همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها
کاش
ای کاش
کنارم بودی
تا ببینی که چقد دلتنگم
تا ببینی که دارم به خاطرت با گذشتهٔ خودم می جنگم
حتی تو تلخ ترینِ لحظه ها هیشکی اندازهٔ تو شیرین نیست
حتی تو شادترینِ لحظه ها هیشکی اندازهٔ من غمگین نیست...
۲۹ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۳۲
حمیده کوه افکن

من اطراف خودم سه دایره دارم که مرکزش خودمم. میدونم که هیچ چیز نباید از خودم برام جلوتر باشه و من اولین نفر زندگی خودم هستم.
دایره اولی که دور خودم میکشم محدودهٔ آدماییه که خودشونو بهم ثابت کردن، و من حاضرم به خاطرشون گاهی فداکاری کنم، گاهی به خودم رنجی بدم یا لذتی رو از خودم بگیرم چون نتیجه اش صلاح و خوشحالی و خوشبختی اوناس. این محدوده نباید خیلی شلوغ باشه، که در این صورت یعنی دایره اولمو انقدر بزرگ کردم که به مرکز (خودم) رسیده و اونو هم تصاحب کرده. و همچنین، نباید خالی باشه، که در این صورت یا خودشیفته ام یا ناتوان در برقراری ارتباط سالم با دیگران.
دایره دوم جای پهن تریه. آدماییو توش میذارم که بودنشون حالمو خوب میکنه، به پیشرفت اخلاق و زندگیم کمک میکنن، ازشون یاد میگیرم و برام محترمن، اما جایگاهشون بیشتر از این بالا نمیاد. نوع رابطه با آدمای این دایره کاریه، دوستانه اما دوره.
و در دایره سوم دوست نداشتنی ها رو میذارم. کسانی که نمیتونم ازشون فرار کنم، شاید خانواده ای که بهم آسیب میزنن اما مجبورم سالی چندبار ببینمشون، شاید همکاری که شکنجه ام میده اما (لااقل تا مدتی) نمیتونم همکاری باهاشو تموم کنم، یا حتی همسایه ای که حالمو خراب میکنه یا...
آدمای دایره سوم نمیتونن پرواز کنن و یهو بیام تو دایره اول بشینن. و اگه این کارو با کسی کردید باید بدونید کارتون تحت تاثیر هورمون و هیجان بوده نه منطق. درمورد آدمای دایره دوم هم همینه، نباید یهو از کل زندگیتون پرتشون کنید بیرون، بلکه اول باید برن دم در، اونجا دو راه دارن، یا دلتونو به دست بیارن و بیان جای قبلیشون، یا از همون در برن که برن...
اما چیزی که خیلی مهمه مرکز و دایره اول زندگی شماست. اینکه تبدیل به یه آدم خودشیفته نشید، و خودتونو هم قربانی دیگران نکنید و مهرطلب نشید، اینکه به تعادلی برسید در ارتباطاتتون و بدونید زمان، محبت، اعتماد و «فداکاری» رو برای چه آدمایی باید خرج کنید خیلی مهمه و زندگیتونو از تلف شدن، پیشمونی و دلشکستگی های مکرر نجات میده.

۱۰ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۴۵
حمیده کوه افکن

قضیه تلفنه!

چند جا خوندم که کسانی هستند (شبیه من) که از صحبت تلفنی فراری‌ان. میگن اسمش فوبیای زنگ تلفنه. من فوبیای سوسک دارم و میدونم که فوبیا یعنی وحشت، تنگی نفس، خشکی دهن، تپش قلب، افت قند خون و احتمالا خواب آشفته، پس بعید میدونم که همهٔ آدمایی که پیام نوشتاری یا پیغام صوتی رو به صحبت لایو تلفنی ترجیح میدن، فوبیا داشته باشن! 

خیلیا بیشتر ری‌اکشن‌شون به حرف‌هایی که میشنون تو میمیک صورت و زبان بدنشونه و تلفن مجبورشون میکنه به جمله ساختن‌های بیهوده، در حالی که میشه با فقط یه نگاه، دو صفحه پشت و رو حرف زد! و حقیقتا بلدی میخواد که اصوات و کلمه‌ها و جمله‌ها رو جایگزین زبان بدن کنی و از گزافه‌ و مهمل‌گویی خودت شرمنده نباشی. برای این آدما متن اولویت داره به صدا، چون میشه خلاصه، با استیکر و ایموجی، و بی زمان و مکان حرف زد و جواب گرفت. آدما همیشه وقت و حوصله ندارن و این نرمال‌ترین ویژگی ماست. هیچ اشکالی نداره اگه به هم احترام بذاریم، یه بار تماس گرفتیم جواب نداد؟ نان‌استاپ زنگ نزنیم تا بالاخره جواب بده! پیام بدیم. اگه حدس میزنیم شماره رو نشناخته خودمونو مستقیم و مودب و بی شوخی‌های ننرِ دهه شصتی (باشه دیگه بی معرفت، دیگه مارو نمیشناسی! یا، حالا آشنا میشیم باهم!) معرفی کنیم، کارمونو بگیم و منتظر باشیم یا پیام بده یا زنگ بزنه. موبایل آدما این روزها بخش جدا نشدنی زندگیشونه. توش کتابا و مقاله‌هاشون هست، خانواده‌شون هست، کارشون، تفریحشون هست، دوستاشون هست. آدما رو همیشه در خدمت خودمون نخوایم. . 

مرد بزرگی یه روزی بهم گفت: ممکنه اون تایمی که تو ریلکس نشستی موزیک گوش میدی و برای کسی میفرستیش، اون طرف تو اوج شلوغی و اضطراب و خستگی باشه، فرصت بده. از تاخیر ابراز احساسش به حسی که باهاش شریک شدی نرنج.

