همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

ما با آدما براساس کارکردی که برامون دارن در ارتباطیم. آدمایی که باید باشن چون می‌تونن بهمون پول برسونن. کسایی که رابطهان و بودنشون گه‌گداری می‌تونه گرهگشا باشه و کارای کوچیک یا بزرگیو انجام بدن یا انجامشو راحت کنن برامون. آدمشاخهایی که دوست بودن باهاشون پُز جلوی بقیه‌اس و می‌تونه مارو به لقبِ جذابِ "دوستِ فلانی" مفتخر کنه! و در نهایت، ما با آدمایی ارتباطمونو حفظ میکنیم که حالمونو خوب می‌کنن. دوستشون داریم و ازشون توجه و محبت و احترام میگیریم. با دوستی باهاشون اعتماد به نفسمون بالاتر می‌ره و برای وقتهایی که حالمون خیلی خرابه یا خیلی خوب، صداشون می‌زنیم بیان کنارمون باشن و بودن تو اشکها و لبخنداشون برامون ارزشمنده.

امیدوارم هیچوقت تو زندگیمون مجبور به تحمل کسی نشیم. آدمامونو انتخاب کنیم و باهاشون بسازیم. باهاشون مثل خانواده باشیم.



۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۰۱
حمیده کوه افکن

عشق‌هاى واقعى رو می‌شه از پسِ سال‌هایی که بهشون می‌گذرن و جاى خراب شدن، هى نو  و نوتر می‌شن شناخت. عشق‌هاى واقعى دوام دارن و دوستى‌هاى سوءتفاهم شده با عشق، شدت. یه عاشق واقعى حتى وقتى یک سال هم از معشوقش بى‌خبر می‌مونه ازش دل نمى‌کنه. نه که نخواد، مى‌خواد و نمى‌تونه. نمى‌تونه همه رو با اون مقایسه نکنه و نگه نه، اون یه چیز دیگس برام... یه عشقِ واقعى فقط با رنج دادن و رنج کشیدنه که ثابت مى‌کنه خودشو. اما فقط کافیه ثابت کنه خودشو... دیگه نمى‌شه ازش برید. هیچکس (درمورد شخصیت‌های سالم حرف می‌زنیم نه بیمار) نمى‌تونه قیدِ کسیو بزنه که با تمام دورى‌ها، سختى‌ها، ندارى‌ها، نخواستن‌ها، حتى بد بودن‌ها، بى هیچ اجبار و قانونى متعهد مونده بهش. هیچکس شانسیو که تو این دنیا نصیب هرکسى نمى‌شه از دست نمى‌ده.

براى اینکه بفهمید عاشق بادوامى هستید یا فقط تصور می‌کنید که چون شدیدا باهمید پس عاشقید، فقط صبر کنید. زمان هیچ سوالیو بى‌جواب نمى‌ذاره...

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۶
حمیده کوه افکن

اونایی که خواهر دارن می‌دونن که هیچ رفیقی مثل خواهر نمی‌شه. اونایی که خواهر ندارن هم می‌دونن که هیچ رفیقی جای خواهرو پُر نمی‌کنه. برای پسرها هم هیچ «داداشی» وجود نداره که یه روز به رفاقتشون گند نزنه. درسته که ممکنه با تمام اون گندهای کم یا زیاد، بازم اون رفاقت پابرجا بمونه تا ابد، اما پسری که برادر داره می‌دونه رفیق رفیقه و خانواده نمی‌شه. 

