همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۲۳ مطلب با موضوع «:-)» ثبت شده است

یه گوشهء ذهن ما معمولی‌ها به نام نگرانى‌هاى مالى سند خورده. تو زندگیامون کمتر شده یه چیز خیلى گرون بخریم، یا با هدیه گرفتنش بغض نکرده باشیم و یه جاى ذهنمون نگرانِ جیبِ هدیه دهنده نشده باشه. کمتر شده برای داشتن یه چیز گرون قیمت، ماه‌ها و حتی سال‌ها صبر نکرده باشیم و سختی نکشیده باشیم. ما هم مثل «خرپول‌ها» همیشه دغدغه پولِ بیشتر داریم، اما نه براى «پولدار»تر شدن، شاید براى همین معمولى بودن (موندن)...


ما آدم معمولى‌ها پول داریم، ولى نداریم. ما راحت آژانس می‌گیریم، رفت و برگشت، اون لباس و کفشى که عالیه و دوسش داریمو می‌خریم، حتى اگه لباس و کفشِ طبقهء خرپول‌ها باشه! اون غذاییو که هوسشو کردیم می‌خوریم، حتى اگه تو رستورانى سرو شه که فقط ارزش افزوده‌اش قدِ یه بارِ دیگه رستوران رفتنه! ما اون سفر و تفریحى که بهش احتیاج داریمو داریم،  ولو بدونِ هتل‌هاى ٦و٧ ستاره و بدون احتیاج به تسلط بر زبان انگلیسی! اما اون ویولن ٣٠ میلیونى رو، اون لنز و دوربین ۹ میلیونى رو، اون پیانو و ماشین و گردنبند جواهر رو نداریم... و این داشتن و نداشتن‌هاى هم‌زمان، طبق تحقیقات و نتایج معتبر، متوسط‌ترین، درست‌ترین، عاشقانه‌ترین و امیدوارانه‌ترین سبک زندگى دنیاست و با افتخار به تمام دردها و حسرت‌هاش، براى ماست.



۲ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۲
حمیده کوه افکن

ما با آدما براساس کارکردی که برامون دارن در ارتباطیم. آدمایی که باید باشن چون می‌تونن بهمون پول برسونن. کسایی که رابطهان و بودنشون گه‌گداری می‌تونه گرهگشا باشه و کارای کوچیک یا بزرگیو انجام بدن یا انجامشو راحت کنن برامون. آدمشاخهایی که دوست بودن باهاشون پُز جلوی بقیه‌اس و می‌تونه مارو به لقبِ جذابِ "دوستِ فلانی" مفتخر کنه! و در نهایت، ما با آدمایی ارتباطمونو حفظ میکنیم که حالمونو خوب می‌کنن. دوستشون داریم و ازشون توجه و محبت و احترام میگیریم. با دوستی باهاشون اعتماد به نفسمون بالاتر می‌ره و برای وقتهایی که حالمون خیلی خرابه یا خیلی خوب، صداشون می‌زنیم بیان کنارمون باشن و بودن تو اشکها و لبخنداشون برامون ارزشمنده.

امیدوارم هیچوقت تو زندگیمون مجبور به تحمل کسی نشیم. آدمامونو انتخاب کنیم و باهاشون بسازیم. باهاشون مثل خانواده باشیم.



۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۰۱
حمیده کوه افکن

دوست داشتن های واقعی با یواشکی و مخفی کاری جور در نمی آیند. واقعی هایش صدا دارند. صدایی بلند و ممتد! طوری که هرکس از کنارشان رد شود بیب بیبِ عشقشان را میشنود. نه از آن تازه به رابطه رسیده های تین ایجر که اسمِ هر رابطهء از سرِ کنجکاوی و هیجانی را میگذارند "دوست داشتنِ شدید" یا فرار از تنهایی های سوءتفاهم شده با عشق! عشق های واقعی عینِ دنده عقب وانت، به هرکس که این حوالی باشد اخطار میدهند که آی! من مدتیست مرادِ دلم را توی دستهایم گرفته ام، ببینیدش! این لعنتی مالِ من است! مبادا از این به بعد ثانیه ای او را بی من ببینید، که آن روز مرده ام من...

۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۳
حمیده کوه افکن
وقتی کهنه میشی چروک و زشت و زهوار در رفته ای. اما اگه کساییو داشته باشی که با دیدن چروکات یاد بهترین خاطراتشون بیفتن، یاد خنده ها و گریه های روزای مهم زندگیشون، رفتن ها و اومدنای زندگیشون، اون وقت تا ابدِ بودنِ تو، تو مهم ترین و عزیزترین آدم اونایی حتی اگه خیلی کهنه و زهوار در رفته باشی...
۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۸
حمیده کوه افکن

