منو از کسی که در صدر لیست تماس‌های او بودم و اولویت تمام کارهاش، دلتنگى هرروزش و نیاز هر لحظه‌اش، تبدیلم کنه به کسی که شاید برای جواب دادن به تلفنم هم دیگه دلیلی نداشته باشه، دیگه با دیر کردنم نگران نشه، دیگه برای دیدنم وقت نداشته باشه، دیگه... دیگه «باهم» نباشیم! چندبار ممکنه تو این شهر، تو این دنیا، کسیو پیدا کنیم که کنارش حالمون خیلى خوب باشه؟ مراقب حال خوبمون باشیم خراب نشه، حیف نشیم. این بدترین اتفاقِ یه زندگیه که دیگه بهش نگى عزیزم، بهت نگه قربونت برم... این بدترین خاطرهء یه ذهنه...

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۹
حمیده کوه افکن

من نمی‌دونستم سردرد چه حسیه. ینى انقدر تجربش نکرده بودم، انقدر نمی‌فهمیدم درد در ناحیه سر ینى چى که کسى می‌گفت سردرد دارم برام عین این بود که الان کسى بگه معده درد دارم (الان درکی از معده درد هم ندارم). ولى حدود یکسال پیش یهو، از کسى که تا حالا سرش درد نگرفته، تبدیل به کسى شدم که از شدت سر درد سه روز خواب بودم، از درد از خواب می‌پریدم و هیچ مسکنى تسکینم نمی‌داد. هرچى درد به همون شدت ادامه پیدا می‌کرد من یقین پیدا می‌کردم که تومور مغزى دارم!!! ولى وقتی تسلیم پزشک شدم کشف شد که فشار عصبىِ نازنینِ اون روزها میگرنىام کرده! یک ماه هم به خاطر عوارض داروهام افقى بودم و بعد کم کم تونستم در برابر نور، حرکت، صدا، و فشارهاى عصبى، سردردى رو که حالا داشت برام عادى می‌شد تحمل کنم. حالا دیگه رد شدن ماشین از دستانداز و سرعت‌گیر، نوربالاى ماشینها در شب، صداى بلند، بوى تند، و از همه بیشتر، فشارِ عصبى، صبر و سکوت و خودخورى (چیزى که عامل ایجاد مشکل بود) باعث می‌شه چیزى ناگهان و به شدت توى سرم بترکه، سرمو متلاشى کنه و حتى ناى آه کشیدنو ازم بگیره؛ و این دردو کسى درک می‌کنه که تجربهاش کرده...


۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۳
حمیده کوه افکن

آدمی که یک روز میگفت بدون تو میمیره حالا حتی سراغی ازت نمیگیره که خیالش راحت باشه خوبی لااقل. یا زنده ای حتی!

کسی که روزی بهت میگفت برای با تو بودن دنیا رو زیر پا میذاره بعد از مدتی انقدر حسش متفاوت میشه که حتی سیگارشو به خاطرت زیر پا نذاره.

دوستی که روزی بهت میگفت بهترینشی و بی تو چیز بزرگِ قشنگی تو زندگیش کم داره، حالا حتی دلِ شکسته ات هم باعث نمیشه چند ساعت کنارت باشه.

آدمایی رو که روزی براشون تازه بودی، هیجانِ کشف کردنتو داشتن و تو اون هیجان، حرفهای شیرینی بهت زدن نگه دار، سه سال، پنج سال، از دست دادن این آدما دردناک ترین و معلم ترین تجربهء زندگیه؛ و اگه بعد سالها هنوز همونقدر مشتاق و مهربون مونده بودن، برو گوشِ دنیا رو کَر کن که بعد از پدر و مادرت، آدمی رو تو زندگیت داشتی که مدت زیادی برات بود، باهات بود...

۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۲
حمیده کوه افکن

یه بار با یه بنده خدایی نشسته بودیم سرِ مزارِ دو تا رفیقِ "شهیدش" و داشت تعریف میکرد چه جور آدمایی بودن. پرسیدم چطور شهید شدن؟ گفت تو درگیری با اشرار! گفتم آها پس کشته شدن! به دوستم برخورد. گفت باشه ادامه نده!

اما من ادامه دادم. قبر شهدای آتشنشان فقط سی قدم باهامون فاصله داشت و از اینکه بالای سر کسایی نشسته بودیم و از فضایل اخلاقیشون حرف میزدیم که فقط به خاطرِ مصلحتِ حکومتی برچسبِ شهید خورده بودن داشت بغضم میگرفت.

پرسیدم قرآن خوندی؟ میدونی تعریف خدا از شهید چیه؟ اگه تو راه رسیدن به محل کارت باشی و تصادف کنی شهیدی، اگه کارگر ساختمونی باشی و از بالا داربست با مخ بیفتی پایین شهیدی، اما کدوم اینایی که به اسم شهید دفن شدن کارگر ساختمونی بودن؟ اون بچه ای که باباش رفت سر کار و دیگه برنگشت باباش مرده و مسئول فقر و حتی فروپاشی خانوادش یه تصادفِ ساده و یه بدبیاریِ بی موقع بوده، اونی که باباش رفته تو خیابون با دو نفر درگیر شده به اسم دفاع از ارزش های ایرانی (اسلامی؟!) و از بخت بد جای اینکه اونا رو بکشه اونا کشتنش، شهیده؟! و الان باید من و توی عادی، بی لیاقت، ازشون شفاعت بخوایم؟


فقط خدا میدونه سرِ مزار اونایی که فحش و تف و لعنت باد نثارشون میکنیم چه فرشته هایی دارن طواف میکنن و صاحبین اون قبرهایی که با گلابِ اصل و ترمه و رزهای سرخ هلندی زیباشون میکنیم چه جهنمی رو تجربه میکنن. بزرگترین اشتباه ما آدما اینه که با عقل های کوچیکمون معادلات بزرگ خداوندی رو به سادگی حل و فصل میکنیم، نتیجه میگیریم، حکم هم میدیم و تمام.

۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۴
حمیده کوه افکن

یه وقتی که خیلی هم دور نیست، زیر عکس های اینستاگرام گلشیفته فجیع ترین و جنسیتی ترین فحش ها و تحقیرها رو میشد دید. به خط فارسی! متن ها و کلیپ هایی بود درباره اینکه پدرش چقدر از داشتنش خجالت میکشه و ازش رو برگردونده و ازش متنفره و طفلکیه! کمی که گذشت، گلشیفته که بی توجه به اطرافش، فقط تو راهی که انتخاب کرده بود و داشت براش رقم میخورد گرفت و رفت و رسید، وقتی عزیز دنیا شد، مهم شد، بابت اسم و گذشته ی پارسیش اعتبار ایران شد، کامنتای زیر عکساشم عوض شد. جمله فارسی های قربونت برم، چقدر خوشگله، افتخار ایران، زیبایی شرقی (!) و موفق باشی هایی که قشنگن جاشونو به فحش ها و تحقیر ها دادن. منتهی وقتی آدم اینارو میخونه یاد اون قبلی ها میفته. یاد اینکه گلشیفته بیشتر از هرچیزی رو این مردم نازنین باد پرست بی عقیده ی باری به هرجهت شناخت داره و همونقدر که بد و بیراه ها رو اهمیت نمیداد، این تحسین ها هم براش ارزشمند نیست. چون پسش فکر نیست. چون پسش احترام نیست. شاید فقط تقلید از دنیاست تو دوست داشتن دختری که طبیعی و بی دست کاری زیباس، و اینهمه باهوش و هنرمند و تواناس...

۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۵
حمیده کوه افکن

دخترا اینجورین که تا وقتی تنهان دوست زیاد دارن، به محض اینکه یه شریک عاطفی میاد تو زندگیشون دوستاشونو خلوت میکنن و اگه آخر این عاطفی بازیا به ازدواج ختم شه رسما دیگه دوستی واسه خودشون نگه نمیدارن مگر یکی دو تا خیلی عزیز و مهم! دوستای حذف شده یه مدت ناراحت میشن که چرا فلانی بی اعتنا شده بهشون، بعد که میفهمن دلیلش ظهور عشقه شاکی میشن که چرا حالا به این بهونه ی بی ربط به رابطه دوستانشون؟ دست آخرم که ماه ها میگذره و از دوست سابق هیچ خبری نیست جز عکس های عاشقانه اش تو اینستا و پروفایل، قبول میکنن که شاید او وقت نداره دیگه دوست خوبی باشه و ترجیح داده انرژیشو بذاره برای اینکه فقط معشوق خوبی باشه. ولی این سوال هیچوقت اونا رو ول نمیکنه، که آیا دوست سابق وقتی از محدود کردن خودش به خانواده که سال به سال تکراری تر میشن براش و یکی دو نفر دوست که حتما مثل خودش متاهل هم هستن، خسته شد، پشیمون میشه که دوستاشو از زندگیش بریده؟ یا اصلا یادشم نمیاد اونا رو و سخت دلش به زندگی جدیدش گرمه؟

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۲۲
حمیده کوه افکن

یه روزی بیاین با خودتون خلوت کنین، ببینین واقعا اسم اون اصل هایی که واسه زندگیتون تعریف کردین چیه؟ اخلاق؟ دین؟ یا چارچوب؟ گاهی فقط برا خودمون چارچوب هایی داریم که توش چند تا بداخلاقی هم هست، چند تا رفتار ضدمذهب هم هست، اما چارچوب های ماست، قانون های ماست. و  بهتره موقع معرفی خودمون هم بگیم چارچوبای من اینان؛ نگیم من آدم مذهبی ای هستم، نگیم پایبند اخلاقم. بذاریم از همون اول محترم ثبت شیم و محترم هم بمونیم برا آدما. که یه روز کسیو که با این تصور که ما آدم مذهبی ای هستیم با رفتارامون شوکه نکنیم! ما در قبال واژه هایی که مصرف میکنیم مسئولیم. همونطور که به هرکسی نمیگیم "عاشقتم". میگیم؟


خب چون من از اول عمرم و همیشه آدم یه رویی بودم (بگم چقد به خاطرش دهنم صاف شده و انگ خوردم؟) همیشه از دیدن دو رویی بقیه شوکه شدم. ینی اصلا قابل درک هم نیست خداوکیلی خیلی از تناقص ها که آدما دارن! من اگه از کسی بدم بیاد تظاهر به دوست بودن باهاش نمیکنم. ولی خیلیا رو حتما دیدید که چقدر بازیگرهای خوبین لعنتیا! یا مثلا آدم هیچ اعتقادی به حجاب نداشته باشه، حلال و حروم پول رو اصلا نفهمه ینی چی، محرم نامحرمی رو املی بدونه، مست کنه شب های زیادی، یه خاور دل شکسته و به قول دین دار ها حق الناس پشت سرش باشه بعد خودشو "مذهبی" و "مسلمون" معرفی کنه! 


یه بار نوشته بودم که آدما بعضیاشون تو راه زندگی که یکی نیست و هزارتاس، بین دو راه موندن. یه پا تو اون راه، یه پا تو این راه، و گشاد گشاد دارن زندگی میکنن و جلو میرن! ولی اینجوری یه روز بالاخره جر میخورن چون راه مذهبی ها از راه غیرمذهبی ها خیلی سواس. اینجوری میشه که اونی که تا دیشب با دوست دختراش مست میشد امشب به اونایی که روزه نمیگیرن میگه بی دین و معتقده هرچی جای خودش! جوونی کردن وقت خودش، خدا و گشنگی کشیدن برا خدا هم سر جای خودش! 