همهء ما وقتی جوون‌ترین وضعیت سنیمونو سپری می‌کردیم و هنوز امیدها و خوشبینی‌ها و اعتمادهای دست‌نخورده‌ای داشتیم، برای رفاقت‌هایی تو زندگیمون ارزشِ در حدِ خانواده قائل شدیم، نزدیک شدیم، اعتماد و فداکاری و عشقو در حق کسی تموم کردیم و بعد یه روز زمین خوردیم. شاید حتی بارها زمین خوردیم و باز اون اشتباهو با آدمِ دیگه‌ای تکرار کردیم. نه به خاطرِ حماقت، که به خاطرِ امید... اما یه روز فهمیدیم هیچکس خارج از خونمون، جز خانوادمون، نمی‌تونه خانواده باشه برامون. نمی‌تونه بی‌توقع و منت عاشق باشه. نمی‌تونه همیشه حامی و همیشه مراقب باشه بی‌اینکه چرتکه‌ای بندازه یا خیانتی کنه. خیلى وقتا این چرتکه انداختن و خیانت کردن اسمایى هستن که ما روی رفتارهای دوستامون میذاریم چون بی‌اینکه اونا بدونن که موظفن برامون خواهری/برادری کنن نه رفاقت، ما ازشون توقعِ زیادی و غیرمنطقی داشتیم! اصلا توقع از این احمقانه‌تر که از کسی جز پدر و مادر و خواهر و برادر بخوای خانوادت باشه؟!

 تنها کسی که ممکنه این قانونو به‌هم بزنه یه مرد/زنه که یه روز همسرت می‌شه و خدا کنه انتخابت اشتباه نباشه که تا روزی که زنده‌ای و زنده‌اس پای تمام زشتیات مثل قشنگیات وایسه و خانوادت باشه...

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۷
حمیده کوه افکن

خیلی حساسم که اهمیتم برای کسی که براش مهمم کم نشه. مراقبم و برای وجه‌ام پیش آدما وقت میذارم، فکر میکنم بهش و دقیق و موشکافم. به اینکه کاری نکنم که زیر سوال برم، حرفی، رفتاری، شوخی‌ای، ابراز نظر و عقیده‌ای که مال من نباشه و منو اونی که هستم معرفی نکنه و در نتیجه برام قضاوت منفی به بار نیاره. با تمام این مراقبت‌ها اگه حس کنم کسی ازم ناراحته به موقع میفهمم، و با ناراحتیش ولش نمیکنم؛ سراغش میرم و حرف میزنم باهاش که سرد نشیم. خراب نشیم. حیف نشیم. خوب میدونم ساعتها و روزها تنها گذاشتنِ آدما با افکار منفیشون نسبت به یه رابطه چه بلایی ممکنه سرِ اون رابطه بیاره. خوب میدونم که حتی عشق هم میتونه با این رها کردن‌ها و حرف نزدن‌ها بره از دل. میتونه منو از کسی که در صدر لیست تماس‌های او بودم و اولویت تمام کارهاش، دلتنگى هرروزش و نیاز هر لحظه‌اش، تبدیلم کنه به کسی که شاید برای جواب دادن به تلفنم هم دیگه دلیلی نداشته باشه، دیگه با دیر کردنم نگران نشه، دیگه برای دیدنم وقت نداشته باشه، دیگه... دیگه «باهم» نباشیم! چندبار ممکنه تو این شهر، تو این دنیا، کسیو پیدا کنیم که کنارش حالمون خیلى خوب باشه؟ مراقب حال خوبمون باشیم خراب نشه، حیف نشیم. این بدترین اتفاقِ یه زندگیه که دیگه بهش نگى عزیزم، بهت نگه قربونت برم... این بدترین خاطرهء یه ذهنه...

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۹
حمیده کوه افکن

کوچهء ما شلوغه. همهء زمینها آپارتمان شدن و تو تکتک واحدای این ساختمونای بلند خانواده زندگی میکنه. تو یه ماه اخیر دو تا زن اینجا جیغ کشیدن! تو کوچه با فحشهای جنسیتی تحقیر شدن و حتی کتک خوردن. خونه خودشون اینجاست؟ نه، حینِ پناه آوردن به خونه مادرشون بوده که همسرشون اومده سروقتشون. برای کسی مثل من که حتی همسایه بغلی و روبهرویی رو نمیشناسم راحت نبود که باور کنم اینا آدمای بدبختیان چون اینطور به نظر میرسه، اما خیلی راحت تصور کردم و تصور کردم، که این زن که حالا تحقیر میشه و ترسِ ازدست دادن بچه و زندگی و آبروشو داره یه روزی ناز کرده واسه بله گفتن! این مرد که تو سر و صورت زنش میکوبه با اون دستای پر زور و بهش با فریاد فحش میده، یه روزی جون کنده تا فقط کمی توجه جلب کنه، تا بله بگیره! یه روز همینجا برای شما گفتم که ما آدمای به دست آوردنیم نه نگهداشتن، آدمای خراب کردنیم جای ساختن. و این حرفو دائم دارم لمس میکنم من. چه لمس سوزناکی...