باز تا بهم رسید نگاه های معنی دار کرد، جاهای معنی دار ترانه های ماشینو بلند خوند، محبت های معنی دار، مواظبت های معنی دار. دست آخرم نتونست تاب بیاره، باز صداش رفت بالا و لحنش ملتمسانه و عصبی شد و پرسید "بالاخره تصمیمت واسه آینده چیه؟" باز افتاده بودم تو یه موقعیت جدی که به نظرم مسخره هم میومد، و خندم گرفته بود. خندیده بودم و جوابی نداده بودم. ولی او منتظر یه جواب جدی بود. تشر زد که حرفمو دربیاره. با بیخیالی گفتم نمیدونم. صداش رفت بالاتر. تقریبا داد زد: "آخه میخوام بدونم من چکار کردم که تو ازم بدت اومد؟ و وقتی میگفت چکار کردم دستاشو سفره کرد زیر چونه اش و هل داد طرف من. انگار می خواست هیچ کاری نکردنشو، تهی بودن "چکار"و نشون بده. جواب ندادم. ساکت شدیم و به صدای ضبط صوت ماشین گوش دادیم. فکرم رفت طرف "چرا؟" چرا دوستم داشت؟ چرا دوستش نداشتم؟ چرا فلانی رو دوست داشتم؟ فلانی چرا دوستم نداشت؟ چرا دوست داشتن ها و دوست داشته شدن های زندگی من این سالها به طرز وحشتناکی اشتباهی شده بود؟ که آدمهایی را دوست داشتم و معشوق کسانی شده بودم که نمیشد با هم باشیم. که نباید دوست داشتنمان را به نتیجه ای میرسانیم و باید یا همانطور نگهش میداشتیم یا تمامش میکردیم. فکرم رفته بود توی کنکاش چرای زندگی سگ مصب که رسیدیم به مقصد. افکارم را برداشتم و پیاده شدم...

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۳۵
حمیده کوه افکن

آدم اگه تجربه ی آمد و شد با بقیه رو داشته باشه تو زندگیش، تو گذشته اش، الانش، کم کم فرق یه آدم مهربون واقعی و باهوش و سالم رو با یه شخصیت خراب روحی و فرهنگ خیلی متفاوت با خودش میفهمه بعد دیگه براش راحته تشخیص مدل آدما. دیگه لازم نیست یه ماه باهاش حرف بزنه تا یه کم بشناستش و تا بیاد بشناستش دل بسته باشه بهش، بلکه سه چهار تا جمله که خودش داوطلبانه شروع کنه به گفتن، خودش فرهنگ و سواد و خانواده و شخصیت و حتی تجربه های گذشتشو هم لو میده. 

فقط مشکل اینجاست که اونی که میخوای باهات بمونه خودش باهوشه، میفهمه چرا موندنیه بین دوستات، ولی اونی که در قواره تو نیست و باید بره از دورت، تو دسته باهوشا نیست، نه تنها خودش نمیفهمه که نمیشه هم بدون توهین و دادبیداد و بلاک ( ! ) بهش فهموند!

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۳۰
حمیده کوه افکن

اینکه از سفر کردن بدم میاد یه دلیل قابل حدس داره، اونم اینه که تا حالا تو همون تعداد انگشت شمار سفری که رفتم بهم خوش نگذشته. تجربه های مایوس کننده ای از چند روز دور از آرامش خونه بودن دارم و سفرام سفرهای معمولی ای بودن با آدمای معمولی و کارای معمولی و دقیقا همین "خیلی معمولی بودن" منو کسل کرده.

پرانرژی ام و فکر میکنم اگه قرار نیست چیز جدیدی ببینم، بخورم، کشف کنم، کار هیجان انگیزی نکنم و چیزی که به کل از وجودش بی خبرم رو به چشم نبینم و یادش نگیرم، فقط از ویلا سوار ماشین شم برم لب ساحل کنار حجم غیرقابل تصوری مسافر شبیه خودم جوجه بزنم و برگردم، باز سوار شم برم جلوملوهای جنگل چنجه بزنم و برگردم و همین، بهتره بمونم خونه، تو هوایی که بهش عادت دارم، خونه ای که توش راحتم، و با کتابام سفر کنم، چون اینجوری قطعا بین قصه ها و واقعیت ها چیزای جدید زیادی رو تجربه میکنم.

اما راستش هنوز از سفر ناامید نیستم. خیال میکنم براش و میگم کاش سفرهایی برام پیش بیاد که توش خبری از هتل و ویلا و حتی ماشین کولر و بخاری دار نباشه. کلی آدم فول انرژی و دیوونه باشه و کشف و سختی و تجربه و عکاسی از منظره هایی باشه که آدم نمیدونه بکنه با خودش ببره یا وایسه خیره شه بهشون. خوردن غذاهای محلی و آشنا شدن با کلی آدم تازه باشه و... یه سفر که اصلا معمولی نباشه.

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۱۵
حمیده کوه افکن

من هیچوقت چاق نبودم. لاغر نبودم. زشت یا زیبا نبودم. چشمام قشنگ نبوده اما یه بار یکی از دوستای مدرسه ام که داشت تو زل آفتاب بهم نگاه میکرد گفت کوفتت بشه این چشما که داری. یه بارم دندون پزشکم از بالا سر نگام کرد و گفت عجب چشمای قشنگی داری. یه دوست پسر هم داشتم که به نظرش چشمام با عینک قشنگ تر میشدن. عینک! من برای عینکی شدنم هیچوقت تمسخر نشدم. شاید چون از همون نوجوونی فریم هایی زدم که خیلی بهم میومد.


تنها چیزی که همیشه بابتش حرف شنیدم و حتی تا پای جراحی هم رفتم و برگشتم جلو بودن فک بالام بود. چند نفرو سر این سوال که چرا ارتودنسی نمیکنی کات کردم. اما این محکم بودنم رو دوست داشتن اونچه که هستم، بدون دستکاری و طبیعی، باعث نشد از این حرف ها اعتماد به نفسم آسیب نبینه.


روزی که جلوی پزشکم نشسته بودم تا برام توضیح بده برای اصلاح فرم فک و دندونام چه کارایی باید بکنم، چند تا جراحی و در نهایت چه شکلی میشم، وسوسه شده بودم خودمو به دختر قشنگی تبدیل کنم که تعداد آدمای بیشتری سمتش بیان و از نگاه کردن به خنده ام توی عکسام افتخار کنم؛ اما وقتی دکتر گفت اگه جراحی کنی قوس قشنگی که بالای لبت داری از بین میره همه چیز برام تموم شد. نگاه قدرشناسانه ای به دکتر کردم و زدم بیرون. دقیقا از همون روز بود که فقط به سفیدی و سالم بودن دندونام اهمیت دادم و لبخندامو اینجوری قشنگ کردم.