۱۳ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۱۵
حمیده کوه افکن
یه غمی هست که حسادت نیست، غبطه نیست، حسرت، نه کاملا، نه، نیست؛ غمه. و بی نهایت سنگینه. چگاله و تا بیاد حل شه، ساعت ها و بلکه روزها رفته. غمِ دیدن یه زندگی استیبل، امن، آروم، پایدار، عاشقانه، منطقی، میوه دار، ریشه دار. که اگه یه آدم معمولی باشی و عاشق نباشی این غم میشه حسادت. اگه عاشقیت تلخ و پوچ باشه این غم میشه غبطه و حسرت. اما تو عاشقی، و این غمه که داره وجودتو میخوره، و هر آن بهت یادآور میشه که معشوق نیست، زندگی ای که می تونست در جریان باشه، عاشقانه و ریشه دار و محترم باشه، نیست. این غم درد داره. درد تلخی نیست اما قدرت داره. اسیده و از قیافه می ندازتت.
از جایی که نمی شه گفت چقدر عمیقه، کجاست، تا کجا باید کاوید تا بهش رسید داره می خوره و ویران می کنه. از چنین عمقی می خراشه و پیش میاد و تو برای تسکین دردش حتی نمی تونی دستتو بذاری روش، که آخه بذاری کجا؟ وقتی حتی نمی دونی کجای عمق وجودت منشاء سقوطته...
۲۷ تیر ۹۸ ، ۰۱:۲۶
حمیده کوه افکن



بار اول و دوم که فیلمو تماشا می‌کنی، انقدر داستان گیراست، انقدر قدرت داره و سرشاره از انسانیت که نقطه ضعف‌ها رو نمی‌بینی یا اگه دیدی به داستان خوب و جلوه‌های میدانی‌اش می‌بخشی. اما بار سوم و چهارم که دیگه دست قصه برات رو شده ضعف‌ها خودنمایی می‌کنن. به‌ویژه در یک سوم انتهایی فیلم، گاهی تدوین بده، گاهی فیلمبردای ضعیفه، و چندتا صحنه‌‌ که یک‌بارشون خوبه، اما با تکرارِ بیهوده‌‌ لوث شده.


فیلمی در نکوهش جنگه که بر پایهٔ خشونتی قابل توجه ساخته شده و مثل بیشتر آثار مل گیبسون در ستایش انسانیته. این فیلم پر صحنه‌های تاثیرگذار و پیام های ضد جنگه و قهرمانی رو هم معرفی کرده که در وضعیت فعلی که خشونت در هر نقطه‌ای از جهان حرف اولو می‌زنه، می‌تونه الگویی باشه برای جهانیان؛ نباید این نکته رو هم فراموش کرد که «دزموند داس» شخصیتی واقعی بود و نه زاییدهٔ ذهن خلاق نویسنده!


#hacksawridge

۲۰ تیر ۹۸ ، ۱۲:۲۰
حمیده کوه افکن


«رستگاری در شائوشنگ» فیلمی مردانه‌است که زن‌ها درش نقشی ندارن. این فیلم داستان دو گروه از آدم‌هاست: یک دسته اون‌هایی که تسلیمِ بلاشرط شرایط و موقعیت تحمیلی‌اند و عده‌ای (مثل گروهی که اندی رو اذیت می‌کنن) خودشون جزئی از سازوکارِ مخوف و مخربِ زندانِ شائوشنگِ‌اند؛ و دسته دوم (که البته کمترن) کسانی که از غلطیدن در ورطهٔ تسلیم و انفعال سرباز می‌زنن و معتقدن که باید کاری کرد تا عدالتِ واقعی برقرار شه. اندی نمایندهٔ اصلی این دسته از زندانی‌هاست. . . «رستگاری در شائوشنگ» فیلم امیده. امیدی که در بستری از ناامیدی و ناباوری شکل می‌گیره. تمام شخصیت‌های اطراف اندی در غباری از ناامیدی گرفتارن. . .


زندانیان شائوشنگ چنان به چهار دیواری زندان خو گرفته‌ان که حتی پس از آزادی از زندان هم نمی‌تونن به جهان امید برگردن. زندگی در شائوشنگ نتیجه‌ای جز ناامیدی در بر نداره. 

زندان از نگاه فیلمساز طناب داریه که زندانیان وقتی دچارش می‌شون مدت زمان بیشتری رو جون می‌دن. زندان در این فیلم صرفاً یک مکان با مختصات خاص خودش نیست، بلکه وضعیتیه که انسان‌ها دچارش می‌شن. 

#shawshankredemption

۱۸ تیر ۹۸ ، ۱۳:۴۰
حمیده کوه افکن

Trumanshow



نکته فروش Selling Point  یه اصطلاح تجاری به معنای جنبه‌ای از یک محصوله که کسی رو وادار به خریدنش کنه. همین مفهوم در سینما نقش اساسی در جذب مخاطب برای یه فیلم داره. همهٔ عوامل دخیل در تصمیم‌گیری ما برای تماشای یک فیلم (بازیگران، کارگردان، نویسنده‌ها، خلاصه داستان و...) در واقع در محدودهٔ تعریف همین نکته فروش قرار می‌گیره.


در نمایش ترومن نکته فروش شاید داستانش باشه. در واقع داستان فیلم طوریه که با شنیدنش احساسی مشترک (جهانی) در شنوندگان ایجاد می‌کنه. ترس از مواجهه با دروغین بودن تمام اتفاقات اطراف‌مون یه احساس مشترک جهانیه که می‌تونه محرک ما در تصمیم‌گیری برای تماشای این فیلم باشه.


