همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

نمیدونم کی اولین بار نشست متنی نوشت با جمله های اگه ازم بدی دیدین حلال کنین و غیره و شب قدر و دم تحویل بهار فرستادش برای این و اون، و کی بود که مقلد خوبی بود براش و کیا بودن که ایضا؟!! اما کاش بس کنیم. تقلید از کاری که نه تنها غلطه که به نظر سفیهانه میادو بس کنیم و دیگه تکرارش نکنیم. حلالیت خواستن اگه واقعا حلالیت خواستن باشه نه شوآف و ادا و تقلید، شرایط و بند و بساط و آداب و رسومی داره. که باید اولا فهمیده باشی غلط کردی جایی و در حق کسی. دوما پشیمون باشی و نگران دل شکسته و آزرده ی او که نه، لااقل نگران آخرت خودت شده باشی (حلالیت طلبیدن یه کار اون دنیاییه، نه؟). سوما باید انقدر از عوالم بچگیت دور شده باشی و بزرگ شده باشی که بتونی بگی "متاسفم" و "ببخشید" اونم چشم در چشم یا حداقل نفس به نفس با خود طرف. و در آخر باید اونقدر آدم شده باشی تو زندگیت که منتظر حلال نکردن ها باشی. و تلاش های بعدش برای جبران. و سعی ها برای جلب حلالیت و بند زدن دلی که شکستی، از روی قصد و بددلی یا نادونی و بی خبری... خیلی سادس که یه متن "اگرررر" بدی دیدید حلالم کنید کپی پیست کنیم تو گروهامون و دلمون قرص شه که امسالم از حق الناس جستیم...

۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۴
حمیده کوه افکن

از نوجوونی برام سوال بود که تو صدای بلند ترقه و نارنجک و بمب دستی، تو دود سیاه آتیش های یکی دو متری و آسیبی که به آسفالت میزنه، تو حمله به دیوارهای ساختمون های شهر و سیاه کردنش با مواد منفجره و مخصوصا تو نارنجک زیر پای بقیه انداختن و تماشای لرز و رنگ زردشون چه لذتی برای یه آدم از نظر روانی "سالم" میتونه باشه؟


وقتی تلویزیون کشوری که همه چیزو سیاه نمایی و مایه انحراف و باعث تشویش اذهان عمومی میدونه و همه چیزو یا حذف میکنه یا انکار، یا در حد مرگ سانسور، شروع کرد از خیلی سال پیش تصاویر واضح صورت ها و دست های سوخته و قطع شده و گریه ها و نعره ها رو نشون دادن، برام سوال شد که چطور یه آدم از نظر روانی "سالم" میتونه اینارو ببینه و احساس خطر نکنه؟


آهای آدمهای سالم و نسبتا سالم، از زندگی تو شهری با داشتن این درصد بالای "بیمار روانی" احساس خطر نمیکنید؟


- واقعا فکر میکنم مطمئن ترین راه درست شدن وضعیت اسفبار فرهنگی مملکتم بارش شهابیه!

۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۵
حمیده کوه افکن

نمیدونم، شاید سبک زندگی قبل از انقلاب این‌جوری بوده که حالا پدر و مادرهای ما جوون‌های شاه ندیده و انقلاب ندیده همیشه اصرار دارن که "برو حقتو بگیر" حتی اگه خیلی چیزا دیگه واسه مردم این کشور حق نباشه بلکه توقعات بی‌جا و وقیحانه باشه.

چند روز پیش تو شهرکتاب بودیم و داشتیم از سهم تخفیف شهروندیمون برای عید لذت می‌بردیم که بابا هوس کرد با فاکتور خریدمون و حساب و کتاب سهم هزینه‌های من چقدر و سهم خودش چقدر و تخفیف‌ها، درس حسابداری بهم بده. نشسته بودیم و من محو تماشای سرعت تقسیم اعشاری‌های ذهنی بابا بودم که به یه اختلاف خوردیم! قیمت پشت جلد ٥٠ تومن، قیمت روی فاکتور ٥٧ تومن! بلافاصله متوجه دلیل این اختلاف رقم شدم ولی بابا فرصت حرف زدن نداد و طبق معمول همیشه، منو با جملۀ "برو پولتو پس بگیر" هل داد سمت باجه و از دور نشست به تماشای بزرگ شدنم و به حق طلبی‌ام بالید. مطلبو به فروشنده گفتم و توضیحی (فلسفه یا سفسطه‌ای) گرفتم که حتی فهمش هم سخت بود، دیگه توقع نداشته باشید به خاطر بیارمش!

سینه ستبر و جدی برگشتم سمت بابا و نشستم. اینکه احتکار کتاب هم مثل احتکار روغن میمونه و وقتی چاپ جدید با قیمت بیشتر میاد چاپ قدیمی رو هم با قیمت جدید می‌فروشن رو با جمله‌های ساده شروع کردم و با جمله‌های دردناک تموم، و این‌جوری رو دل دردمند بابای انقلاب چشیده‌ام طوری تاثیر گذاشتم که اونم مثل من و هم نسل‌های من سرشو انداخت پایین و دیگه به ظلمی که بهش شده بود اعتراض نکرد و دیگه نگفت بریم حقمونو بگیریم... شاید مثل من داشت خاطرۀ تلخ تک تک حق‌های نداشتشو تو این جغرافیای داغ مرور می‌کرد...