الغرض اینکه من معمولی ترین آدم دنیا بودم و هیچوقت کسی به خاطر قشنگیم باهام دوست نشد. اما تعداد زیادی از آدما رو که نمیدونستم در مورد ظاهرم چه قضاوتی دارن با اخلاقم برای خودم موندگار کردم. من با رفتارام آدمای زیادی رو عاشق خودم کردم. با طرز حرف زدنم، افکارم، تونستم دوستای زیادی رو برای خودم دائمی کنم. آره، کار ما معمولی ها و زشت ها از شما خوشگل های مطابق سلیقه عروسک پسند ایرانی سخت تره. اما قول میدم که ما به خاطر این تلاش بیشتر واسه خوب زندگی کردن زندگی های خوب تری داریم...

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۹
حمیده کوه افکن

یه روزی بیاین با خودتون خلوت کنین، ببینین واقعا اسم اون اصل هایی که واسه زندگیتون تعریف کردین چیه؟ اخلاق؟ دین؟ یا چارچوب؟ گاهی فقط برا خودمون چارچوب هایی داریم که توش چند تا بداخلاقی هم هست، چند تا رفتار ضدمذهب هم هست، اما چارچوب های ماست، قانون های ماست. و  بهتره موقع معرفی خودمون هم بگیم چارچوبای من اینان؛ نگیم من آدم مذهبی ای هستم، نگیم پایبند اخلاقم. بذاریم از همون اول محترم ثبت شیم و محترم هم بمونیم برا آدما. که یه روز کسیو که با این تصور که ما آدم مذهبی ای هستیم با رفتارامون شوکه نکنیم! ما در قبال واژه هایی که مصرف میکنیم مسئولیم. همونطور که به هرکسی نمیگیم "عاشقتم". میگیم؟


خب چون من از اول عمرم و همیشه آدم یه رویی بودم (بگم چقد به خاطرش دهنم صاف شده و انگ خوردم؟) همیشه از دیدن دو رویی بقیه شوکه شدم. ینی اصلا قابل درک هم نیست خداوکیلی خیلی از تناقص ها که آدما دارن! من اگه از کسی بدم بیاد تظاهر به دوست بودن باهاش نمیکنم. ولی خیلیا رو حتما دیدید که چقدر بازیگرهای خوبین لعنتیا! یا مثلا آدم هیچ اعتقادی به حجاب نداشته باشه، حلال و حروم پول رو اصلا نفهمه ینی چی، محرم نامحرمی رو املی بدونه، مست کنه شب های زیادی، یه خاور دل شکسته و به قول دین دار ها حق الناس پشت سرش باشه بعد خودشو "مذهبی" و "مسلمون" معرفی کنه! 


یه بار نوشته بودم که آدما بعضیاشون تو راه زندگی که یکی نیست و هزارتاس، بین دو راه موندن. یه پا تو اون راه، یه پا تو این راه، و گشاد گشاد دارن زندگی میکنن و جلو میرن! ولی اینجوری یه روز بالاخره جر میخورن چون راه مذهبی ها از راه غیرمذهبی ها خیلی سواس. اینجوری میشه که اونی که تا دیشب با دوست دختراش مست میشد امشب به اونایی که روزه نمیگیرن میگه بی دین و معتقده هرچی جای خودش! جوونی کردن وقت خودش، خدا و گشنگی کشیدن برا خدا هم سر جای خودش! 

#خنده_می_آید_مرا

۱ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۶
حمیده کوه افکن

امشب همینطور که هندزفری به گوش داشتم تو تاریکی خیابون قدم میزدم، تو دلم میگفتم خدایا چرا اون اون اون و اونو ندارم؟ میخوامش. میخوامش. بهم بده. صدایی از دست راست اومد که ببخشید، شما میخوای از خیابون رد شی؟ با تعجب گفتم نه! و همونطور به راهم ادامه دادم. اما بعد یهو ایستادم و پرسیدم شما میخواید برید اون طرف خیابون؟ زن مستاصل و با لحن درخواست گفت آره دخترم چشمم نمیبینه... دیگه صداشو نشنیدم. رفتم طرفش، دستمو دراز کردم، دستمو گرفت. اومدم سمت چپش و تا وسط خیابون اومدیم. او حرف میزد. گفتم اینجا تاریکه. او هی دعام میکرد. برای اینکه از جوونیم خیر ببینم، به آرزوهام و هرچی که میخوام برسم، خوشبخت بشم. پارت دوم خیابون رفتم دست راستش و پیشنهاد دادم تا هرجا که میره برسونمش. بعد از توضیح اینکه بقیه راهو آشناس و من میتونم برگردم بازم دعام کرد و گفت پدر و مادرت سلامت عمر کنن الهی و به هرچی میخوای برسی ایشالا و خیر ببینی و عاقبتت به خیر شه و... بهش شب به خیر گفتم و برای اولین بار تو نور مغازه های این طرف خیابون به چشمای سبز و لبخندش نگاه کردم و براش دست تکون دادم و مث گنجشک از لای ماشین ها پریدم اون طرف خیابون. احساس قدرت میکردم. فکر کردم حالا هر آرزویی کنم برآورده شدنش حتمیه. بعد فکر کردم و خودمو برای بهترین آرزو آماده کردم و ریز لب گفتم "عاقبت به خیری" و البته اونم خواستم. معلومه که اونم خواستم...


۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۴۷
حمیده کوه افکن

چند هفته اس سوار اتوبوس خونه که میشم، تو ایستگاه سوم مرد و زنی از در عقب سوار میشن، روی آخرین جفت صندلی های ردیف سمت راننده تو بخش مردونه کنار هم میشینن و من تا ایستگاهی که پیاده میشن (کوچه پایینی ما) زل میزنم به گپ زدناشون. مرد میانساله، کلاه ماهیگیری به سرش داره و کت خاکستری به تن. وقتی با زن حرف میزنه بهش نگاه میکنه. از نیمرخ یه مرد گیلکی جذابه. زن چادریه و به طرز دلنشینی به بازوی مرد تکیه میکنه. نه شبیه دختر و پسرهای امروزی که خودشونو به شکل دل به هم زنی میچسبونن به هم. تکیه کردنشون به هم با آدم حرف میزنه. از سالها زندگی مشترک و یکی شدنشون میگه. طبق تربیت ایرانیم اولین سوالی که تو ذهنم میاد اینه که زنش چه شکلیه که اینقدر دوسش داره؟ سومین هفته بود که وقتی پیاده شدن و اتوبوس راه افتاد انقدر با نگاهم دنبالشون کردم که هم فهمیدم مرد حین راه رفتن با همسرش دستشو میگیره هم نیمرخ زن رو دیدم. قشنگ بود. اما این جواب سوال من نمیشد. قشنگ بودن هیچکدومشون دلیل رفتارهای محبت دار و احترام آمیزشون نبود. خیالم از مشتم در رفته بود و پرواز کرده بود تو زندگیشون. روزاییو دیده بودم که دختر و پسری با شخصیت های سالم (در برابر بیمار) با هم آشنا میشن، ازدواج میکنن، زن سختیای زیادیو صبوری میکنه؛ مرد بدخلقی های زیادیو به جون میخره. آدمایی از همون نسلی که ما بهشون میگیم آدمای تعمیر کردن جای دور ریختن! این وابستگی، این احترام، این تکیه کردن به بازوش، این نگاه کردن به چشماش موقع حرف زدنش، باهم راه رفتنشون، دستای به هم وصلشون، اینا رو نمیشه نسبت داد به خوبی مرد. نمیشه حسرت خورد به زن. نمیشه بگی کاش من جای او بودم. چون اینا رو یه عمر زندگی ساخته. دو تا آدم درست و جفت طی سالها ساختن کنار هم. که اگه هرکسی جز اون زن کنار اون مرد باشه شاید اون مرد اینقدر عاشق و محترم نشه براش؛ و اگه بشه، نمونه باهاش، و اگه اون زن با کسی جز او ازدواج کرده بود شاید یکی به عدد زنهایی که درد بی مهری و تنهایی و خیانت میکشن و دم نمیزنن اضافه میشد. برای خوشبختی ای که تو یکی از خونه های کوچه پایینیمون نبض داره خوشحالم. برای بچه هایی که از اون خونه بیرون میان...

۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۲
حمیده کوه افکن

اگه روزگاری رو سپری میکنید که درگیر تعصب های سفت و سخت مذهبی و سیاسی و فرهنگی و هرچی هستید، تلاش کنید ازش بیرون بیاید. دنیا خیلی بزرگ تر از اون چارچوب تنگ و تاریکیه که از توش بودن به خودتون مفتخرید. دنیا رو قد خودتون کوتاه نبینید.


بعد که از این شرایط آمدید بیرون و بزرگی دنیا رو به چشم دیدید، اون وقت دیگه لازم نیست ما روز جهانی منع #خشونت_علیه_زنان رو بهتون معرفی کنیم. همون چیزی که مادراتون بهتون یاد ندادن. که اگه زنهای این مملکت از سر نیاز به جیب مرداشون خودشونو مستحق تحقیر نمیدیدن و به وضعیت پستشون عادت نمیکردن، اون وقت مردامون با هیچ بهانه و توجیه کوته فکرانه ای زن های خودشون و حتی زن های دیگرانو تحقیر نمیکردن تا توهم بزرگ بودن بهشون دست بده. اون وقت شاید از افتخاراتشون به تاریخ دو هزار و نمیدونم چند ساله ی کوروش، احترام و ارزش گذاشتن به زن ها رو هم مثال میزدن. 


آدم باشید فرزندانم. دنیا رو در تاریکی شب، در تنهایی، در تاکسی و مترو، در محل کار، در خاااانه و در هیچ جا و هیچ وقت برای زن ها ناامن نکنید. دنیا رو با اون چشمای قشنگتون که دیگه داره زیادی به اطراف میچرخه برای ما ناامن نکنید. مادرم همیشه میگه اگه کسی به هر نحوی داره آزارت میده، بفهم که داره با این کارش داد میزنه که تو از من بهتری و من اینو نمیتونم تحمل کنم، پس رنجت میدم.


مسلمان هم که باشید حتما باور دارید که طبق کلام خدا آدمها رو جنسیتشون از هم برتر و پست تر نمیکنه. پس حسود و آزاردهنده نباشید. من خوب میدونم که برای هیچ مردی هیچ چیز لذت بخش تر از دیدن امنیت و خوشحالی زن مورد علاقه اش نیست. کاش شما همه معشوق ما همه بودید...


۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۲:۳۹
حمیده کوه افکن

ما از بعضی آدما خوشمون میاد. چون با بقیه فرق های هیجان انگیز دارن. مثلا خیلی شیطونن و پر از انرژی زندگی، یا خیلی هنرمند و خلاق، یا خیلی خونگرم و رفیق باز و اهل سفر؛ بعد دلمون میخواد این آدما رو به دست بیاریم تا مال ما باشن، با ما باشن، که ما صاحب این فرق های هیجان انگیز اونا با بقیه باشیم و زندگیمون رنگی رنگی بشه. اما نمیدونیم که قضیه از بیرون اینقدر فانتزی و سادس. نزدیک شدن به یه آدم خلاق و شیطون و فول انرژی کار یه آدم مبادی آداب امر و نهی کن نیست. بودن با کسیکه سفرو به مهمونی های خانوادگی ترجیح میده کار یه خونه نشین افسرده نیست. آدم باید خودشم یکی از این جنس باشه. تا به اون آدم بیاد. تا باهاش هم شونه بشه. تا به اصطلاح لایقش باشه. زندگی واقعی یعنی باهم رفتن، نه رفتن یکی و نشستن و پز دادن دیگری. همیشه خواستنیامون توانستن نمیشه. و حسرت ها هم یه جا از زندگی هستن، وجود دارن، حقیقت دارن...

۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۹
حمیده کوه افکن
دارم فکر میکنم این روزها هم تمام میشود، من میمانم و کلی قصه از آدمهای عجیبی که توی بیست و پنج سالگی مرا دوست داشتند و من نداشتم، یا آدمهایی که من دوستشان داشتم و آنها...
۱۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۶
حمیده کوه افکن

در موردش که ازم سوال میشه میگم یه زن فوق العاده باهوش. ولی هیچکس نمیفهمه باهوش بودن یه زن، یه مادر، ینی چطوری بودنش! مدرسه که میرفتم دوستام میگفتن نگو کجا میری بپیچونش، میگفتم نمیتونم، برگردم خونه مثل شرلوک هلمز با یه نگاه اسکن میکنه منو، میفهمه همه چیو. تو دانشگاه وقتی بعد کلاس میرفتیم ولگردی، تنها کسی که مادرش میدونست کجاییم من بودم، بقیه مادرا پیچونده میشدن! بعدها از گوشی به دست گرفتن و تو اتاق چپیدنم، از کتابخونه رفتن و کلاس رفتنم میفهمید واقعا کجام و حتی با کی، و این فهمیدنا رو هیشکی باور نمیکرد چون هیشکی یه مادر باهوش نداشت. حالا من خودم یه دختر گنده ام. همسن موقع مادر شدن های او. هم قد هوش و درک و فهم او و تازه بعلاوه ی کلی تجربه که او در نوجوانی و جوانی نداشته و من بخاطر دهه هفتادی بودنم دارم. حالا تنها کسیکه میفهمه زندگی چقدر به او سخت و دردآور گذشته منم. زندگی با فهمیدن و دیدن و اهمیت دادن جهنم میگذره. من و مادرم حسرت مشترکی داریم. حسرت نفهم بودن و سرخوش زندگی کردن. آدمهای باهوش همیشه تحت فشار این فکر آزاردهنده اند که دیگران اونا رو دست کم میگیرن و خر فرض میکنن. که دیگران خودشون نمیفهمن فکر هم میکنن فهم همه به اندازه اوناس. که دیگران واسه دروغ گفتن هیچ زحمتی به خودشون نمیدن و مثل بچه های خنگ خودشونو لو میدن.

خیلی وقته احساس میکنم به یه مرد باهوش احتیاج دارم تا کنارش دست بکشم از کشف دروغگویی ها و فهم دورویی ها و خودخوری از پنهان کاری ها و احساس خر فرض شدن ها. یه مرد بالغ باهوش نجیب کم عقده...

۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۴۴
حمیده کوه افکن

زن بودن یعنی جمع احساس و لطافت و محبت و فداکاری و مراقبت دنیا در فیزیک کوچک و حساس یک حوا. زن بودن را باید از دست‌های گرم، لبخندهای نرم و چهرۀ دخترانه فهمید. زن بودن (یعنی احساس و لطافت و...) را باید از دلسوزی‌های اغراق شده، محبت کردن‌های بی‌حساب، گریه‌های از سر دلشکستگی، دلتنگی‌ها و صبرها فهمید. این میان، آن‌کس که موهای بلندتر و لب‌های نرم‌تر و دست‌های آراسته‌تر دارد زنانگی‌های بیشتری دارد. آن‌کس که در اوج خوشحالی موهایش را توی باد رها می‌کند و در نهایت بدبیاری و تنهایی موهایش را در باد رها می‌کند زن‌تر است. اینکه می‌گویند زن احساساتش را با موهایش نشان می‌دهد و وقت خوشحالی باز می‌گذارد و وقت ناراحتی کوتاه می‌کند... نه، باور نکن. زن‌ها شدت و ضعف دارند و این ربطی به حال روحی‌شان ندارد. شدت و ضعف دارند و این ربطی به وجود یک مرد در کنارشان ندارد. او که موهایش را کوتاه می‌کند همان کسی است که توی هیچ سینمایی از دیدن هیچ سکانسی گریه نکرده، و موهای خیلی بلند مال ماست که خیلی دختریم

۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۹
حمیده کوه افکن

از سال هشتادونه تا الان، چندبار متن کسی را کپی کرده‌ام؟ چندبار قلم کسی را به اسم خودم یا به اسم خودش، بدون فکر کردن به زمینۀ ذهنی نویسنده‌اش، بدون موافق یا مخالف بودن با حرفش نوشته‌ام اینجا؟ هیچوقت. تمام سال‌های وبلاگ‌نویسی من سال‌های نویسندگی من بوده و تمام تحسین‌ها و بدوبیراه‌ها مرا به نهایت خوشحالی یا نهایت اندوه رسانده چون آدم‌های مجازی وبلاگ با واقعی‌ترین و بی‌سانسورترین حمیدۀ تهران روبرو بوده‌اند همیشه؛ و نوشته‌های مورد تاییدم را فقط لینک کرده ام آن گوشۀ وبلاگ. اما گاهی اتفاق میفتد که دوست اناری‌ات شبی وبلاگش را باز کرده باشد و تمام جمله‌هایی را که تو تمام سال‌های جوانی‌ات به گوش تمام آدم‌های زندگیت رسانده بودی، برای اینکه آدم‌هایی باشند که تو فکر می‌کنی درست‌تر است، برای اینکه رفتارها و شخصیت خود تو را بشناسند و بدانند چرا اینجوری هستی که هستی، تمام ایدئولوژی تو را نوشته، و چرا جمله‌بندی‌های لعنتی عطیه را خراب کنی؟ کپی می‌کنی.


در تمام بخش هایِ درمانی ِ هریک از بیماری هایِ رفتاری،اولین فرایند ِ درمانی حرف زدن است.حرف زدن بدون سانسور از مشکل...اینکه در اولین قدم،بیمار به درمانگر رجوع میکند و برایش از نوع ِ مشکل ِ خود میگوید.مثلا میگوید تا چه اندازه تنهاست،میگوید نیاز به عشق دارد.میگوید از والدینش متنفر است و میخواهد جدا زندگی کند.میگوید تحمل زنده ماندن را ندارد.میگوید دلش برای کسی که دیگر نیست تنگ شده است.و... تنها و تنها در جلسه ی اول مراجع کننده حرف میزند...استادی داشتیم که میگفت برخی از آدم ها تنها به جلسه ی اول کفایت میکنند و زمانی که در همان جلسه ی اول تمام حرف هایشان را میزنند ،بهبود پیدا میکنند و دیگر نیازی به ادامه روند درمانی نیست...آدم هایی هستند که پیش روان شناس و یا مشاور میروند که صرفن حرف بزنند.هیچ مشکلی جز بی هم زبانی در این میان نیست.تمام ما در طول زندگی مان وقت هایی را میخواهیم که کسی جلویمان بشیند و برایش بگوییم.نه نیازی به تائید داریم و نه نیازی به رد...حرف زدن باعث میشود مشکل ها خود به خود حل شوند.باعث میشود لایه ی چروک شده ی ِدرون آدم،آرام آرام از بین برود.حرف زدن خودش باعث رفرش شدن است.باعث برطرف شدن سو تفاهم ها و کدورت هاست.باعث محکم شدن علایق.باعث اطمینان بخشی به طرف مقابل که من به تو اعتماد دارم...حرف بزنیم.نه تنها از اندوه ها و تنفراتمان که از عشق مان نسبت به یکدیگر بگوییم.بگوییم تا چه اندازه لبخند زدنت را دوست دارم.بگوییم غصه ی پوست ناصافت را نخور،درعوض دستان ِ قشنگی داری.بگوییم اضافه وزنت بهانه ای باشد برای پیاده روی ِ های ِ دونفری ِ طولانی مان...حرف هایی که توی دلتان سنگینی میکند تنها با گفتنشان سبک و حتی محو میشوند.بگوییم ندیدنت،بد اخلاقم میکند.از اینکه دستش را به سردی گرفته اید از او معذرت بخواهید.دلیل زدن ِ حرفی که دلتان را شکسته است را بپرسید.از دلخوری هایتان،اندوه هایتان،دل تنگی هایتان بگویید...پشت چشم نازک کردن،متلک انداختن،پاک کردن شماره از دفتر تلفن،سرد و سنگین شدن،بی توجهی کردن با کسی که از او ناراحتید،هیچ مشکلی را حل نمیکند.و حتی گاهی بوسیدن،در آغوش کشیدن،هدیه دادن هم نمیتواند به اندازه ی شنیدن دوستت دارم،قلب یک آدم را شفا دهد.....داشتم میگفتم؛ در تمام بخش هایِ درمانی ِ هریک از بیماری ها و ناخوشی هایِ رفتاری،اولین فرایند ِ درمانی حرف زدن است...اما چرا ما از این مرحله به عنوان ِ اخرین مرحله و بعد از تمام تعارضات و سو تفاهمات،زمانیکه حتی هیچ راه برگشتی وجود ندارد؛استفاده میکنیم؟!

