همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

ساعت چهار و نیم صبح بود. اینترنت قطع شده بود و مثل همیشه که یک نخود مرا یاد دیگ آش می‌اندخت، از قطعی اینترنت و سرعت افتضاحش همۀ بیشعوری‌های پخش و پلا در مملکت یادم افتاده بود و کلافه شده بودم. داشتم به شکست‌های عاطفی و دردهای این چند وقت اخیر فکر می‌کردم و هی می‌خواستم از خودم بپرسم چرا تموم نمی‌شه؟ پس کی تموم می‌شه؟ ولی از خودم اینها را نپرسیدم. درعوض از خودم پرسیدم پس کی بستۀ عطیه رو براش پست می‌کنی؟ پس کی با محمد می‌ری عکاسی؟ پس کی دوئت مازاس رو تمرین می‌کنی؟ داشتم فیلم پیانوی moon light بتهوون را تماشا می‌کردم که مادر در نزده آمد تو و گفت فقط چند روز تا آخر ماه رمضون مونده، دم اذانه، بجای اینکه اینقدر از این آهنگا گوش کنی یه کم از این فرصت استفاده کن دعایی بکن. واسه آهنگ گوش کردن فرصت هست، همسایه‌ها به‌خدا تعجب می‌کنن، برادرت همین یکی دو ساعت رو می‌تونه بخوابه در روز که تو اینجوری...

مادرم در اتاق را پشت سرش بست و من بغض کردم. بخاطر اینترنت و صدای بلند پیانو و بدبیاری‌های اخیر؟ نه. بخاطر همۀ اشتباهی بودن‌هایم در زندگی. بخاطر دوست داشته نشدن‌ها و سرزنش‌هایی که حقم نبوده معمولأ. بخاطر همۀ آدم‌هایی که مرا نخواستند بشناسند، نخواستند دوست داشته باشند.

چقدر دلم می‌خواهد تنها باشم. تنهایی واقعی، ملموس؛ نه این تنهایی پنهان که خانواده دارم، دوست دارم، معشوق دارم و هیچکس را ندارم. دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم مال خودم، آنقدر ساده که هیچکس دلش نخواهد. دوست‌های موقت داشته باشم و کسی را به زندگی‌ام راه ندهم. همه را تا وقتی نگه دارم که نخواهند بدانند من دیشب ساعت چند خوابیدم و الآن دارم چکار می‌کنم و بدون آرایش خوشگل هستم یا نه یا... دلم می‌خواهد وقتی می‌خوابم کسی ازم نخواهد مراقب پوست و موهایم باشم. وقتی بیدار می‌شوم کسی تماشایم نکند. کسی نگران دیر به خانه آمدنم نشود، سفارش خرید بهم ندهد، منتظرم نماند. دلم می‌خواهد کسی ازم انتظار خوب بودن و شبیه آرزوهای او بودن نداشته باشد و حتی کسی مرا همینطور که هستم، همینقدر بد که هستم دوست نداشته باشد، تأیید نکند. دلم می‌خواهد روزهای زیادی کتاب را با کتاب تمام کنم و خورشید را نبینم و نفهمم کی صبح شد. روزهای زیادی فقط به نیت کتاب و شکلات خریدن از خانه‌ام بزنم بیرون و کسی به شماره‌ام زنگ نزند، کسی با من قرار نداشته باشد. دوست دارم روزهای زیادی هیچکس مرا نشناسد و این غربت آنقدر چنگ به گلویم بیندازد که های های بزنم زیر گریه و بعد همه چیز همانجا تمام شود. کات... و دیگر چیزی نباشد. همه چیز مثل پایان خوش داستان کش بیاید و هیچکس نداند عاقبت چه می‌شود. همه چیز معلق بماند توی گریه و تنهایی و... حال خوب.

۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۱:۲۰
حمیده کوه افکن

دوست دارم از اینی که هستم دور شوم، خیلی تغییر کنم. بعد با کسی دوست شوم، به خودم وابسته‌اش کنم، اعتمادش را جلب کنم، رازش را بدانم، زندگی‌اش را ببینم، نقظه‌ضعفش را بفهمم، دردهایش را که برای من، فقط برای من لخت می‌کند خوب تماشا کنم، بعد یک روزِ قشنگ با او حسابی دعوا کنم و بهش حرف‌هایی بزنم که از خودش متنفر شود. بعد توی چشم‌هایش زل بزنم و ترس و تنهایی و بی‌سلاحی‌اش را تماشا کنم و حظ ببرم. از اینکه قدرت دارم، در موضع بالاتر و موقعیت برترم، از اینکه در جواب چاقویی که به من زده قمه‌ای بهش کشیده‌ام حظ ببرم. احساس کنم چقدر خوب از غرورم محافظت کرده‌ام و درس خوبی بهش داده‌ام. بعد با خودم بگویم حقش بود، آدم عوضی، باید ادب می‌شد. دلم می‌خواهد آدم دیگری شوم تا بتوانم همینقدر که گفتم کثافت باشم.

۲۰ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۱
حمیده کوه افکن

درد وقتی بزرگ می‌شود، وقتی "درد" می‌شود و بیخ گلوی آدم را می‌گیرد که تجربه شود، که دستش را بلند کند و بالا ببرد و محکم روی صورت آدم پایینش بیاورد. درد را تا وقتی فقط از بقیه شنیده باشی مثل قصه است، می‌شود حتی افسانه باشد، دروغ باشد. قصه‌ها و دروغ‌ها را باید ته خاطره نگه داشت برای روزگار مبادا. روزگاری که همۀ افسانه‌ها را به شکل دردناکی تجربه می‌کنی...

مهم نیست پسر خوش قیافه‌ای که کنارت توی همۀ خیابان‌های تهران راه می‌رود برادرت باشد، دوست‌پسرت باشد، همسرت باشد، همکار، فامیل، اصلأ غریبه و هم‌مسیرت باشد، فقط کافی‌ست کنارت راه برود تا نگاه زن‌ها را به خودت جلب کنی، تا بخواهند بفهمند توی عوضی چی بیشتر از آنها داری که مخ این پسر نازنین را زدی؟ توی عوضی چه حقی داری که کنار این پسر خوشگل راه می‌روی؟ و تو و او به هم نمی‌خورید اصلأ. تو به او نمی‌خوری اصلأ. تو باید اروپایی‌ترین عروسک دنیا باشی و نیستی، و این معمولی بودنت همۀ حق‌های دنیا را از تو می‌گیرد. وکیل‌مدافعان دنیا هم همین زن‌های ایرانی‌اند که... هوففففف... چقدر زن ایرانی خوب است!

با مردمی که از قضاوت متنفرند و از زخم‌زبان متنفرند و از کثافت کشیدن به زندگی دیگران متنفرند، ولی حتی با چشم‌هایشان، با لحن نگاهشان تو را قضاوت می‌کنند و به چیزهایی که داری و نداری حسادت می‌کنند و حال تو و زندگی تو را به گه می‌کشند و ادعا می‌کنند زندگی تو به آنها ربطی ندارد، زندگی با همچین آدم‌هایی خیلی سخت است

زنان علیه زنان، به قول تهمینه حدادی.

۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۲:۲۶
حمیده کوه افکن