#خنده_می_آید_مرا

۱ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۶
حمیده کوه افکن

شده بین آدمای اشتباه مونده باشی و به خودت، فرق هایی که با اونا داری، اشتباه بودن همزمان همشون با هم شک کنی و فک کنی مگه میشه همه غلط باشن، فقط من خوب؟ که فک کنی حتما تو غلطی و خودت خبر نداری! شده تا این حد ندونی چی درست و چی غلطه؟ بعد از خودت، هم به خاطر بد بودنت هم به خاطر نادونیت نسبت به اینهمه بد بودنت متنفر شی...؟

من نمیتونستم تحملشون کنم. دختر چادری هایی بودیم هممون که من اعتقادمو به چادر روز به روز از دست میدادم و اونا اصلا با مقوله "تناسب اعتقاد و عمل" کاری نداشتن! من هر روز بیشتر از اینکه ظاهرم شبیه خودم نیست عذاب میکشیدم و اونا ظاهرشون یه چیز بود، رفتاراشون یه چیز و اینو اصلا عیب نمیدونستن. دیگه نمیتونستم باهاشون برم مجلس روضه ی حاج محمود کریمی!!! که توش من از بیشعوری و وقاحت آدما گریه کنم و اونا از مزخرفات توهین آمیز مرد پشت بلندگو! دیگه نمیتونستم بعد دانشگاه باهاشون برم سوسیس بندری و ذرت مکزیکی بزنم و به تعریفاشون درمورد دوست پسراشون گوش کنم. نه که مطمئن بوده باشم جای غلطی نشسته ام، نه! عذاب بلاتکلیفیمو میکشیدم. که نمیدونستم مشکل منم که نمیتونم همزمان با سه تا آدم کنار بیام یا سه تا آدم همزمان شبیه هم و از جنس هم اومدن تو زندگی منی با جنس متنفاوتم؟ من باید برم روانپزشک که نمیتونم دوستامو تحمل کنم و چیزایی برام ارزشه که واسه بقیه (اونا) شوخیه یا اونا باید فکری به حال خرابشون کنن که اینقدر بی ارزشن؟

شده تو زندگیت جایی وایستی که تنها بوده باشی؟ بعد تا این حد به خودت شک کرده باشی؟ اما بازم به خودت مطمئن مونده باشی و همرنگ جماعت نشده باشی، وا نداده باشی، خودتو فراموش نکرده باشی...؟

بعد از سالها که از اون روزا دور میشی به همون اندازه که دهنت از یادآوری اون روزا تلخ میشه، از اینکه تا اندازه ی همرنگ این جماعت هزاررنگ شدن سست و حقیر نبودی لبت میخنده...

۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۹
حمیده کوه افکن

م را همان روز که س جواب سلامش را نداد کنار گذاشتم. چون خوب میدانستم که س آدم بچه بازی و کارهای بی فکر و منطق نیست و حتما م جزو مزخرف ترین آدمهای مملکت است که اینجوری کنارش گذاشته. من هم همان روز کنارش گذاشتم اما جایی هم برای عوض کردن نظرم خالی نگه داشته بودم. خودم شناختمش و صبر کردم او خودش ثابت کند که آدم درستی است یا غلط. و وقتی ثابت شد که از مزخرف ترین های مملکت است از کنار گذاشتنش ناراحت نبودم. چرا که ماه ها پیش این کار را کرده بودم و نبودنش را نعمت میدانستم.

ص را هم همینطور شناختم. وقتی دوستانش درموردش حرف هایی میزدند که اصلا خوب نبود، ولو بین شوخی هایشان که هرکس باشد فکر میکند شوخی بود، جدی نبود؛ اما من او را هم ماه ها قبل از امروز که کنارش گذاشته ام شناخته بودم و ازش ترسیده بودم. آدمهای خطرناک زندگی حتی برای خودشان هم خطرناکند. اینکه فلانی میگوید "من خیلی خوبم و خدا رو شکر که همه دوسم دارن" یعنی هی آدمها، از من فرار کنید یا پی تمام آسیب های وحشتناکی که بهتان خواهم زد را به تن بمالید. یعنی من از آن گروه روانی های آزاد ایرانم که نه تنها خبر ندارم که روانی ام، روانی بودن را فحش میدانم و تحویل خودت و جد و آبادت میدهم.

۰۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۲
حمیده کوه افکن

نمیدونم کی اولین بار نشست متنی نوشت با جمله های اگه ازم بدی دیدین حلال کنین و غیره و شب قدر و دم تحویل بهار فرستادش برای این و اون، و کی بود که مقلد خوبی بود براش و کیا بودن که ایضا؟!! اما کاش بس کنیم. تقلید از کاری که نه تنها غلطه که به نظر سفیهانه میادو بس کنیم و دیگه تکرارش نکنیم. حلالیت خواستن اگه واقعا حلالیت خواستن باشه نه شوآف و ادا و تقلید، شرایط و بند و بساط و آداب و رسومی داره. که باید اولا فهمیده باشی غلط کردی جایی و در حق کسی. دوما پشیمون باشی و نگران دل شکسته و آزرده ی او که نه، لااقل نگران آخرت خودت شده باشی (حلالیت طلبیدن یه کار اون دنیاییه، نه؟). سوما باید انقدر از عوالم بچگیت دور شده باشی و بزرگ شده باشی که بتونی بگی "متاسفم" و "ببخشید" اونم چشم در چشم یا حداقل نفس به نفس با خود طرف. و در آخر باید اونقدر آدم شده باشی تو زندگیت که منتظر حلال نکردن ها باشی. و تلاش های بعدش برای جبران. و سعی ها برای جلب حلالیت و بند زدن دلی که شکستی، از روی قصد و بددلی یا نادونی و بی خبری... خیلی سادس که یه متن "اگرررر" بدی دیدید حلالم کنید کپی پیست کنیم تو گروهامون و دلمون قرص شه که امسالم از حق الناس جستیم...

۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۴
حمیده کوه افکن

از نوجوونی برام سوال بود که تو صدای بلند ترقه و نارنجک و بمب دستی، تو دود سیاه آتیش های یکی دو متری و آسیبی که به آسفالت میزنه، تو حمله به دیوارهای ساختمون های شهر و سیاه کردنش با مواد منفجره و مخصوصا تو نارنجک زیر پای بقیه انداختن و تماشای لرز و رنگ زردشون چه لذتی برای یه آدم از نظر روانی "سالم" میتونه باشه؟


وقتی تلویزیون کشوری که همه چیزو سیاه نمایی و مایه انحراف و باعث تشویش اذهان عمومی میدونه و همه چیزو یا حذف میکنه یا انکار، یا در حد مرگ سانسور، شروع کرد از خیلی سال پیش تصاویر واضح صورت ها و دست های سوخته و قطع شده و گریه ها و نعره ها رو نشون دادن، برام سوال شد که چطور یه آدم از نظر روانی "سالم" میتونه اینارو ببینه و احساس خطر نکنه؟


آهای آدمهای سالم و نسبتا سالم، از زندگی تو شهری با داشتن این درصد بالای "بیمار روانی" احساس خطر نمیکنید؟


- واقعا فکر میکنم مطمئن ترین راه درست شدن وضعیت اسفبار فرهنگی مملکتم بارش شهابیه!

۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۵
حمیده کوه افکن

نمیدونم، شاید سبک زندگی قبل از انقلاب این‌جوری بوده که حالا پدر و مادرهای ما جوون‌های شاه ندیده و انقلاب ندیده همیشه اصرار دارن که "برو حقتو بگیر" حتی اگه خیلی چیزا دیگه واسه مردم این کشور حق نباشه بلکه توقعات بی‌جا و وقیحانه باشه.

چند روز پیش تو شهرکتاب بودیم و داشتیم از سهم تخفیف شهروندیمون برای عید لذت می‌بردیم که بابا هوس کرد با فاکتور خریدمون و حساب و کتاب سهم هزینه‌های من چقدر و سهم خودش چقدر و تخفیف‌ها، درس حسابداری بهم بده. نشسته بودیم و من محو تماشای سرعت تقسیم اعشاری‌های ذهنی بابا بودم که به یه اختلاف خوردیم! قیمت پشت جلد ٥٠ تومن، قیمت روی فاکتور ٥٧ تومن! بلافاصله متوجه دلیل این اختلاف رقم شدم ولی بابا فرصت حرف زدن نداد و طبق معمول همیشه، منو با جملۀ "برو پولتو پس بگیر" هل داد سمت باجه و از دور نشست به تماشای بزرگ شدنم و به حق طلبی‌ام بالید. مطلبو به فروشنده گفتم و توضیحی (فلسفه یا سفسطه‌ای) گرفتم که حتی فهمش هم سخت بود، دیگه توقع نداشته باشید به خاطر بیارمش!

سینه ستبر و جدی برگشتم سمت بابا و نشستم. اینکه احتکار کتاب هم مثل احتکار روغن میمونه و وقتی چاپ جدید با قیمت بیشتر میاد چاپ قدیمی رو هم با قیمت جدید می‌فروشن رو با جمله‌های ساده شروع کردم و با جمله‌های دردناک تموم، و این‌جوری رو دل دردمند بابای انقلاب چشیده‌ام طوری تاثیر گذاشتم که اونم مثل من و هم نسل‌های من سرشو انداخت پایین و دیگه به ظلمی که بهش شده بود اعتراض نکرد و دیگه نگفت بریم حقمونو بگیریم... شاید مثل من داشت خاطرۀ تلخ تک تک حق‌های نداشتشو تو این جغرافیای داغ مرور می‌کرد...

 

- ده اسفند یه بستۀ تپل دادم به پست که در نهایت امانتداری و در قبال پولی که پرداخت کردم و تعهدی که ایجاد شده برسوننش دست دوست جانم تو یه شهر دیگه. امروز تقریبا دو هفته گذشته و دیگه داریم به گم و گور شدن همه چیزمون در تونل‌های پست‌خانه فکر می‌کنیم و خداروشکر می‌کنیم که درسته مجموعا هزینۀ زیادی به باد رفت ولی بین هدیه‌هام یه دونۀ خیلی گرون قیمت توش نبود که بیشتر از این بخواد جای‌جای تنمون بسوزه... و شادیم به داشتن آدمایی که حتی جواب تلفن ادارشونو نمیدن و تجربه نشون داده از بی‌ادب‌ترین و بددهن‌ترین و کم‌سوادترین قشر جامعه‌اند. حق دارم از این موضوع چیزی به پدر و مادرم نگم؛ چون تا هفته‌ها سعی می‌کنن با بحث در این مورد ثابت کنن که من برای پیدا شدن بسته‌ای که بابت تهیه‌اش فلان قدر هزینه کردم و بابت ارسالش فلان قدر، به اندازۀ کافی تلاش نکردم و یه بی‌عرضه توسری‌خورم!

 

۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۴
حمیده کوه افکن

چند روز پیش یکی از بچه‌های اینستاگرام پیج دوم ساخت. برای اینکه تو پیج اولش فامیل و دوست و آشناهایی می‌خوندنش و می‌دیدنش که مجبور بود براشون سانسور شه. از سانسور کردن خودش تا این حد حالش بد شده بود!

 

یادم اومد منم چقدر طفلکی‌ام. چقدر خودمو تو عکسام، تو حرفای اینستام سانسور کردم. چقدر از بی‌پردگی وبلاگم دور شدم. یادش به خیر روزایی که مطلب می‌نوشم، در عرض یکی دو روز چند نفر از فامیل و دوست زنگ می‌زدن سوال پیچ می‌کردن و خیلی راحت می‌گفتم "من بابت نوشته‌هام به کسی جواب پس نمی‌دم" و خداحافظ! که این باعث نشد کسی ازم متنفر شه؛ باعث شد اطرافیانم خط زردشونو بشناسن و حتی اگه سوالی تو دلشون وول خورد به خودشون حق ندن بپرسن چون حق پرسیدنشو نداشتن. چون با پرسیدنش پاشونو از گلیمشون می‌آوردن تو گلیم من و من قطعا اون پا رو قطع می‌کردم! که یه بار از یه تازه فامیل که جا خورده بود از رک بودنم شنیدم که "خیلی خوبه این ینی تو منافق و دو‌رو نیستی"

 

ترس از‌دست دادن آدما به‌خاطر خودت بودن، ترس ترک شدن و تنها موندن به‌خاطر اینکه آدما خود واقعیتو دوست ندارن و قبول ندارن، ترس از قضاوت شدن و حرف‌های پشت سر باعث می‌شه سال‌های زیادی از عمرتو به مخفی کردن خودت بگذرونی. و در برابر حرف‌ها و اظهار نظرهای نا‌به‌جای آدما وا بدی. و همیشه از خودت بودن خجالت بکشی و منتظر تاییدها باشی.