عطیه

۱۰ آذر ۹۴ ، ۰۴:۱۳
حمیده کوه افکن

باید معنی "آرامش داشتن" و "آرامش نداشتن" را فهمیده باشی، پیر شدن و وقت‌های اضافی و روزهای فکر کردن و فکر کردن و هیچ کاری جز فکر کردن نداشتن را باید به چشم دیده باشی، وجدان‌های در جوانی خواب و در روزهای پیری بیدار را باید دیده باشی، بغض کردن‌ها، حسرت خوردن‌ها، افکار همیشه زنده، خاطرات همیشه جلوی چشم، عذاب‌ها و ای‌کاش‌ها را باید در پیرزن و پیرمردی دیده باشی تا خیالت از عدالت این دنیا راحت شده باشد. بعد می‌توانی با اعتماد به خدا و عدالتش، آدم بدها را بسپاری به دست روزگار. می‌توانی دعا کنی خدا درست در لحظه‌ای که همۀ آدم‌ها بیشتر از هوا و غذا به آرامش نیاز دارند، آرامش را از فلان کس بگیرد. دعا کنی روزهایی را که همۀ آدم‌ها نیاز به حس خوبِ مرور خاطرات مثبت دارند تا احساس ارزشمندی کنند، تا احساس کنند در جوانی و میانسالی انسان بوده‌اند، مفید و شریف بوده‌اند، فلان کس خاطرات آزار و رنج و مصیبت‌هایی که رسانده مرور شود برایش و مجبور شود برای کسب غرور کهنسالی دروغ بگوید به همه، بعد از خودش بیشتر متنفر شود. می‌توانی برای آدم‌های بد دعا کنی که روزهای طولانی، شب‌های طولانی‌تر، خاطرات زنده و وجدان‌های بیدار داشته باشند. همین برای مرگی دردناک کافی‌ست. مرگی آنقدر دردناک که خیالت راحت باشد تمام روزهای مردن و زنده شدن، تمام فریاد کشیدن‌های توی گلو، تمام دردهای تمام نشدنی جوانی‌ات را تلافی می‌کند. اگر آدمِ تلافی کردنی، چی از چنین رنجی برای او دردناک تر؟!

۰۱ آذر ۹۴ ، ۰۳:۵۱
حمیده کوه افکن

جمله‌هایی هست که وقتی بیان می‌شود به دل می‌نشیند. بعد مدام یادت می‌آید. بعد هی بهش فکر می‌کنی. موقعیت‌های آن جمله برایت اتفاق می‌افتد و هی برایت یادآوری می‌شود که فلان حرف چقدر خوب بود، عمیق بود. بعد کم کم یادت نمی‌آید چه کسی این را گفته بود یا کجا خوانده بودی. حتی فرم و جمله‌بندی‌اش را یادت می‌رود و چیزی که یادت می‌ماند مفهوم عمیقی است که یک زمانی آدمی زودتر از تو بهش رسیده بوده، در جمله‌ای کوتاه و مسخره بیانش کرده و امیدوار بوده از بین همۀ کسانی که جمله‌اش را می‌خوانند کسی باشد که بفهمد. که آنقدر از غافله پرت نباشد که بگوید "هوف چه مسخره، چه بی‌معنی" و بگذرد. نویسنده بودن درد دارد. انتظار برای پیدا شدن آدم‌هایی که روزها به تک جمله‌ای از تو فکر کرده باشند و حالا روبروی تو نشسته باشند برای خیره شدن در چشم‌هایت، که بخواهند بهت نشان دهند که چقدر به درک تو رسیدند، که چقدر فهمیدند چی پس ذهنت بوده، که فهمیدند چه دردهایی کشیده بودی و چه فریادهایی داشتی توی زندگی‌ات، که بهت بفهمانند چقدر سنگینی زندگی‌ات را دیده اند در جمله‌هایت...

۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۴:۳۷
حمیده کوه افکن

بعضی آدمها بیشتر از هر کاری سکوت می‌کنند. نه خاطره‌ای تعریف می‌کنند، نه هواداری فلسفه‌ای می‌کنند، نه سیاستی را نفرین و نه دینی را تبلیغ می‌کنند، نه از بایدها و شایدها و قوانین و احتمالات حرف می‌زنند و نه حتی چیزی می‌خواهند. بعضی‌ها عمرشان را صرف گوش کردن می‌کنند و با گوش‌هایشان ارضاء می‌شوند. بایدها و شایدهایشان را از دهان دیگران می‌شوند، فحش‌های سیاسی ته دلشان را دیگران می‌گویند، دین‌داری و دین‌ستیزی و دعواهای قومیتی را در آدم‌های دور و برشان می‌بینند، خاطراتشان را برای قلم و کاغذ و وبلاگشان نگه می‌دارند و از هیچ خواننده‌ای هم انتظار بازخورد ندارند. بعضی آدم‌ها وقتی "دوستت دارم" توی گلویشان گیر کرده سکوت می‌کنند با لبخند، وقتی هم از دل و شعور کسی "ناامید" می‌شوند سکوت می‌کنند با بی‌تفاوتی، و فرق سکوت‌هایشان را باید از چشم‌هایشان فهمید. معنی دارد اینهمه حرف نزدن. خطر دارد. درد دارد. آدم‌های ساکت، آرام توی دل دیگران می‌نشینند چون حس خودنمایی و حرافی دیگران را ارضاء می‌کنند، و وقت رفتن، صدای پایی ندارند، آرام می‌روند، و می‌روند... آدم‌های ساکت توی دنیایی زندگی می‌کنند که زبانش چشم‌هاست و نگاه است و لبخند و اشک. آن‌ها را از خودتان نرانید. حس غربتشان را بیشتر نکنید. بیشتر از این تنهایشان نگذارید. میهمان‌نواز باشید، دنیایشان را هم پیدا نکنند بالآخره روزی یکی از همشهری‌های غریبشان را در شلوغی شهر شما پیدا می‌کنند و دست از سر همه‌تان برمی‌دارند، غرق خودشان می‌شوند.