همه چیز داخل نمایش ترومن فروشیه. از جارختی بازیگران و محصولات غذایی گرفته تا خونه‌هایی که اونا توش زندگی می‌کنن. و همهٔ اونا در کاتالوگ ترومن در دسترسه. 

چقدر شبیه اکانت‌های اینستاگرام و «پیشنهاد» خرید ماست و لباس و کرفس و کفش‌شون، که از رسانه‌ رسمی‌ای که سه بار در دقیقه اصرار می‌کنه روغن و سس و کنسرو و شربت بخرید پیشی گرفتن!


گردانندگان رسانه‌ها به خصوص تلویزیون به خاطر منافع تجاری و حفظ قدرتشون با عواطف مردم بازی می‌کنن. مخاطبای برنامه‌های تلویزیون و شبکه‌های ارتباطی موبایلی بیش از حد با برنامه‌هاش درگیری عاطفی پیدا می‌کنن و وقت بسیار زیادی که هر روز بیهوده تلف می‌شه.


آیا به دنیایی متفاوت با اونچه که سالهاست متاثر از تبلیغات زندگیش می‌کنیم آگاهیم و هرچه که می‌بینم، می‌شنویم، لمس می‌کنیم و آرزو داریم رو آگاهانه انتخاب کرده‌ایم؟ آیا ما هم ترومن فریب خورده و محسور در نمایشی فیک و جزیره‌‌ای دروغین با روابطی دروغین هستیم؟! یا شاید اون تماشاگری هستیم که وقتی این نمایش تموم شه کانالو عوض می‌کنیم که بردهٔ نمایش دیگه‌ای بشیم؟!

۰ ۰۳ تیر ۹۸ ، ۱۴:۳۹
حمیده کوه افکن

غبطه می‌خورم به آدمایی که برای آرزوهاشون مجبور به صبر نیستن. که حسرت‌های کهنه ندارن. که فرق قیمت‌های بازار تره‌بار رو با مغازه نمی‌دونن. که تاحالا قیمت‌های فروشگاه‌ها رو قبل و بعد تخفیف حساب نکردن. که هیچوقت بین قرص‌های ایرانی و امریکایی به خاطر قیمتشون ایرانی رو برنداشتن. غبطه می‌خورم به کسایی که معلوم نیست چطور با یه شغل معمولی که خیلیا توش معمولی‌ان، سوپر پولدار می‌شن و هیچ ترسی ندارن، هیچ عذاب وجدانی ندارن، غمی ندارن. غبطه می‌خورم به حتی پُزهای کودکانه‌شون، تظاهرهای ناشی از نوکیسگی، فخر فروشی‌های رقت‌بار. غبطه می‌خورم به کسی که در روزهای خیلی سختِ کشورش، نه تنها سفره‌اش کوچیک نشد، که چند میلیارد هزینه کرد برای یه سفر خارجی...

۲۲ خرداد ۹۸ ، ۲۲:۵۸
حمیده کوه افکن

برای لحظاتی، به یمنِ خطای شیرینِ یک بنگاه‌دار در معیار میلیون و میلیارد، رویای ما در یک قدمی واقعی شدن ایستاد. ایستاد و هی قد کشید، بزرگ شد، رنگین کمانی از نور و رنگ دورش پیچید و دلبری‌ها کرد. ما، خانواده‌ای شدیم که در رویای زندگی در یک خانه حیاط‌دار غرق بودیم. سرمست بودیم


در کوچهٔ بن‌بستی ایستاده بودیم و بعد از حساب و کتاب‌ها دیدیم نه تنها از پس خریدنش برمی‌آییم، که با باقی پول‌ها وسایل خانهٔ جدید هم نو می‌شوند. طبقه دوم شده بود برای من. یکی از خواب‌ها شده بود کتاب‌خانه و استودیوی تمرین موسیقی. حیاط شده بود پر از گل و درخت. روی بوم داشتیم انباری می‌ساختیم. کارگاه معرق‌کاری بابا هم بالا بود. به روزهایی که نوه‌ای به خانواده اضافه شود هم فکر کردیم


زندگی قشنگ‌تری شده بود. نه که وقتی فهمیدیم سه برابر موجودی‌مان باید هزینه کنیم، از قشنگی زندگیمان کم شده باشد، نه. اما رویایی که سالها پیش بعد از آپارتمان‌نشینی، باز در دل همه‌مان جوانه کرده بود برای لحظاتی گل کرد، رشد کرد، توان گرفت، به واقعیت خیلی نزدیک شد، قدرتمند و خیلی زیبا شد.

۱۱ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۱۷
حمیده کوه افکن

چند سال پیش گوشیم پوکید. نت نداشتم، و دیگه دورهٔ اس‌ام‌اس هم نبود. دوستام تو تلگرام پیدام نمیکردن، پیام هم نمیدادن، زنگ که اصلا. میدونستم اگه دوستایی دارم که دوستیشون باهام منوط به ارتباط رایگان و بی دردسر و کپی پیست و استیکره، ینی دوستای درستی ندارم، اما بازم میخواستم گوشیمو مقصر بدونم و فکر کنم دوست چیزی بیشتر از همین روابط حسابگرانه نیست.


گوشی (اپ‌های رسانه‌ای) کلی آدم دورم جمع کرد. اونایی که دوستیمون توش شکل گرفت، محکم شد، هی محکم‌تر، و امروز خیالم تخته که اگه اینستا نداشته باشم زنگ میزنه و میاد و با همون کیفیت همیشگی بغلم میکنه.


کسایی هم هستن که اینستاباز بودنمون باعث شد دوستیمون پاره نشه و یه لایک، یه ویو، نشون داد «هنوز» کات نکردیم و هنوز همدیگه رو میشناسیم. همونا که اگه اینستا نداشته باشم دیگه همدیگه رو نمیشناسیم!