تهران خطرناکتر از اونه که بشه توش با خیال راحت عاشق شد. وقتی آدمایی که برای به دست آوردنتون وسط خیابونِ شلوغ زانو میزنن که نشون بدن حتی غرورشون هم در برابر شما هیچه، یه روز وسط یه کوچهء شلوغ بهتون لقبی میدن که هر شنوندهای رو سرخ و سفید میکنه؛ وقتی مردای این شهر رو هر حساب و منطقی، بعد از به دست آوردن شما دیگه دلیلی برای نگه داشتن شما ندارن و یه روز ممکنه بهتون خیانت کنن چون تنوع و هیجان لازم دارن، یه روز ممکنه تنهاتون بذارن ولو زیر یه سقف، دیگه دلیلی برای امیدوار بودن نیست. نه یه ناامیدی کور و بیمنطق و عجولانه! که من تو روزایی سِیر میکنم که آدمای به بعضی مسائل امیدوار از نظرم بیتجربههای سادهلوحیاند که چوب روزگار منتظرشونه و خبر ندارن. شبیه تمام زنهای متاهلی که وقتی ازشون پرسیدم راضیای از ازدواجت؟ همه با مکثی بلند، رک و بیسانسور گفتن نه. و من ناراحت شدم از اینکه باز زنی رو که دیگه راه برگشت نداره یادِ حسرتاش انداختم...

۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۶
حمیده کوه افکن

دوست داشتن های واقعی با یواشکی و مخفی کاری جور در نمی آیند. واقعی هایش صدا دارند. صدایی بلند و ممتد! طوری که هرکس از کنارشان رد شود بیب بیبِ عشقشان را میشنود. نه از آن تازه به رابطه رسیده های تین ایجر که اسمِ هر رابطهء از سرِ کنجکاوی و هیجانی را میگذارند "دوست داشتنِ شدید" یا فرار از تنهایی های سوءتفاهم شده با عشق! عشق های واقعی عینِ دنده عقب وانت، به هرکس که این حوالی باشد اخطار میدهند که آی! من مدتیست مرادِ دلم را توی دستهایم گرفته ام، ببینیدش! این لعنتی مالِ من است! مبادا از این به بعد ثانیه ای او را بی من ببینید، که آن روز مرده ام من...

۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۳
حمیده کوه افکن
وقتی کهنه میشی چروک و زشت و زهوار در رفته ای. اما اگه کساییو داشته باشی که با دیدن چروکات یاد بهترین خاطراتشون بیفتن، یاد خنده ها و گریه های روزای مهم زندگیشون، رفتن ها و اومدنای زندگیشون، اون وقت تا ابدِ بودنِ تو، تو مهم ترین و عزیزترین آدم اونایی حتی اگه خیلی کهنه و زهوار در رفته باشی...
۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۸
حمیده کوه افکن