۱۸ آبان ۹۴ ، ۰۳:۰۲
حمیده کوه افکن

عشق اتفاقی‌ست که میفتد. یک حس که تو در ایجاد شدنش نقشی نداری. اتفاق میفتد و وقتی ریشه کرد و شروع کرد به پیچیدن دور قلبت متوجهش می‌شوی و برای ریشه‌کن کردنش هیچ کاری ازت برنمی‌آید. فقط می‌توانی بهش توجه نکنی، ولی این مانع حیاتش نمی‌شود. عشق اتفاقی‌ست که وقتی میفتد همه چیز را با خودش می‌برد. مثل مرحله‌ای از بلوغ که وقتی رخ می‌دهد تغییر می‌کنی و توی قبل از بلوغ حتی شبیه توی بعد از آن نیست و توی بعد از رخداد بلوغ قد کشیده‌ای، قوی‌تر شده‌ای، آدم‌تر شده‌ای، خودت هم دلت نمی‌خواهد آن بچۀ نابالغ احمق قبلی باشی، حتی اگر بلوغ درد داشته باشد. عشق تو را حول احساس محصور می‌کند. تو را متوجه نگاه معشوق و بعد نگاه همۀ آدم‌ها می‌کند. عشق تو را متوجه قلب‌ها می‌کند. دنیایت را از پول و کار و تیپ و قیافه می‌برد به عالم چشم‌ها و حس‌ها و غم و خوشبختی و آغوش. دنیایت که به این حد بزرگ شد رهایت می‌کند. ریشه‌هایش را از قلبت بیرون می‌کشد و از تو بیرون می‌رود و تو هنوز سنگینی‌اش را حس می‌کنی. از تو دور می‌شود و تو هنوز عاشقی. و اگر هنوز عاشقی، تو خود خود عشقی...

۱۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۷:۰۶
حمیده کوه افکن

از پسرها متنفرم چون همه‌شان می‌دانند سفیدۀ تخم‌مرغ از زرده‌اش پروتئین بیشتری دارد و شیرموز کالری زیادی دارد و مکمل برای دم کردن بازوها خیلی خوب است. از پسرها متنفرم چون همه‌شان با دیدن یک دختر یاد باشگاه و بازو و دمبل‌های فوق سنگین میفتند و وقتی دخترها ساکت نشسته‌اند و زل زده اند به چمن‌های زیر پایشان آنها دارند از خاطرات باشگاه و کف کردن هم باشگاهی‌ها از وزنه‌های سنگینی که آنها به راحتی بلند می‌کرده‌اند تعریف می‌کنند و دست آخر توقع دارند بعد از این حرف‌ها تبدیل شده باشد که قهرمان زندگی آن دختر. شده باشند پهلوانی و دخترِ آسیب‌پذیر بی‌پناهی بهشان تکیه کند. از پسرها متنفرم چون بخش زیادی از مردانگی‌شان در این است که راه را اشتباه بروند، تو انگشتت را بگیری سمت درست و بگویی این طرف ولی آنها بگویند نع! و تو باید بگویی چشم و دنبالشان راه بیفتی. بعد از 45 دقیقه قدم زدن زیر آفتاب ظهر تابستان نگاهشان کنی و از اینکه بالآخره تو را رسانده‌اند، هرچند از مسیر اشتباهی و با چهرۀ سوخته و لباس‌های خیس و بوی گند عرق ولی تو را رسانده‌اند ممنون باشی. از پسرها متنفرم به‌خاطر همۀ غرور دروغی الکیِ بوداری که معلوم نیست از چند سالگی بهشان تزریق شده، با قربونت برم فدات بشم های مادرشان! از پسرهایی که باید در 30 سالگی بهشان فهماند چقدر کودک‌اند و باید از ابتدا اصول زندگی و مرد بودن را بهشان یاد داد، از پسرهایی که باید از یک دختر نازپروردۀ 20 ساله اصول مرد بودنشان را یاد بگیرند متنفرم...

۰۶ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۲۸
حمیده کوه افکن

این روزها درگیر روابط چند ساعته‌ام. چند ساعت با کسی دوست می‌شوم و تمام. چرا دوام نمی‌آورم؟ چون انگار روابط 24 سالگی از آن دلبستگی‌های دوران نوجوانی نیست. از آن دوستت‌دارم‌های یهوییِ الکی و کشدار نیست. انگار این روزها همۀ 8-27 ساله‌ها هم مثل من حوصلۀ حرف زدن از عشق ندارند و فقط چند ساعت از یک روز را به عکاسی و شعرها و نقد کتاب‌ها و سیگار کشیدن سپری کردن برایشان کافیست.

این روزها فکر می‌کنم زندگی بزرگسال‌ها چقدر پیچیده است. همچین کشفی برای منی که همیشه خودم را در نوجوانی و بچگی‌اش، بی‌عرضگی‌ها و پشت مامان قایم شدن‌هایش نگه داشته‌ام سنگین است. اینکه مجبور باشم صبر کنم، تحمل کنم، بگذرم، مسئول باشم، زرنگ باشم، عوضی باشم، دنبال پول و ثابت کردن توانایی‌هایم به بقیه باشم برایم سخت است. برای منی که هنوز دلم می‌خواهد آبنبات چوبی لیس بزنم و لی‌لی کنان سرپایینی ولیعصر را با شعرهای فروغ پایین بیایم...

با فاطمه آبنبات چوبی آدامس‌دار آلبالویی خریدیم و سرپایینی ولیعصر را تا کافه‌ای پایین آمدیم. دوربین هایمان را سفت بغل کردیم و وسط پیاده‌رو سلفی گرفتیم. قهوه تلخ و کیک شکلاتی خوردیم و فارغ از آدم‌های لحظه‌ای و دوست‌های دقیقه‌ای، ساعت‌ها باهم دوستی‌مان را آب و نور دادیم و او از من پرسید چرا اینقدر خوبی؟ من بهش لبخند زدم، توی دلم گفتم خودت چقدر خوبی...

۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۱۶
حمیده کوه افکن