۰۸ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۳۱
حمیده کوه افکن

براتون پیش اومده که باباتون دیر رسیده خونه، تلفنشو جواب نداده، گوشی مادرتون خاموش بوده و بهش دسترسی نداشتید و دیر کرده، بچتون رفته جایی که نمیدونید کجاست، با آدمایی که نمیدونید کی‌ان، و هنوز برنگشته، خبر زلزله فلان منطقه رو شنیدید و یهو فرو ریختید از تشابه اسمش با اسم شهری که همسرتون رفته ماموریت. شده دیگه؟ نشده؟


اون اضطراب، بی‌قراری، بغض، ترس، فکر و خیال، پشیمونیا، حسرت‌ها، دعاها، قول و قرارها با خدا، نذر و نیت‌ها، صلوات‌ها، لرزش دست و پا و خیسی چشم‌ها، اون لحظه‌های بی‌نهایت سخت که خوابو ازمون گرفتن، قرارو ازمون گرفتن، به اون لحظه‌ها قسم که تمام دقیقه‌های عمرمون همینن. تمام دقیقه‌هاش پرن از ریسکِ «تموم شدن» و شاید لحظه‌ای بعد اونیو که زندگیمون به چشمای قشنگش بنده نداشته باشیم. شاید آرامشیو که الان بهش عادت کردیم نداشته باشیم. شاید نعمتیو که الان درسته و قلمبه تو دست داریم از بغلمون سر بخوره، قل بخوره، در ره، و تمام.

هر لحظهٔ حال، عشق و بخشش و قدردانی رو از هم دریغ نکنیم. لحظه که بگذره، فرصت شده حسرت

۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۲۸
حمیده کوه افکن

کسی کسیو سفت بچسبه، ینی عاشقانه مراقبشه. اینطور نیست؟ چشم بهش دوخته که مبادا ناراحت شه، مبادا اذیت شه، که اگه شد به دو بیاد غماشو بشوره. خوش به حالش؛ مگه نه؟!


بد به حال اونی که رها شده اما. معشوق جای اینکه کنارش باشه، خوشحالی بسازه براش، تو خوشیاش باهاش کیف کنه، دور شده، ول کرده، انگار نه انگار چیزی بوده و هست، عشقی بوده و هست. نه؟ 


نه...

همیشه هم اینطوریا نیست که به نظرمون میاد. همیشه تنها جای عاشقی کردن «آغوش» نیست.


دلت گیر میکنه و گره کور می‌خوره، اما رهاش میکنی. و برای اینکه اونم راحت دل بکنه چیزایی بارش میکنی که مثلا باورش شه نمیخوایش اصلا، دوری ازش، سختی باهاش، و میخوای تموم بار ماجرا رو بکشی به دوش خسته و این حرفا، بری و تماشا کنی معشوقتو از دور که جدا از تو و زندگی زهرماریت داره خوشبخت میشه


مگه میشه...؟

۰۹ فروردين ۹۸ ، ۱۴:۰۴
حمیده کوه افکن
شنیدید می گن نذارید کسی زیاد تنها بمونه، عوض می شه؟ یا، کسی تا حالا به خودتون گفته «تنهاییتو کش نده، عادت می کنی، سخت گیر میشی.»؟
تنهایی طولانی مدت تو رو به خودت نزدیک می کنه. خودتو بهت می شناسونه. مخصوصا قدرت ها و تواناییاتو. و وقتی بدونی نه از دست دادن هیچ چیز تو رو می کشه، و نه نداشتنشون برای مدت طولانی یا حتی هیچوقت، دیگه حاضر نمی شی آرامش، صلح، راحتی فکر و زمانتو از دست بدی. و این به خاطر ترس، انزوا یا نفرت از همه نیست! به خاطر درک تازه ای از اولویت ها و اعتماد به تجربه هاست.
۲۱ بهمن ۹۷ ، ۰۰:۴۲
حمیده کوه افکن
سنگینم. بارِ حضورِ آدماییو تو زندگیم تحمل میکنم که میانگین لبخندامو ۶۲ درصد کم کردن. فکرمو ۸-۷ ساعت در روز درگیر این سوالا کردن که من دوست داشتنی نیستم؟ باهوش نیستم؟ جذاب نیستم؟ حتی مهربون هم نیستم؟! این افکار واقعی ان؟ نه واقعا. اینارو تعاملات غلط با آدمهای غلط میسازن.
حالا باید تعاملات غلطمو حذف کنم، بعد ماه ها خودمو ریکاوری کنم و بعد، دعا کنم خدا بهم «علم غیب» عطا کنه که بتونم قبل از این ماجراها بفهمم اونی که دارم بهش بی دلیل و بهونه هدیه میدم، کمک میکنم، براش وقت می ذارم و بهش لبخند می زنم لایق اینها هست؟ ظرفیتشو داره؟ اخلاقِ پذیرش و مقابله شو داره؟ یا...
۱۸ بهمن ۹۷ ، ۰۰:۱۹
حمیده کوه افکن
در کشوری که انسان نه تنها ارزش نداره که برای حفظ سلامت و جونش تلاش بشه، که حتی سالم یا بیمار، احترام هم نداره، آرزو و دعام اینه که یا به گنج بزرگی برسیم و پول از چشم و دماغمون بزنه بیرون، یا اولین بیماریمون سخت ترین و آخرینش باشه و هیچوقت جون دوستی و ترس از مرگ مارو مجبور نکنه خفتِ زیردست دکتر و پرستار و پرسنل بیمارستان های دولتی ایران بودنو تحمل کنیم...
۰۱ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۵۷
حمیده کوه افکن


من دلگیر، در گپ غرولندگونه‌مون به کنایه بهت می‌گم: توقع داری وقتی گوگولی و مهربون و بی آزاری، باهات مهربون باشن و آزار نبینی؟ چه توقعا!

