همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

شب آرزوها

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ق.ظ

امشب همینطور که هندزفری به گوش داشتم تو تاریکی خیابون قدم میزدم، تو دلم میگفتم خدایا چرا اون اون اون و اونو ندارم؟ میخوامش. میخوامش. بهم بده. صدایی از دست راست اومد که ببخشید، شما میخوای از خیابون رد شی؟ با تعجب گفتم نه! و همونطور به راهم ادامه دادم. اما بعد یهو ایستادم و پرسیدم شما میخواید برید اون طرف خیابون؟ زن مستاصل و با لحن درخواست گفت آره دخترم چشمم نمیبینه... دیگه صداشو نشنیدم. رفتم طرفش، دستمو دراز کردم، دستمو گرفت. اومدم سمت چپش و تا وسط خیابون اومدیم. او حرف میزد. گفتم اینجا تاریکه. او هی دعام میکرد. برای اینکه از جوونیم خیر ببینم، به آرزوهام و هرچی که میخوام برسم، خوشبخت بشم. پارت دوم خیابون رفتم دست راستش و پیشنهاد دادم تا هرجا که میره برسونمش. بعد از توضیح اینکه بقیه راهو آشناس و من میتونم برگردم بازم دعام کرد و گفت پدر و مادرت سلامت عمر کنن الهی و به هرچی میخوای برسی ایشالا و خیر ببینی و عاقبتت به خیر شه و... بهش شب به خیر گفتم و برای اولین بار تو نور مغازه های این طرف خیابون به چشمای سبز و لبخندش نگاه کردم و براش دست تکون دادم و مث گنجشک از لای ماشین ها پریدم اون طرف خیابون. احساس قدرت میکردم. فکر کردم حالا هر آرزویی کنم برآورده شدنش حتمیه. بعد فکر کردم و خودمو برای بهترین آرزو آماده کردم و ریز لب گفتم "عاقبت به خیری" و البته اونم خواستم. معلومه که اونم خواستم...


۹۶/۰۲/۰۳
حمیده کوه افکن

wish

آرزو

شب