 

که مثلا عکس پروفایلتو عوض کن، این متنو بردار، این چیه پوشیدی، چرا موهات بیرونه، چرا چادر سرته، چرا با فلانی می‌گردی، چرا اینو خریدی، چرا اونجا رفتی... آدما بلد نیستن پاشونو از خط زردشون جلوتر نیارن. پاشونو قطع کنید. با جسارت و اعتماد به نفس تمام از حریمتون حفاظت کنید و به آدما یاد بدید جاشون کجاست. یا سر جاشون می‌ایستند یا از جایی که امکان دخالت و بی‌ادبی ندارن فرار می‌کنن به جایی که این امکانو هنوز دارن! یا شما به آدما یاد بدید با زندگیتون چطور برخورد کنن، یا شما ازشون یاد بگیرید چطور باید زندگی کنید!

 

۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۰
حمیده کوه افکن

باور داشتم که اینکه جواب محبتو ندی، برعکس بدی، فراموشش کنی، بگی "منکه ازت نخواستم میخواستی نکنی" و حتی انکار کنی، طبیعیه. باورم شده بود که باید قبل محبت کردن به آدما فکر کنم که اونقدر بزرگ هستم که کاری براش کنم و بعد که دلمو شکست و زیر پامو خالی کرد منتشو حتی تو دل خودم نذارم سرش؟ اونقدر بی توقع باشم؟ اونقدر محبتو یه طرفه فدا کنم؟ بی توقع؟ یه طرفه؟


امشب بین خانواده ای بودم که قبلا به هم محبت کرده بودن، حالا داشتن جبران میکردن واسه هم. باز با محبت. که باز باید جبرانش کرد. و باز... 


شوک بود برای منی که باور کرده بودم جواب محبت لزوما محبت نیست. برای منی که دور و برم هیچکس حافظه خوبی نداره و وقت نداره و واسه مهربون بودن دلیلی نداره...


هرجور میخوای با زندگی کنار بیای، زندگی هاره، همش بهت سیلی میزنه...

۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۲:۴۸
حمیده کوه افکن

اگه روزگاری رو سپری میکنید که درگیر تعصب های سفت و سخت مذهبی و سیاسی و فرهنگی و هرچی هستید، تلاش کنید ازش بیرون بیاید. دنیا خیلی بزرگ تر از اون چارچوب تنگ و تاریکیه که از توش بودن به خودتون مفتخرید. دنیا رو قد خودتون کوتاه نبینید.


بعد که از این شرایط آمدید بیرون و بزرگی دنیا رو به چشم دیدید، اون وقت دیگه لازم نیست ما روز جهانی منع #خشونت_علیه_زنان رو بهتون معرفی کنیم. همون چیزی که مادراتون بهتون یاد ندادن. که اگه زنهای این مملکت از سر نیاز به جیب مرداشون خودشونو مستحق تحقیر نمیدیدن و به وضعیت پستشون عادت نمیکردن، اون وقت مردامون با هیچ بهانه و توجیه کوته فکرانه ای زن های خودشون و حتی زن های دیگرانو تحقیر نمیکردن تا توهم بزرگ بودن بهشون دست بده. اون وقت شاید از افتخاراتشون به تاریخ دو هزار و نمیدونم چند ساله ی کوروش، احترام و ارزش گذاشتن به زن ها رو هم مثال میزدن. 


آدم باشید فرزندانم. دنیا رو در تاریکی شب، در تنهایی، در تاکسی و مترو، در محل کار، در خاااانه و در هیچ جا و هیچ وقت برای زن ها ناامن نکنید. دنیا رو با اون چشمای قشنگتون که دیگه داره زیادی به اطراف میچرخه برای ما ناامن نکنید. مادرم همیشه میگه اگه کسی به هر نحوی داره آزارت میده، بفهم که داره با این کارش داد میزنه که تو از من بهتری و من اینو نمیتونم تحمل کنم، پس رنجت میدم.


مسلمان هم که باشید حتما باور دارید که طبق کلام خدا آدمها رو جنسیتشون از هم برتر و پست تر نمیکنه. پس حسود و آزاردهنده نباشید. من خوب میدونم که برای هیچ مردی هیچ چیز لذت بخش تر از دیدن امنیت و خوشحالی زن مورد علاقه اش نیست. کاش شما همه معشوق ما همه بودید...


۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۲:۳۹
حمیده کوه افکن

اولین بار که تلویزیون مملکت مصاحبه طنزی پخش کرد با سوال "الفبا رو به ترتیب بگو" و دیدم فقط یه دختر جوون بلد بود، فقط، و فقط، باورم نشد راست باشه. مثل همه ی مصاحبه های رسانه ی مملکت که آدم باورش نمیشه اون آدما و اون حرفا صادقانه و بی سانسورن.

حالا هربار که میخوام کسیو قانع کنم که کاربرد فلان واژه اشتباهه، و حتی خدای من! و حتی غلط های املایی!!! و طرف قانع که نمیشه هیچ، عصبانی میشه و آدم معروف های غلط نویسو مثال میزنه و... هربار که میفتم تو این مخمصه یاد اون خنده ها میفتم وقتی طرف تا ت و ث هم با شک حفظ بود...

۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۸
حمیده کوه افکن

بیدار میشدم، ساعتو نگاه میکردم، هیچوقت صبح نشده بود. تو خواب و بیداری میگفتم چرا صبح نمیشه؟ و سعی میکردم باز بخوابم. به زور. تا حالا به زور خوابیدی؟


صبح زود بیدار میشدم. قدم میزدم. چای دم میکردم. منتظر نور به پنجره نگاه میکردم. منتظر صدا و رفت و آمد و شلوغی میشدم. باید از تنهایی و فکراش فرار میکردم. تا حالا از خودت فرار کردی؟


بهم لبخند میزدن، نگاهمو میدزدیدم. تلفنم زنگ میخورد جواب نمیدادم. قرارها رو دقیقه نود کنسل میکردم. منتظر شب بودم. منتظر خوابی که منو از تعامل با شلوغی شهر و لبخند زدن به آدماش بکنه و ببره. کسی باهام از دردای دلش نگه، کسی از حالم نپرسه، از کسی نخوام باهام حرف بزنه، براش مهم باشم، دوسم داشته باشه و نداشته باشه... داشتم از پاکی دلم دور میشدم. داشتم بد میشدم. داشتم پیله میتنیدم دورم. داشتم "خسته" میشدم. تا حالا شده "خسته" شی؟

۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۵۶
حمیده کوه افکن
دارم فکر میکنم این روزها هم تمام میشود، من میمانم و کلی قصه از آدمهای عجیبی که توی بیست و پنج سالگی مرا دوست داشتند و من نداشتم، یا آدمهایی که من دوستشان داشتم و آنها...
۱۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۶
حمیده کوه افکن

من شما رو به جنگ توصیه میکنم و قسم میخورم با صلح و دوستی و احترام به هیچ پیروزی ای نمیرسید، فقط دهنتون صاف میشه و زیر پاتون خالی.


دیشب بین دید و بازدیدهای عید حرف به اینجا رسید که یکی بوده که عکس عروسیشو گذاشته تو پذیرایی خونش، این چه وضیه و اینا. من گفتم بله بله آدم خودش به هیچی معتقد نیست به عقاید دیگران احترام بذاره و اینا. بعد خودم فکر کردم این چه زری بود من زدم؟ من که احترام نگه میدارم چندبار برچسب دورویی خوردم؟ چرا غیرمذهبی ها همش احترام نگه دارن؟ چرا مذهبیا به مخالفاشون احترام نذارن؟ اگه احترام میذارن پس اینهمه قضاوت و فحش و اخ و تف چیه که تو ایران پخش و پلاس؟ اصلا همین حرف غیرت نداشتن فلانی که عکس عروسیشو آویزون کرده به دیوار خونه خودش چی بود؟ احترام بود؟ آیا دلیل اینهمه وقاحت و توقع تا سقف آسمون رفته و حق به جانبی مردم مسلمان خداشناس ایران، داشتن رادیو و تلویزیون اسلامی و مردهای یقه بسته و دائم در حال آیه خوندن نیست؟ توهم صاحب مملکت بودن نیست؟ آیا همین آدما برن فرانسه جرات میکنن به سبک زندگی های متفاوت با خودشون اینجوری بتازن؟


بجنگید رفقا. تن هرکیو که بهتون چپ نگاه کرد بدرید. پنجه بوکس هم تو جمعه بازار پروانه پیدا میشه. ایران سبک زندگی خاص خودشو داره. با معیارهای صلح جهانی فقط برید جهان اول زندگی کنید. موفق باشید.

۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۸
حمیده کوه افکن

اولین بار که یه نفر جلوم ماکارونی خورد فکر کردم داره مسخره بازی درمیاره بخندیم. هرچند باورم نمیشد کسی حتی برای شوخی هم بتونه اونقدر صداهای نفرت آور از دهنش دربیاره، رشته ها رو هورت بکشه، نشخوار کنه، جلوی یه خانم آروغ بزنه. عصبی شده بودم و میل به غذام شده بود میل به کتک کاری. کل تعجب های عمرم هنوز تا این سن هم اندازه حجم حیرت اون نیم ساعت ناهار با او نشده. اما چیزی که از اون روز یاد گرفتم این بود که هرکسو خواستم بشناسم اول باهاش برم یه ساندویچی کثیف وسط کلی آدم بی تارف. 


آداب معاشرت یادگرفتنیه. به مقدساتتون قسم ژن نیست که به ارث برسه. حرف زدن نیست که خود به خود یاد گرفته باشید و الان بلد باشید. (همون حرف زدنم که آخه با اونهمه تشر معلم هنوز یاد نگرفتن خیلیا). میگم حالا که از شهرتون خوش تشریف آوردید تهران و ازتون که میپرسن کجایی هستین میگین تهرونی و بعد تو جد و آباد تهرانیا به زور دنبال یه رگ شهرستانی میگردین که بهشون بخندین، لطفا به یه آدم متمدن مودب تبدیل شید. میشید؟ لطفا؟

۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۴
حمیده کوه افکن

در موردش که ازم سوال میشه میگم یه زن فوق العاده باهوش. ولی هیچکس نمیفهمه باهوش بودن یه زن، یه مادر، ینی چطوری بودنش! مدرسه که میرفتم دوستام میگفتن نگو کجا میری بپیچونش، میگفتم نمیتونم، برگردم خونه مثل شرلوک هلمز با یه نگاه اسکن میکنه منو، میفهمه همه چیو. تو دانشگاه وقتی بعد کلاس میرفتیم ولگردی، تنها کسی که مادرش میدونست کجاییم من بودم، بقیه مادرا پیچونده میشدن! بعدها از گوشی به دست گرفتن و تو اتاق چپیدنم، از کتابخونه رفتن و کلاس رفتنم میفهمید واقعا کجام و حتی با کی، و این فهمیدنا رو هیشکی باور نمیکرد چون هیشکی یه مادر باهوش نداشت. حالا من خودم یه دختر گنده ام. همسن موقع مادر شدن های او. هم قد هوش و درک و فهم او و تازه بعلاوه ی کلی تجربه که او در نوجوانی و جوانی نداشته و من بخاطر دهه هفتادی بودنم دارم. حالا تنها کسیکه میفهمه زندگی چقدر به او سخت و دردآور گذشته منم. زندگی با فهمیدن و دیدن و اهمیت دادن جهنم میگذره. من و مادرم حسرت مشترکی داریم. حسرت نفهم بودن و سرخوش زندگی کردن. آدمهای باهوش همیشه تحت فشار این فکر آزاردهنده اند که دیگران اونا رو دست کم میگیرن و خر فرض میکنن. که دیگران خودشون نمیفهمن فکر هم میکنن فهم همه به اندازه اوناس. که دیگران واسه دروغ گفتن هیچ زحمتی به خودشون نمیدن و مثل بچه های خنگ خودشونو لو میدن.