تو دلسوزانه میگی: خوبی کن. کسی که نمیفهمه بیشعوره، با بیشعور بحث کردن تف سربالاس. رد شو، خوب بمون...


خودمونیم، منم خیلی وقت نیست که گفتن این جمله‌ها رو کنار گذاشتم. منم خیلی وقت نیست که به این اعتقاد رسیدم که این حرفا مال یه ذهن دوبُعدیه.


اما بُعد سوم ماجرا...

آدمِ بیشعور خطرناک‌ترین آدمِ روی کرهٔ زمین نیست؟ آدمی نیست که اگه رَد شی ازش، حال میکنه، میگه دمم گرم، خوب بهره بردم از فلانی؟ اگه سکوت کنی میگه دمم گرم، حرف حساب جواب نداشت؟ اگه نتونی جلوش وایسی میگه دمم گرم، جرأت و توانِ دفاع نداشت؟



ما با آدمی که میفهمه، تا حدی تو خانواده‌ٔ درستی تربیت شده، منطق و وجدان قابل قبولی داره که به مشکل برنمی‌خوریم! با اونا اوضاع معمولا ً به به و چَه چَهه. کشف درست و غلط‌های نسبی، آزمونای مزخرف زندگی و مسیر کلوخیِ  بزرگ شدن ما تو همین چلنج‌های فرساینده با بیشعوراست. ما سالهاست که همه‌جور پلیدی رو، خیلی خیلی کوچیک یا خیلی بزرگ، با همین توجیه که «طرف بیشعوره، خودمو اذیت نکنم، بیخیال» رد کردیم، حالا این ماییم. ایران.

۱۹ دی ۹۷ ، ۰۳:۰۶
حمیده کوه افکن

بیشتر ما تو ارتباطاتمون، شاید تو همه مدل ارتباطی که با آدما داریم، از مترو و تاکسی و خیابون تا خانواده، خودمحور و خودشیفته‌ایم.


به ما در تمام سال‌های تحصیل و حتی در خانواده، یاد ندادن وقتی یه بشقاب غذا هست قاشقا رو دو تا کنیم، بلکه بهمون یاد دادن سریع‌تر باشیم، زرنگ‌تر باشیم تا اونی که گرسنه می‌مونه نباشیم


اگه بتونیم آدما رو درک کنیم، دعواها و عقده‌ها و نفرت‌ها کمتره. یکی از راه‌های درک کردن هم اینه که ببینیم اگه به‌جای طرف مقابل بودیم، با همون شرایط، چطور رفتار می‌کردیم


باید تلاش کنیم تو رابطمون «خودمحور» نباشیم. کسایى که فقط به خواسته‌های خودشون توجه می‌کنن، هیچوقت عذرخواهى نمی‌کنن یا با منت و زور این کارو می‌کنن، تو مشاجره‌ها تک تک حرفها و کارا رو لیست می‌کنن تا برنده و بازنده رو مشخص کنن، و برنده هم قطعا خودشونن، به خاطر ذهنیت مثبتی که از خودشون دارن، عیب‌هاشونو نمی‌بینن. انقدر خودمحورن که نمی‌تونن شرایط و احساسات طرف مقابل رو درک کنند.


گاهی یکی از ما یا هردومون باید بی‌خیال بخشی از خواسته‌‌های مشروع و طبیعی‌مون بشیم، به‌خاطر حفظ رابطه. یه آدم باهوش، رابطه‌ای رو که براش خیلی ارزشمنده به‌خاطر قدرت‌نمایی، برتری‌طلبی یا خودخواهی و برنده بودن توی یه دعوا ازدست نمیده

۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۳:۰۹
حمیده کوه افکن

سالها پیش، یه روز حوالی ظهر، دهن جسارتو جر دادیم، دو تا دختر چادری، رفتیم تو یکی از مردونه‌ترین کبابی‌های نارمک، و وقتی آقای سیبیلوی کباب‌زن پرسید می‌برید؟ گفتیم نه می‌خوریم!

بعد، همونطور که مردها با نگاه کج و معوجی به ما، میومدن، مینشستن، چهار پنج سیخ کوبیده رو تو شش هفت لقمه می‌خوردن و می‌رفتن، ما تیکه‌هاى بندانگشتی غذامونو با چنگال از لای لبهای به غایت دخترونه و رنگی فرو می‌دادیم و همراه تمام لقمه‌ها خجالت هم بود که بجویم و قورت بدیم!

خانم پیرى اومد، نشست کنار ما دوتا، سفارش داده بود و منتظر بود ببره؛ وقتی خنده‌هامونو دید، مهربون و مظلوم گفت: «دارین به من می‌خندین؟» و خودشم خندید. ما بهش گفتیم که به چی می‌خندیم، ما حتی کلی باهاش خندیدیم، خندون راهی‌اش کردیم، رفت، اما وقتی رفت، نگاهش، چروک‌های دست و صورتش، طرحِ چادرش، خنده‌اش، مخصوصا حرف و لحنش یادمون نرفت. الان خیلی سال از اون روز گذشته اما هنوز معصومیت جمله‌اش هست، حتی چهره‌اش یادمون هست

هنوز بغض دارم از سالهایی که توش پیرزن بودن به نشستن تو کافه و رستوران و کبابی نمی‌خورد، که جسورانه‌ترین کار جوون‌هاش نشستن و غذا خوردن تو یه محیط مردونه بود

این روزا چه‌طور؟ وقتی می‌خواین برین جایی که پر از آقاست، پیر باشید یا جوون، دیگه مجبور نیستید اول ساعت‌ها پشت در، به ترس از مردم غلبه کنید؟!

