همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

ما نباید دو «نقش» متعارض (نقش‌هایی که کارکردهای همسو ندارن و شبیه نیستن) رو همزمان به عهده بگیریم و نباید هم که چنین انتظاری از کسی داشته باشیم. یه مادر اگه بخواد درست و به غایت مادری کنه، نباید و نمیشه که برای فرزندش «رفیق» باشه. 
نقش دوم (فرعی) اغلب با حقوق و مسئولیت‌های نقش اول (اصلی) تضاد و تعارض داره و بوی تند و زنندهٔ این تضاد و تعارض‌ها یه جا که فکر میکنی همه چیز چقدر خوب و روبه‌راهه درمیاد و حالتو خیلی میگیره، چون دنیایی که از خیال و انتظار برای خودت ساختیو خراب میکنه.
اگه از آدمایی که تو زندگیت نقش مشخصی دارن توقع یکی دو نقش دیگه هم داشتی و در راستای این توقعِ بی‌جا، حسابی باز کردی و توش هی محبت ریختی و اندوختی، مقصر و مسئولِ شکستی که در انتظارته خودتی، نه اون بیچاره‌ای که از اولم رابطه‌شو باهات در چارچوب‌های درستش (رسمی و محدود) پیش برده بود.

 

۱۶ آذر ۹۸ ، ۰۳:۲۹
حمیده کوه افکن

صبح خبر گرونی بنزینو خوندم. تا ظهر کم کم همه چیز «باز هم» غمگین تر شد. باز هم گرونی، باز هم خواستن و نتونستن.
عصر با آدمایی که دوسشون دارم ساز زدم و عشق کردم و خندیدم. خندیدم.
شب اما، غم بالا آوردم. گوشم به حرفای رفیقم بود که از نداری و آرزوهای تلف شده و جوونی مُرده میگفت، ذهنم تو حکومت خونخوار و دولت دزد و جوونی مُرده‌ام میگشت. 
تا خودمو جمع کنم و برسم خونه، مادرم دست به کمر از قوانین دختر بودن تو قلمرو «خونه‌اش» گفت. گفت که حق دارم کی برسم خونه، به چه دلایلی برم بیرون، چه شغلی داشته باشم، چقدر مدرک تحصیلی بیارم تو خونه و... 
چند دقیقه بعد رو گوشیم پیامی اومد که این بار از چشمام، از ته گلو و قلبم سرریز شدم. گریه‌ای که باهاش آه و فریاده... 
امروز با ذوق برف بیدار شدم. قرصمو با یه ته استکان آب سرد قورت دادم و پشت پنجره نشستم. 
به نظر زنده‌ام هنوز! و به زنده بودنم ادامه میدم، اما چیزی رو در دیروزم جاگذاشتم. چیزی که ازم کسر شده و دیگه بهم برنمیگرده. مثل تمام این روزها که بهم گذشته و تمام چیزهایی که این روزها ازم گرفتن و منو درصدی خسته‌تر، افتاده‌تر، عمیق و تنهاتر به روز بعدی سپردن...

۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۲۳
حمیده کوه افکن
تو هر ترافیکی اعم از آهنی و آدمی، دلم می خواد وایسم کنار ببینم اونی که دنبال راه فراره کجا می ره؟ لایی کشیدن و جلوی دیگران پیچیدن و هل دادن و تنه زدن و چسبیدن و... باعث می شه چقدر زمان براشون سیو شه؟ چند دقیقه زودتر می رسن؟ به کجا می رسن؟
۲۰ آبان ۹۸ ، ۱۰:۰۹
حمیده کوه افکن
آدما به ندرت اهل تفکرن و از بین اونا که اهلشن، به ندرت به تفکر و استنتاج درست میرسن. کمتر کسی میتونه زیر دو دقیقه اسم پنج تا نویسنده مورد علاقه ش یا پنج کتابی که اخیرا مطالعه کرده رو بگه. اولویت بیشتر مردم به روز و سالم بودن موبایل شونه و دربرابر، قرار ملاقات با پزشک کاریه که حتی بعد از تحمل یه دوره درد، با اکراه بهش «تن میدن». دنیا رو خبر ندارم، اما شهر من پُر شده از ناباوران. کسانی که به هیچ پایبندن. نه دین نه سیاست نه خانواده. و سوای اینا، اخلاق هم چیزیه که هرکس برای خودش تعریف میکنه و لابد قبل از وارد شدن به دنیای آدما باید دفترچه راهنماشونو مطالعه کنید. این رسمِ تیره فکری ماست.
۰۴ آبان ۹۸ ، ۱۷:۵۶
حمیده کوه افکن

نقل مشهوری هست از میلان کوندرا با این مضمون که عشق دلیل نمی‌خواد و اگه برای دوست داشتن کسی دلایلی داشته باشی، مثلا محترم یا روشن‌فکر بودنش، اون وقت شایسته نیست اسم احساساتتو عشق بذاری، بلکه تو یه آدم خودپسندی.