خیلی وقته احساس میکنم به یه مرد باهوش احتیاج دارم تا کنارش دست بکشم از کشف دروغگویی ها و فهم دورویی ها و خودخوری از پنهان کاری ها و احساس خر فرض شدن ها. یه مرد بالغ باهوش نجیب کم عقده...

۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۴۴
حمیده کوه افکن
سر کلاس تشریح دبیرستان گفتن ثابت شده که قلب مرکز احساساته. گفتن این بطن راسته این سیاهرگه این آئورت. اینکه چطور میشه قلب بایسته و تو عمل قلب چیو چطوری باز میکنن که دوباره خون رسانی انجام شه و آدم زنده باشه. ولی دکتر دیگه توضیحی درمورد خونه احساسات نداد. اینکه رگ احساسات آدم کجای قلبشه؟ که وقتی حفره عشق و عاطفه آدم از تپش می ایسته چکار باید کرد که درست شه؟ اینکه چرا موقع سکته عاطفی آدم نمیمیره؟ چرا بعد مرگ عاطفی، بقیه قلب آدم هم وانمیسه؟
۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۲
حمیده کوه افکن

آدما واسه مواجه شدن با درداشون راه های منحصر به خودشونو دارن. شاید همه دربرابر مرگ عزیزشون گریه‌های طاقت‌فرسا و ناامیدی و به در و دیوار کوفتن رو انتخاب نکنن و در عوض سکوت کنن، عمیقا بی‌تفاوت و دردمند بشن؛ زندگی کنن اما دیگه شاد نشن، دیگه از رخت عزا درنیان. اما گریه‌ها باید بیان. اگه الان که تو عشق به بن‌بست رسیدی، اگه الان که از اوج آرزوهات به قعر بدبیاری سقوط کردی با سر، الان که زندگیت ازت گرفته شده و لبخند یادت رفته گریه نکنی، اشکات تلمبار می‌شن، یه روزی که وقت گریه نیست سرریز می‌شن. یه روزی تو تاریکی سالن بزرگی و بین سکانس‌های یه فیلم، یه روزی تو گفتن یه حرفی یا شنیدنش، تو دیدن یه پدر پیر که دست دختر جوونشو گرفته، یا یه زن قوزی که داره کار می‌کنه. آدمایی که اشکشون دم مشکشونه یه روزایی رو آدمای قوی و محکمی هستن. روزایی که اونقدر سخته، اونقدر سنگینه که کمر مرد رو خم می‌کنه، ولی دخترای احساساتی و لوسِ هرروز اون روزا رو طاقت آوردن و حالا هی سرریز می‌شن. گریه‌ها دفن نمی‌شن؛ تلمبار می‌شن...

۰۱ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۰
حمیده کوه افکن

مرحله‌ای از زندگی، سر خم می‌کنی، صبر می‌کنی، همه‌چیز را می‌دانی، دهن تجربه‌ها را سرویس کرده‌ای و اتفاق‌ها هیچکدام جدید نیست. هیجان‌زده شدن خاطره است، ذوق کردن و کشف کردن به تاریخ پیوسته، آرزوهای فانتزی و رویاهای دور کنار رفته، آمدن‌ها و حرف‌های قشنگ و رفتن‌ها عادی شده و ته همۀ رابطه‌ها برایت روشن است، مثل پیشگوی بزرگ شهر، با شنل تیره و عصای بلندی نشسته‌ای و دیگر بزرگ نمی‌شوی، از این به بعد فقط سنت زیاد می‌شود.

خوبه که آدم‌ها در نوزده سالگی بالغ شوند، حسابی جوانی کنند، بعد به بزرگسالی برسند، حسابی زندگی کنند، بعد سر فرصت برسند به چهل سالگی و حس کنند دیگر دست زندگی را خوانده‌اند، و آن‌وقت سر خم کنند و در بهبوهۀ میانسالی، زندگی کردنشان شبیه خیلی از زندگی‌هایی شود که در جوانی دربرابرشان سرکشی می‌کرده اند؛ تسلیم و متقاعد و خسته...

۸ ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۷:۴۱
حمیده کوه افکن

میدانم. این روزها نشسته‌ای گوشۀ اتاق و پاییز طلایی 1و2 گوش می‌کنی، هی به ساعت نگاه می‌کنی و هی بلند می‌گویی "اااااه چرا شب نمی‌شه" و هی منتظری خواب برسد و تو را با خودش ببرد. این روزها را دلت می‌خواهد فقط خواب باشی. 4 عصر بیدار می‌شوی و تا ساعت 12 که همه بخوابند عذاب می‌کشی. برای وانمود کردن به معمولی بودن باید خیلی انرژی صرف کرد. برای لبخند زدن، برای گفتگو کردن، برای نگاه‌های مثل همیشه، راه رفتن‌های مثل همیشه. می‌دانم این روزها لواشک خوردن را از سر گرفته‌ای. شکلات خریدن را. ناخن‌هایت را از ته گرفته‌ای. کتاب‌هایت را دورت چیده‌ای و با عروسک بچگی‌هایت حرف می‌زنی. می‌دانم پاهایت هی یخ می‌کنند و لب‌هایت خشک می‌شوند. مهمانی‌ها را حاضر نمی‌شوی، تلفن‌ها را جواب نمی‌دهی، از آدم‌هایی که نیاز به گوش شنوا دارند فرار می‌کنی و مثل قبل دلت نمی‌خواهد آرامش کسی باشی. دلت می‌خواهد آرامش داشته باشی. می‌دانم این روزها آرام نیستی. دلت می‌خواهد فقط کمی فراموشی نصیب هر دوی شما می‌شد، فقط کمی فداکاری، فقط کمی صبر، کمی عشق حقیقی. حسرت نداشته‌ها را می خوری این روزها. از آینه فراری شده‌ای و فقط داری به اخلاق بد و رفتار بدت فکر می‌کنی و به خودت لعنت می‌فرستی، به خودت نگاه نمی‌کنی، که بیشتر از زشتی سیرت زشتی صورت هم عذابت ندهد. می‌دانم نقاهت سختی را سپری می‌کنی. انتخاب کرده‌ای که محروم باشی و هنوز مطمئن نیستی انتخابت صد درصد درست باشد. این روزها منتظر معجزه نشسته‌ای. منتظر آرامش که در را باز کند و بیاید تمام اتاق را پر کند و همه‌چیز تمام شود