باز تا بهم رسید نگاه های معنی دار کرد، جاهای معنی دار ترانه های ماشینو بلند خوند، محبت های معنی دار، مواظبت های معنی دار. دست آخرم نتونست تاب بیاره، باز صداش رفت بالا و لحنش ملتمسانه و عصبی شد و پرسید "بالاخره تصمیمت واسه آینده چیه؟" باز افتاده بودم تو یه موقعیت جدی که به نظرم مسخره هم میومد، و خندم گرفته بود. خندیده بودم و جوابی نداده بودم. ولی او منتظر یه جواب جدی بود. تشر زد که حرفمو دربیاره. با بیخیالی گفتم نمیدونم. صداش رفت بالاتر. تقریبا داد زد: "آخه میخوام بدونم من چکار کردم که تو ازم بدت اومد؟ و وقتی میگفت چکار کردم دستاشو سفره کرد زیر چونه اش و هل داد طرف من. انگار می خواست هیچ کاری نکردنشو، تهی بودن "چکار"و نشون بده. جواب ندادم. ساکت شدیم و به صدای ضبط صوت ماشین گوش دادیم. فکرم رفت طرف "چرا؟" چرا دوستم داشت؟ چرا دوستش نداشتم؟ چرا فلانی رو دوست داشتم؟ فلانی چرا دوستم نداشت؟ چرا دوست داشتن ها و دوست داشته شدن های زندگی من این سالها به طرز وحشتناکی اشتباهی شده بود؟ که آدمهایی را دوست داشتم و معشوق کسانی شده بودم که نمیشد با هم باشیم. که نباید دوست داشتنمان را به نتیجه ای میرسانیم و باید یا همانطور نگهش میداشتیم یا تمامش میکردیم. فکرم رفته بود توی کنکاش چرای زندگی سگ مصب که رسیدیم به مقصد. افکارم را برداشتم و پیاده شدم...

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۳۵
حمیده کوه افکن

چند هفته اس سوار اتوبوس خونه که میشم، تو ایستگاه سوم مرد و زنی از در عقب سوار میشن، روی آخرین جفت صندلی های ردیف سمت راننده تو بخش مردونه کنار هم میشینن و من تا ایستگاهی که پیاده میشن (کوچه پایینی ما) زل میزنم به گپ زدناشون. مرد میانساله، کلاه ماهیگیری به سرش داره و کت خاکستری به تن. وقتی با زن حرف میزنه بهش نگاه میکنه. از نیمرخ یه مرد گیلکی جذابه. زن چادریه و به طرز دلنشینی به بازوی مرد تکیه میکنه. نه شبیه دختر و پسرهای امروزی که خودشونو به شکل دل به هم زنی میچسبونن به هم. تکیه کردنشون به هم با آدم حرف میزنه. از سالها زندگی مشترک و یکی شدنشون میگه. طبق تربیت ایرانیم اولین سوالی که تو ذهنم میاد اینه که زنش چه شکلیه که اینقدر دوسش داره؟ سومین هفته بود که وقتی پیاده شدن و اتوبوس راه افتاد انقدر با نگاهم دنبالشون کردم که هم فهمیدم مرد حین راه رفتن با همسرش دستشو میگیره هم نیمرخ زن رو دیدم. قشنگ بود. اما این جواب سوال من نمیشد. قشنگ بودن هیچکدومشون دلیل رفتارهای محبت دار و احترام آمیزشون نبود. خیالم از مشتم در رفته بود و پرواز کرده بود تو زندگیشون. روزاییو دیده بودم که دختر و پسری با شخصیت های سالم (در برابر بیمار) با هم آشنا میشن، ازدواج میکنن، زن سختیای زیادیو صبوری میکنه؛ مرد بدخلقی های زیادیو به جون میخره. آدمایی از همون نسلی که ما بهشون میگیم آدمای تعمیر کردن جای دور ریختن! این وابستگی، این احترام، این تکیه کردن به بازوش، این نگاه کردن به چشماش موقع حرف زدنش، باهم راه رفتنشون، دستای به هم وصلشون، اینا رو نمیشه نسبت داد به خوبی مرد. نمیشه حسرت خورد به زن. نمیشه بگی کاش من جای او بودم. چون اینا رو یه عمر زندگی ساخته. دو تا آدم درست و جفت طی سالها ساختن کنار هم. که اگه هرکسی جز اون زن کنار اون مرد باشه شاید اون مرد اینقدر عاشق و محترم نشه براش؛ و اگه بشه، نمونه باهاش، و اگه اون زن با کسی جز او ازدواج کرده بود شاید یکی به عدد زنهایی که درد بی مهری و تنهایی و خیانت میکشن و دم نمیزنن اضافه میشد. برای خوشبختی ای که تو یکی از خونه های کوچه پایینیمون نبض داره خوشحالم. برای بچه هایی که از اون خونه بیرون میان...

۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۲
حمیده کوه افکن