نمی‌دونم میلان کوندرا همیشه نظرش این بوده یا بعدها تغییراتی کرده و ما سالهاست هنوز برای همین عقیده‌اش هورا می‌کشیم، اما آدمایی رو می‌شناسم که دلایل زیادی برای عشق ورزیدن به معشوقشون داشتن و دارن و از این «خودپسندی» به نسخهٔ خوشبختی خودشون رسیدن.

من؟ من فکر می‌کنم برای عشقی عمیق و پایدار باید دلایل منطقی و محکمی داشته باشی. علاقهٔ شدید احساسه و احساسات ناپایدارن. ما می‌تونیم به آنی و حتی اغلب بی منطق، از چیزی یا کسی خسته و دلزده شیم. وقتی به چنین تغییر احساساتی برمی‌خوریم، دلایل (خودخواهی‌ها!) رابطه‌ رو موقتا نجات می‌دن تا احساسات باز به سمت خوبشون تغییر کنن. دلایل به ما یادآوری می‌کنن که چرا اینقدر عاشق معشوق شدیم و چطور هربار با همین عشق مشکلاتمونو از سر راه برداشتیم.

عشق اتفاقیه که با رخدادش معیارهای آدما رو برای زندگی عوض می‌کنه. آدما بعلاوهٔ عشق هرگز چیزی نیستن که قبل از اون بودن و این حجم تغییر فقط در قلب اتفاق نمیفته بلکه در شخصیت و افکار و رفتار هم هست. عشق یه کوه از احساسه با درصد کمی عقل و همین حضور مهمِ «عقل»، تفاوت عشقه با احساسات شدید و سطحی؛ و اینو فقط میشه بعد از تجربهٔ عشقی «حقیقی» و «درست» درک کرد.

۱۹ مهر ۹۸ ، ۰۳:۱۶
حمیده کوه افکن

عشق و محبت، از خودگذشتگی و احترام نعمته. بخشیدنش به دیگران سعادت و گرفتنش از دیگران لیاقته. سلامت یک عمرِ آدمی به بودن یا نبودن این قلب قرمز بستگی داره. بعضیا زود میفهمنش، خیلیا تا آخر عمرشونم نه. به هر حال، لیاقته و سعادت...
ما با هم فرق داریم. ینی حتی شبیه ترین ما به هم، کنار هم غریبه ایم. پس چی ما رو رفیق همدیگه میکنه؟ گمونم شکستن بتِ خودپسندی، دیدن دیگری، دوست داشتنِ دیگری، خواستنِ دیگری...

۱۸ مهر ۹۸ ، ۰۳:۲۰
حمیده کوه افکن

تحصیلات شرطِ لازمِ هیچ اتفاقی نیست. نه پیدا کردن شغل نه رشد شعور نه حتی اعتباری بر جایگاه اجتماعی. کسانی که از پشت نیمکت‌های مدرسه به صندلی‌های دانشکده نرفتن به حق از خودشون دفاع می‌کنن و مدعی‌ان که مدرک مهم نیست. اما آیا دانشگاه فقط فخرِ کودکانه‌ای به «مدرک» و خط‌کش غلطی برای سنجش قوارهٔ «شعور» آدماست؟

حقیقتا ما، فارغ از مدرک دانشگاهیمون، به ندرت مطالعه میکنیم. کتاب، سایت، کپشن، حتی پادکست. موندن پای متنی که بیشتر از دو خط ادامه داره حوصله میخواد و بیشتر آدما حوصله ندارن، وقت هم ندارن!

این میون، بُرد با کسیه که در محیطی قرار گرفته که خلاقیت در نگریستن به مسائل، سماجت در کشف و اثبات حقایق، آگاهی از حرف‌های مگوی جامعه و ارتباط با افراد و معلومات و عقاید متفاوت «بهش خورونده شده». 