۱۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۴
حمیده کوه افکن

هر آدمى (حتى از فامیل) وقتى به نظرم اضافیه و فقط یه اسم تو گوشیه یا یه "دیگه چه خبر؟" تو دید و بازدیدهاى خانوادگى، تا وقتى حذفش نکنم آروم نمیشم. حذف نه از سر نفرت، به خاطر صرفه جویى در مصرف حال و حس

حذف آدما مراحل جذابى داره. پاک کردن شماره تماس از کانتکتاى گوشى، دیلیت یا بلاک در تلگرام و اینستا، و بهترین بخش، کشفِ حسِ بى تفاوتیم بهش

شاید بگید آخرى دست خودت نیست، ذهن رام آدم نیست. اینا رو میگى ولى در عمل نمیتونى یه "آدم" رو از ذهنت حذف کنى؛ اما ذهن من وقتى به این نتیجه رسیده که فلانى شبیهِ یه لباسِ نو اما زیادى تنگ یا گشاد تو کمد لباسام، برام بى فایده و اضافیه و باید حذف شه تا جامو باز کنه، پس از مدتها قبلش بى تفاوت بودن بهش رو شروع کرده. تا جایى که بعد از چند ماه از حذفش حتى چهره و اسمشو هم یادم نیاد

۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۲
حمیده کوه افکن

خیلی وقتا طرف اصلا تو باغِ رنجوندنِ تو نبوده 

(کار یا حرف زشتش عمدی نبوده). 

سوای اینکه خیلیا به شدت از ناتوانی در انتخابِ کلمهء مناسب برای منظورهای متفاوت رنج میبرن و جمله سازیشون از اول دبستان به بعد پیشرفتی نکرده

و خیلیا هم ناتوانن در درکِ موقعیت ها و بروزِ رفتارهای مناسبِ هر موقعیت

ینی اینهمه آدم داریم که به قصدِ آزار و لذت بردن از تماشای رنج آدما کسیو اذیت نمیکنن، بلکه فقط یه کم بیشعورن!

و حتما انقدر بالغ و منطقی هستیم که اینو هم در نظر بگیریم که خیلی وقتا بحران ماجرا چیزی بیرون از ما و تو حرف و عمل دیگران نیست، بلکه تو اعصابِ مشوش و دلِ به هم ریختهء خودمونه!

با این حساب،

حرف نزدن با آدمایی که ازشون آزار دیدیم عینِ اعدام کردنشونه بی محاکمه و حقِ دفاع

اگه کسیو داری که میتونه و میخواد که همچین کاری باهات بکنه، خب بذا بکنه و بره!

مورد داشتم فهمیدم یه نفر چند وقته باهام مثل قبل رله نیست، خودم رفتم باهاش حرف زدم، خواستم اگه کاری کردم یا حرفی زدم که ناراحتش کرده بهم بگه که بابتش عذر بخوام، جبران کنم.

گفته نه تو خیلی خوبی اصن چقد دمت گرمه که حواست بهم هست.

چند ماه بعد از دیگران شنیدم پشت سرم گفته بابت فلان حرفش دلم باهاش صاف نیست نمیام ببینمش!


۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۲
حمیده کوه افکن
درست مثل اثر انگشت، تعریف ها هم آدم به آدم فرق می کنن. وقتى من می گم «عشق»، دارم راجع به تجربه اى حرف می زنم که شاید تو تا آخر عمرتم مزه اش نکنى. و وقتى تو بگی «درد»، حتما به چیزى اشاره می کنى که شاید من هیچوقت بهش نزدیک هم نشم. .
مدتیه به رخ نمی کشم. هیچکس شبیه من صبور نبوده؟ هیچکس مثل من عاشق نشده؟ هیچکس مثل من نارو نخورده؟ هیچکس اندازه من سختی نکشیده ؟ مدتیه تماشا می کنم و ساکت، منتظر دستِ جدیدِ بازى روزگارم. بازى خوبش، یا شاید بدش. که حتما قراره تعریفمو از خیلی واژه ها عوض کنه...
۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۶
حمیده کوه افکن

درسته که همهء از خواب بیدار شدنام با گیج و منگى شروع میشن، اما گاهى صبح ها که بیدار میشدم، حافظه ام ریست شده بود، از سنگین رنگین بودن مادر یهو جرقه اى تو مغزم میزد مبنى بر اینکه نکنه دیشب همدیگه رو ناراحت کردیم؟! چند دقیقه بعد جلوى آینه دستشویى یقین پیدا کرده بودم که آره، دیشب چیزى شده، اما چى؟ یادم نمیومد! میرفتم بیرون، از مادر میپرسیدم "میدونم الان باید با هم قهر باشیم، ولى چرا؟!" و همین خنگول بودنم باعث خنده و آشتى میشد.

کم کم متوجه شدم اسمش "کلى نگر" بودنه و همونقدر که خیلى خوبه فاجعه هم است! من یادم نمیمونه با چه حرفى از طرف تو دلم شکست، فقط یادم میمونه که یه روز که نمیدونم کِى بود، دلمو بدجورى شکستى، اما تو ممکنه برى تک تک کلمه ها و جمله هاییو که یا واقعا توشون بى ادبى اى بوده یا لحنش بد بوده و تو بد برداشت کرده بودى رو برام فوروارد کنى (متن مکتوب یا نقل قول از خاطرات)، و بهم ثابت کنى که من دقیقا ٧ بار و نصفى باهات خوب حرف نزدم و منظورم فلان بوده و خیلى ناراحتت کردم؛ در حالیکه من نه تنها هیچکدوم از حرفاى بد تو رو یادم نمیاد که حتى تو همون لحظه ها هم دارم تمام تلاشمو میکنم که به خودم بقبولونم که تو دلت خیلى پاکه، من حساس بودم و دلم راحت شکست...

