همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ» ثبت شده است

سالها پیش، یه روز حوالی ظهر، دهن جسارتو جر دادیم، دو تا دختر چادری، رفتیم تو یکی از مردونه‌ترین کبابی‌های نارمک، و وقتی آقای سیبیلوی کباب‌زن پرسید می‌برید؟ گفتیم نه می‌خوریم!

بعد، همونطور که مردها با نگاه کج و معوجی به ما، میومدن، مینشستن، چهار پنج سیخ کوبیده رو تو شش هفت لقمه می‌خوردن و می‌رفتن، ما تیکه‌هاى بندانگشتی غذامونو با چنگال از لای لبهای به غایت دخترونه و رنگی فرو می‌دادیم و همراه تمام لقمه‌ها خجالت هم بود که بجویم و قورت بدیم!

خانم پیرى اومد، نشست کنار ما دوتا، سفارش داده بود و منتظر بود ببره؛ وقتی خنده‌هامونو دید، مهربون و مظلوم گفت: «دارین به من می‌خندین؟» و خودشم خندید. ما بهش گفتیم که به چی می‌خندیم، ما حتی کلی باهاش خندیدیم، خندون راهی‌اش کردیم، رفت، اما وقتی رفت، نگاهش، چروک‌های دست و صورتش، طرحِ چادرش، خنده‌اش، مخصوصا حرف و لحنش یادمون نرفت. الان خیلی سال از اون روز گذشته اما هنوز معصومیت جمله‌اش هست، حتی چهره‌اش یادمون هست

هنوز بغض دارم از سالهایی که توش پیرزن بودن به نشستن تو کافه و رستوران و کبابی نمی‌خورد، که جسورانه‌ترین کار جوون‌هاش نشستن و غذا خوردن تو یه محیط مردونه بود

این روزا چه‌طور؟ وقتی می‌خواین برین جایی که پر از آقاست، پیر باشید یا جوون، دیگه مجبور نیستید اول ساعت‌ها پشت در، به ترس از مردم غلبه کنید؟!

۱۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۴
حمیده کوه افکن

آدم اگه تجربه ی آمد و شد با بقیه رو داشته باشه تو زندگیش، تو گذشته اش، الانش، کم کم فرق یه آدم مهربون واقعی و باهوش و سالم رو با یه شخصیت خراب روحی و فرهنگ خیلی متفاوت با خودش میفهمه بعد دیگه براش راحته تشخیص مدل آدما. دیگه لازم نیست یه ماه باهاش حرف بزنه تا یه کم بشناستش و تا بیاد بشناستش دل بسته باشه بهش، بلکه سه چهار تا جمله که خودش داوطلبانه شروع کنه به گفتن، خودش فرهنگ و سواد و خانواده و شخصیت و حتی تجربه های گذشتشو هم لو میده. 

فقط مشکل اینجاست که اونی که میخوای باهات بمونه خودش باهوشه، میفهمه چرا موندنیه بین دوستات، ولی اونی که در قواره تو نیست و باید بره از دورت، تو دسته باهوشا نیست، نه تنها خودش نمیفهمه که نمیشه هم بدون توهین و دادبیداد و بلاک ( ! ) بهش فهموند!

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۳۰
حمیده کوه افکن

من هیچوقت چاق نبودم. لاغر نبودم. زشت یا زیبا نبودم. چشمام قشنگ نبوده اما یه بار یکی از دوستای مدرسه ام که داشت تو زل آفتاب بهم نگاه میکرد گفت کوفتت بشه این چشما که داری. یه بارم دندون پزشکم از بالا سر نگام کرد و گفت عجب چشمای قشنگی داری. یه دوست پسر هم داشتم که به نظرش چشمام با عینک قشنگ تر میشدن. عینک! من برای عینکی شدنم هیچوقت تمسخر نشدم. شاید چون از همون نوجوونی فریم هایی زدم که خیلی بهم میومد.


تنها چیزی که همیشه بابتش حرف شنیدم و حتی تا پای جراحی هم رفتم و برگشتم جلو بودن فک بالام بود. چند نفرو سر این سوال که چرا ارتودنسی نمیکنی کات کردم. اما این محکم بودنم رو دوست داشتن اونچه که هستم، بدون دستکاری و طبیعی، باعث نشد از این حرف ها اعتماد به نفسم آسیب نبینه.


روزی که جلوی پزشکم نشسته بودم تا برام توضیح بده برای اصلاح فرم فک و دندونام چه کارایی باید بکنم، چند تا جراحی و در نهایت چه شکلی میشم، وسوسه شده بودم خودمو به دختر قشنگی تبدیل کنم که تعداد آدمای بیشتری سمتش بیان و از نگاه کردن به خنده ام توی عکسام افتخار کنم؛ اما وقتی دکتر گفت اگه جراحی کنی قوس قشنگی که بالای لبت داری از بین میره همه چیز برام تموم شد. نگاه قدرشناسانه ای به دکتر کردم و زدم بیرون. دقیقا از همون روز بود که فقط به سفیدی و سالم بودن دندونام اهمیت دادم و لبخندامو اینجوری قشنگ کردم.


الغرض اینکه من معمولی ترین آدم دنیا بودم و هیچوقت کسی به خاطر قشنگیم باهام دوست نشد. اما تعداد زیادی از آدما رو که نمیدونستم در مورد ظاهرم چه قضاوتی دارن با اخلاقم برای خودم موندگار کردم. من با رفتارام آدمای زیادی رو عاشق خودم کردم. با طرز حرف زدنم، افکارم، تونستم دوستای زیادی رو برای خودم دائمی کنم. آره، کار ما معمولی ها و زشت ها از شما خوشگل های مطابق سلیقه عروسک پسند ایرانی سخت تره. اما قول میدم که ما به خاطر این تلاش بیشتر واسه خوب زندگی کردن زندگی های خوب تری داریم...

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۹
حمیده کوه افکن

از نوجوونی برام سوال بود که تو صدای بلند ترقه و نارنجک و بمب دستی، تو دود سیاه آتیش های یکی دو متری و آسیبی که به آسفالت میزنه، تو حمله به دیوارهای ساختمون های شهر و سیاه کردنش با مواد منفجره و مخصوصا تو نارنجک زیر پای بقیه انداختن و تماشای لرز و رنگ زردشون چه لذتی برای یه آدم از نظر روانی "سالم" میتونه باشه؟


وقتی تلویزیون کشوری که همه چیزو سیاه نمایی و مایه انحراف و باعث تشویش اذهان عمومی میدونه و همه چیزو یا حذف میکنه یا انکار، یا در حد مرگ سانسور، شروع کرد از خیلی سال پیش تصاویر واضح صورت ها و دست های سوخته و قطع شده و گریه ها و نعره ها رو نشون دادن، برام سوال شد که چطور یه آدم از نظر روانی "سالم" میتونه اینارو ببینه و احساس خطر نکنه؟


آهای آدمهای سالم و نسبتا سالم، از زندگی تو شهری با داشتن این درصد بالای "بیمار روانی" احساس خطر نمیکنید؟


- واقعا فکر میکنم مطمئن ترین راه درست شدن وضعیت اسفبار فرهنگی مملکتم بارش شهابیه!

۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۵
حمیده کوه افکن