۲۱ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۵
حمیده کوه افکن

آن زن صبور قصه‌ها، او که کمرش خم می‌شود و باز می‌ایستد، او که یک‌شبه موهایش سپید می‌شود، او که بغض‌هایش را گریه نمی‌کند، او که چشم‌هایش تغییر می‌کند و حزن عظیمی توی نگاهش می‌گنجد، او که به جای فریاد از ته گلو آرام و زیر لب می‌گوید "خدا را شکر" آن زن صبور قصه‌ها منم. او که به اینهمه صبر و تحمل و امیدش حسادت می‌کنند، او که می‌خواهند شبیهش باشند، او که با کمر خمیده راه رفتنش غبطه خوردن دارد، او که هنوز می‌خندد و شوخی می‌کند، او که از پس سال‌ها زمین خوردن، سال‌ها بلند می‌شود و ادامه می‌دهد و مهربان می‌ماند، او که فقط در قصه‌ها بود اینجاست؛ منم...

۰۷ آبان ۹۴ ، ۱۹:۲۵
حمیده کوه افکن

بعضی آدم‌ها لذت را از تو می‌گیرند. نه در لحظه، نه، "حس لذت" را ازت می‌گیرند. طوری که بعد آنها هیچ بوسه‌ای، هیچ امیدی، هیچ دوستت دارم و مواظبتم و عاشقت شدمی سر کیفت نمی‌آورد. انگار عادی‌ترین حرف زندگی‌ات را شنیده باشی، حسی دَرِت غلیان نمی‌کند. بعضی آدم‌ها با تو این کار را می‌کنند. که همان‌طور تند تند که قدم می‌زنی طرف خوشبختی، یهو ته خط را جلوی پاهایت ببینی و از ترس سقوط سرجایت میخکوب شوی، به خودت بلرزی، ضعف کنی، اما تاب بیاوری. ته خط را جلوی پاهایت ببینی و وحشت‌زده اطرافت را بکاوی دنبال آغوش، دنبال دست، دنبال خدا، و حتی خدا را نبینی...

۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۲:۰۰
حمیده کوه افکن

قدم می‌زدم. با چشم‌های بسته، با چشم‌های باز. بین رفتن‌های مردمِ رنگ‌رنگِ هفت‌حوض، همه به سمت بالا و من پایین می‌رفتم. قدم می‌زدم. سست و غم‌زده قدم می‌زدم و زیرلب حرف می‌زدم. بی ابا از دیوانه خطاب شدن با خودم گپ می‌زدم. می‌گفتم "این قانونه، تو خاص نیستی، همۀ آدما وقتی دلشون می‌گیره تنهان، وقتی شکست می‌خورن تنهان، هیچکس وظیفه نداره حوصله خرج تو کنه و پای بغض‌ها و قدم زدن‌هات وایسه. هیچکس وظیفه نداره وقتی رو که می‌‌شه با مادر و پدر و دوست صرف شه هدر تو کنه. همۀ آدما این‌طورن که دیگرانو برای لذت‌هاشون بخوان. برای خوش‌گذروندن، خرید کردن، سفر و مهمونی، کمک گرفتن، مشورت خواستن، گوش شنوای درد دل‌ها شدن، و هیچکس وظیفه نداره خوب باشه، که همون‌قدر پات وایسه که تو پای دنیا وایسادی. اگه دلت از دنیا گرفته بلند شو برو. اینجا موندی بین این آدما و توقع داری یه امشب، شاید فقط یه شب، در آغوش کسی حس کنی تنها نیستی و حس کنی "تحمل" بسه، حس کنی "صبر" بسه، "خستگی"هاتو درکنی... و هیچ آغوشی مال تو نیست، و هیچ چشمی نگران روزهای سخت دختر ضعیف و ظریفی مثل تو نیست... کلافه‌ای، پس پاشو دور شو." قدم می‌زدم. به خودم حرف می‌زدم. به خودم می‌گفتم بلند شو از این شهر برو. از این شرایط دور شو. صدای زهره توی گوشم بود: "امین‌آباد ته دنیاست حمیده! دنیای آدمای به ته خط رسیده. ته خط..." و دلم قرص بود که من مرد شده‌ام. ته خط من فقط مرگ منه. من مرد شده‌ام. فقط مرگ من...

قدم می‌زدم. برای هضم تمام خستگی‌های تلمبار روی دلم، که داشت تا گلو بالا می‌آمد، داشت خفه‌ام می‌کرد. یکی از همین شب‌ها داشتم خفه می‌شدم. استعاره نمی‌نویسم! داشتم واقعأ خفه می‌شدم مردم! چند ثانیه دستگاه تنفسی‌ام کار نکرد. چرا؟ حتما دق کرن اینجوری‌ست. داشتم خفه می‌شدم و نشدم. نفس کشیدم. سرفه کردم. بهش فکر نکردم. به هیچ‌چیز فکر نکردم. لحظه‌هایی هست که دنیا دنیا فکر داری و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنی. به هیچ‌چیز فکر نکردم. فقط دراز کشیدم. درد بالای سرم نشسته بود. خوابیدنم را تماشا می‌کرد. می‌گفت امین آباد ته خطه...

۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۳۷
حمیده کوه افکن