 

- ده اسفند یه بستۀ تپل دادم به پست که در نهایت امانتداری و در قبال پولی که پرداخت کردم و تعهدی که ایجاد شده برسوننش دست دوست جانم تو یه شهر دیگه. امروز تقریبا دو هفته گذشته و دیگه داریم به گم و گور شدن همه چیزمون در تونل‌های پست‌خانه فکر می‌کنیم و خداروشکر می‌کنیم که درسته مجموعا هزینۀ زیادی به باد رفت ولی بین هدیه‌هام یه دونۀ خیلی گرون قیمت توش نبود که بیشتر از این بخواد جای‌جای تنمون بسوزه... و شادیم به داشتن آدمایی که حتی جواب تلفن ادارشونو نمیدن و تجربه نشون داده از بی‌ادب‌ترین و بددهن‌ترین و کم‌سوادترین قشر جامعه‌اند. حق دارم از این موضوع چیزی به پدر و مادرم نگم؛ چون تا هفته‌ها سعی می‌کنن با بحث در این مورد ثابت کنن که من برای پیدا شدن بسته‌ای که بابت تهیه‌اش فلان قدر هزینه کردم و بابت ارسالش فلان قدر، به اندازۀ کافی تلاش نکردم و یه بی‌عرضه توسری‌خورم!

 

۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۴
حمیده کوه افکن
این زندگی خیلی از آدماس؛ که باید جون بکنن نه برای اینکه به چیزی برسن، برای اینکه چیزی که هستن باقی بمونن و خودشونو از خورده شدن با دندونای گرگ های شبیه آدم نجات بدن...
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۱
حمیده کوه افکن

چند روز پیش یکی از بچه‌های اینستاگرام پیج دوم ساخت. برای اینکه تو پیج اولش فامیل و دوست و آشناهایی می‌خوندنش و می‌دیدنش که مجبور بود براشون سانسور شه. از سانسور کردن خودش تا این حد حالش بد شده بود!

 

یادم اومد منم چقدر طفلکی‌ام. چقدر خودمو تو عکسام، تو حرفای اینستام سانسور کردم. چقدر از بی‌پردگی وبلاگم دور شدم. یادش به خیر روزایی که مطلب می‌نوشم، در عرض یکی دو روز چند نفر از فامیل و دوست زنگ می‌زدن سوال پیچ می‌کردن و خیلی راحت می‌گفتم "من بابت نوشته‌هام به کسی جواب پس نمی‌دم" و خداحافظ! که این باعث نشد کسی ازم متنفر شه؛ باعث شد اطرافیانم خط زردشونو بشناسن و حتی اگه سوالی تو دلشون وول خورد به خودشون حق ندن بپرسن چون حق پرسیدنشو نداشتن. چون با پرسیدنش پاشونو از گلیمشون می‌آوردن تو گلیم من و من قطعا اون پا رو قطع می‌کردم! که یه بار از یه تازه فامیل که جا خورده بود از رک بودنم شنیدم که "خیلی خوبه این ینی تو منافق و دو‌رو نیستی"

 

ترس از‌دست دادن آدما به‌خاطر خودت بودن، ترس ترک شدن و تنها موندن به‌خاطر اینکه آدما خود واقعیتو دوست ندارن و قبول ندارن، ترس از قضاوت شدن و حرف‌های پشت سر باعث می‌شه سال‌های زیادی از عمرتو به مخفی کردن خودت بگذرونی. و در برابر حرف‌ها و اظهار نظرهای نا‌به‌جای آدما وا بدی. و همیشه از خودت بودن خجالت بکشی و منتظر تاییدها باشی.

 

که مثلا عکس پروفایلتو عوض کن، این متنو بردار، این چیه پوشیدی، چرا موهات بیرونه، چرا چادر سرته، چرا با فلانی می‌گردی، چرا اینو خریدی، چرا اونجا رفتی... آدما بلد نیستن پاشونو از خط زردشون جلوتر نیارن. پاشونو قطع کنید. با جسارت و اعتماد به نفس تمام از حریمتون حفاظت کنید و به آدما یاد بدید جاشون کجاست. یا سر جاشون می‌ایستند یا از جایی که امکان دخالت و بی‌ادبی ندارن فرار می‌کنن به جایی که این امکانو هنوز دارن! یا شما به آدما یاد بدید با زندگیتون چطور برخورد کنن، یا شما ازشون یاد بگیرید چطور باید زندگی کنید!

 

۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۰
حمیده کوه افکن

شال گردن فرق داره. وقتی واسه کسی شال می‌بافی داری براش قصه‌ای می‌بافی که تا ابد ادامه داره. تو تک تک دونه‌های زیر و روی کاموا. آدم وقتی داره یکی زیر یکی رو میل می‌زنه حواسش از زل زدن به تکرار دونه‌ها پرت زندگیش می‌شه، همه چی میاد جلو چشمش. یاد تمام روزاش، آدماش، اتفاقاش میفته. گاهی اخم، گاهی خنده می‌کنه. گاهی حتی پای زیر و روی دونه‌ها گریه می‌کنه. و چطور می‌شه شالی که یه زندگی توش نشسته رو جدی نگرفت؟ برای هرکسی نباید شال گردن بافت. برای هرکسی نباید...

۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۲
حمیده کوه افکن
از آدمایی که اعتماد به نفس ندارن ولی تظاهر میکنن که دارن خوشم میاد. نداشتن اعتماد به نفس باعث میشه آدم متواضعی باشی. خودتو از اون چه که هستی هم کمتر معرفی میکنی. بعد که آدم میشناستت و میفهمه اونقدرها هم کوچیک که میگفتی نیستی حظ میکنه. و تظاهر به داشتن اعتماد به نفس ازت یه شخصیت مقتدر میسازه نه یه خودتخریبگر خود کم بین که دائم در حال تحقیر خودشه و حال آدمو به هم میزنه. او چنین بود. دوستش داشتم...
۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۳
حمیده کوه افکن