ما در محیط دانشکده برای گرفتن نمره، برای مشروط نشدن، برای ذوق یادگیری، هیجانِ فهمیدن، برای اتمام پروژه‌های اجباری و اختیاری، با دنیای متفاوتی از دنیای مدرسه آشنا شدیم و درنهایت، این دنیای متفاوت، ذهن مارو گشاد کرد. چشم مارو باز کرد. زبان مارو کوتاه و عقل مارو وسیع کرد. 

این اتفاق میتونست در فضایی جز دانشگاه هم رخ بده. شاید در شغلی پویا کنار همکارانی رو به رشد و فعال. یا در کنج اتاق شخصی‌مون، لای انبوهی کتاب و فیلم و موسیقی. 

همین تغییرها برای خیلی از هم‌کلاسیامون اتفاق نیفتاد. شاید اونا برخلاف ما برای چنین روند آروم و عمیقی حوصله و وقت نداشتن...!

چیزی که شعور میاره مدرک دانشگاهی نیست؛ داشتن ارتباطات سالم و پویا با آدمای ارزشمنده، داشتن آرشیوی از فیلم‌ها و کتاب‌های غنیه که دائم بهشون سر بزنی و ازشون توشه برداری، داشتن روحیهٔ شک و تغییره؛ شک به همه چیز، علی‌الخصوص به «خود»ت. و مهمترین شرط این تغییر، داشتن راهنماست. کسی یا کسانی که مسیر درستو نشونت بدن و تو رو هربار که منحرف شدی برگردونن، هربار که سست شدی هل بدن، هربار که موفق شدی تحسین و تشویق کنن...

 

۱۷ مهر ۹۸ ، ۰۵:۰۸
حمیده کوه افکن
این روزا آدمای بیشتری هر روز به جرگهٔ والدین حیوانات خانگی می پیوندن. چون تصمیم گرفته ان که دیگه عاشق انسان ها نشن، یا لااقل بخشی بزرگتر یا برابر با اون عشقو صرف یه حیوون وفادار، مهربون، نیازمند، با یک جفت چشم معصوم کنن. حقیقتا بهتر ه که یه سگ رو دوست داشته باشی، یه گربه رو، یه طوطی رو . بهتر ه که عاشق یه ماشین یا موتور باشی! این عشق بهت این اجازه رو میده که رو همه چیز تسلط داشته باشی و طرف رابطه ات هیچوقت سعی نمیکنه به تو چیره شه. یه رابطهٔ ساده و یک طرفه که هیچکدوم از پیچیدگی های روابط آدما رو نداره و تنها دردش مرگه...
۱۳ مهر ۹۸ ، ۱۹:۱۶
حمیده کوه افکن
اگه اقتصاد و فرهنگمون مثل غرب بود، اگه ۱۸ سالگی در عرف و بطن زندگیامون سن استقلال شخصیت، هویت و حساب بانکی مون بود، چند نفرمون همچنان با پدر و مادرمون زندگی میکردیم؟ تحت سلطهٔ افکار مذهبی، سنتی و عرفی، کنترل گری در هر کار و فکر، هر رابطه، سبک زندگی...
چند نفرمون از اینکه تحت تسلط پدر یا مادر یا هر دو، تا حالا ادامه دادیم، راضی ایم و شخصیت سالم و رفتارهایی ناشی از تربیت درست داریم؟
۱۱ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۳
حمیده کوه افکن
مهر که میاد نمیدونم چرا همه تو اینستاگرام اصرار دارن از خاطرات مدرسه شون بگن. معلوم میشه حتی برای اونایی هم که ازش خاطرات تلخی تعریف میکنن روزای موندگاری بوده!
من که اساسا نه روزای خوبشو یادمه نه روزای نحسشو. نه تنها مدرسه که از دانشگاه هم خاطره خاصی رو برای خودم هی مرور نکردم تا چنان تو مغزم تثبیت شه که انگار همین دیروز اتفاق افتاده.
وقتی بزرگ شدم و فهمیدم نظام آموزش و پرورش مملکتم تا چه حد قاتل استعداد و انسانیت و اخلاق آدماس، تا چه حد آلوده و معیوبه، هم خودمو ازش کشیدم بیرون هم آرزومه که هیچوقت بچه ای رو به گذروندن زندگیش در این نظام نسپرم.
۰۲ مهر ۹۸ ، ۱۸:۳۹
حمیده کوه افکن