آدما باید با آدماى خودشون بگردن. کم حافظه ها با کم حافظه ها، ماشین حساب ها با چرتکه ها. در غیر این صورت، شاید تمام سکوت ها تعبیر به کلى چیز ناشایست بشه اما واقعیت صلح طلبانه و صادقانهء پشتش رو نفهمن...

۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۸
حمیده کوه افکن

ما ترسیده ایم. باید هم بترسیم! از منتشر کردن هر متنى که روزى شاید مدرکى باشد علیه ما در دادگاه انقلاب اسلامى، از نشر هر عکسى که شاید شامل محتواى مجرمانه باشد در قانون اسلامى ایران. از داشتن وى پى ان. از فالو کردن یا نکردن آدم هاى خاص... ما باید هم بترسیم از سر به راه نبودن. اما مگر مى شود به عنوان یک شهروند، برق را درست مصرف کنى، آب را به یاد شهرهایى جز پایتختِ یک کشور خشکسالى زده کم مصرف کنى، غذایت را در حد توان با گرسنه ها شریک باشى، اما به وقتِ شنیدن و دیدن و لمس کردن دیکتاتورى و دروغ و قتل و ریا سکوت کنى؟! حتى هوادارى کنى و بیفتى به جان هموطنت، رفیقت، خویش و خانواده ات؟!!! 

مگر مى شود؟ آدم لِوِلِ توجه به آدمهاى زنده و با ارزش و مظلوم کشورش را ببرد روى صفر و لوِل سر به زیر و ساکت و حامى و متشکر بودنش را ببرد روى هزار؟ مى شود من ساکت شوم تو ساکت شوى و ایران اینطورى آباد شود؟ مثل سرانه مطالعه مان که با متاسف بودنمان اما همچنان کتاب نخواندن تک تک مان بهتر نشد؟ مثل کم نشدن درد کم آبى مان که هنوز ماشین و موزاییک هاى جلوى خانه مان را با آب خنک و تمیز میشوییم؟ مثل حق و حرمت زن ها مان؟


عاقبت یا به حرف هاى آرام و صلح طلبانهء مردمِ مظلوم گوش میدهند یا حتى براى طلب آب و هوا هم تیر خلاصشان مى زنند. اما این آدم هاى تشنه در سکوت جان نخواهند داد...

۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۳:۱۶
حمیده کوه افکن

یه وقتی حلیم با گوشت بوقلمون بود و حاصلِ پختن تا له شدن و قوام اومدن گندم‌ها. یه وقتی کوبیده غذای اعیونی بود و با گوشت و دمبهء درجه یک، که هرجایی هم نبود. یه وقتی توت‌فرنگیا نه خیلی درشت بودن نه ریز، اما عین ادکلن‌های اصل، عطرشون تمام اتاقو می‌گرفت. وقتی همه‌چیز کم‌کم عوض شد، وقتب دیگه حلیم‌ها شدن با آرد و گوشتِ مرغ، وقتی خبر رسید کبابی‌ها زیاد شدن و گوشت‌ها گرون، و حالا دیگه گوشتِ خیلی چیزا رو می‌شه تو کوبیده پیدا کرد، وقتی توت‌فرنگیای گلخونه‌ای با طعم آب و بی‌بو خریدیم، شاید خوشحال بودیم که هنوزم حلیم و کباب و توت‌فرنگی که دوست داریم رو می‌خوریم، که هنوزم هست و می‌تونیم بخوریم، اما قطعا غمگین‌ترین بودیم وقتی ته دلمون می‌دونستیم اون چیزایی نیستن که باید باشن. ما طعم واقعی رو قبلا چشیده بودیم. ما می‌دونستیم زیر دندون چه صدایی دارن، چه عطری دارن، چه ترش و شیرینی‌ای دارن. می‌شد که توت‌فرنگیای گلخونه‌ای رو دوست داشته باشیم، اگه هیچوقت قبلش اون میوهء اصل رو نچشیده بودیم.

حکایت بعضیاس... بعضیا که بداخلاق و مغرور نیستن؛ ترشیده نیستن! آدم‌به‌دور و غیراجتماعی و ناتوان در جذب دیگران نیستن. فقط، یه روز عشقو چشیدن، اصلِ عشق، و حالا به دوست داشتنِ آدم‌های دوزاری (ببخشید) که شاید حتی دوست داشتن هم بلد نیستن قانع نمی‌شن. اونا حتی می‌جنگن واسه تغییر خودشون، واسه دوست داشتن داشته‌هاشون، اما نمی‌تونن تن بدن به مخلوطِ آرد و آب و مرغ به اسم حلیم! اونا ترجیح می‌دن نخورن اون کوبیده رو اما تا ابد با لذت و حسرت بگن: یه وقتی رفتم فلان جا بهترین کوبیدهء دورانو خوردم...

۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۹
حمیده کوه افکن
یکی بهم میگه شرمنده ام یا شرمندم کردی دستم نمیره براش بنویسم یا بگم دشمنت شرمنده. فکر می کنم تو این تعارف ایرونی، یه دشمن خواهی ناخواسته مستتره! اصن چرا تو دشمن داشته باشی که بخواد جای تو شرمنده باشه؟
اصن زین پس هی و هی نگیم شرمنده ام. زبون مادریمون خیلی بزرگتر از اونه که نشه برای این منظور جملهء جایگزین قشنگ تری پیدا کرد. مثلا بابت بدقولی توضیح بدیم و بگیم متاسفم، از لطف زیاد کسی خوشحال شیم و بگیم چقدر این خوشحالی عمیق و به یاد موندنیه و شایستهء جبران. شرمندگی باید گاهی و فقط برای کارهای غلط و حرف های زشت باشه. آدم باید بابت فقط زشتیای شخصیت و رفتارش شرمنده بشه. فقط!
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۵
حمیده کوه افکن

یه گوشهء ذهن ما معمولی‌ها به نام نگرانى‌هاى مالى سند خورده. تو زندگیامون کمتر شده یه چیز خیلى گرون بخریم، یا با هدیه گرفتنش بغض نکرده باشیم و یه جاى ذهنمون نگرانِ جیبِ هدیه دهنده نشده باشه. کمتر شده برای داشتن یه چیز گرون قیمت، ماه‌ها و حتی سال‌ها صبر نکرده باشیم و سختی نکشیده باشیم. ما هم مثل «خرپول‌ها» همیشه دغدغه پولِ بیشتر داریم، اما نه براى «پولدار»تر شدن، شاید براى همین معمولى بودن (موندن)...


ما آدم معمولى‌ها پول داریم، ولى نداریم. ما راحت آژانس می‌گیریم، رفت و برگشت، اون لباس و کفشى که عالیه و دوسش داریمو می‌خریم، حتى اگه لباس و کفشِ طبقهء خرپول‌ها باشه! اون غذاییو که هوسشو کردیم می‌خوریم، حتى اگه تو رستورانى سرو شه که فقط ارزش افزوده‌اش قدِ یه بارِ دیگه رستوران رفتنه! ما اون سفر و تفریحى که بهش احتیاج داریمو داریم،  ولو بدونِ هتل‌هاى ٦و٧ ستاره و بدون احتیاج به تسلط بر زبان انگلیسی! اما اون ویولن ٣٠ میلیونى رو، اون لنز و دوربین ۹ میلیونى رو، اون پیانو و ماشین و گردنبند جواهر رو نداریم... و این داشتن و نداشتن‌هاى هم‌زمان، طبق تحقیقات و نتایج معتبر، متوسط‌ترین، درست‌ترین، عاشقانه‌ترین و امیدوارانه‌ترین سبک زندگى دنیاست و با افتخار به تمام دردها و حسرت‌هاش، براى ماست.



۲ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۲
حمیده کوه افکن

ما با آدما براساس کارکردی که برامون دارن در ارتباطیم. آدمایی که باید باشن چون می‌تونن بهمون پول برسونن. کسایی که رابطهان و بودنشون گه‌گداری می‌تونه گرهگشا باشه و کارای کوچیک یا بزرگیو انجام بدن یا انجامشو راحت کنن برامون. آدمشاخهایی که دوست بودن باهاشون پُز جلوی بقیه‌اس و می‌تونه مارو به لقبِ جذابِ "دوستِ فلانی" مفتخر کنه! و در نهایت، ما با آدمایی ارتباطمونو حفظ میکنیم که حالمونو خوب می‌کنن. دوستشون داریم و ازشون توجه و محبت و احترام میگیریم. با دوستی باهاشون اعتماد به نفسمون بالاتر می‌ره و برای وقتهایی که حالمون خیلی خرابه یا خیلی خوب، صداشون می‌زنیم بیان کنارمون باشن و بودن تو اشکها و لبخنداشون برامون ارزشمنده.

امیدوارم هیچوقت تو زندگیمون مجبور به تحمل کسی نشیم. آدمامونو انتخاب کنیم و باهاشون بسازیم. باهاشون مثل خانواده باشیم.



۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۰۱
حمیده کوه افکن
خدا بهتون آدمایی بده به عنوان دوست، به عنوان معشوق، به عنوان خانواده، که روزی و حتی دقیقه ای شما رو از انتخابتون پشیمون نکنن. شما رو نسبت به خوب بودنشون بدبین نکنن. الهی که هیچوقت مجبور به سرزنش خودتون برای چنین اعتماد و عشقی به هیچکس نشید. الهی که هیچکس شما رو از "انسانیت" ناامید نکنه....
۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۳۰
حمیده کوه افکن
من مث چیز ادا درمیارم. براى قوى بودن! براى مثلا قوى بودن... ادای آدمی که خیلی داره حال می کنه با اوضاع، وقتی بی نهایت ترسیدم. ادای آدمی که اعتماد به نفس خوبی داره، وقتی از شدت اضطراب حتی صدامم داره می لرزه. ادای آدمی که خوشحاله وقتی دارم دق می کنم و بغض به گلومه. ادای آدمی که خوشبخته، وقتی حسرت های تصور نشدنی ای تو ذهن و قلبش داره... چهره ام یه دختر بشاشِ بااعتماد به نفسِ مغروره، درونم یه دختر تنهای مضطرب که دلش می خواد بعضی از آدما گاهی بغلش کنن بهش بگن نترس، چیزی نمی شه، درست می شه، تو می تونی، من کنارتم، دوستت دارم...
۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۳۳
حمیده کوه افکن

اینو یه جا خوندم:


همیشه آماده باش تا اشتباهات دیگران را ببخشی. بی‌ادبی‌شان را، خیانت‌شان را، بی‌عقلی‌شان را و تهمت‌شان را

این‌ها نشانه‌ی عدم بلوغ روحی آدم‌هاست.

آدم‌های نارس از این چیزها زیاد دارند

تو رسیده باش و بالغ. با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت کنی یا سرزنش، و بدون اینکه از این حرف‌ها آزرده شوی و آسیب ببینی، از کنار این چیزها رد شو

اگر هوای دلت ابری شد و چشم‌های تو باریدند باران اشک‌ها را، بگذار این اشک‌ها باران رحمت و بخشش باشد برای آن‌هایی که نمی‌دانند و زمین دل‌شان خشک و شوره‌زار است


و به نظرم احمقانه اومد

پس اینو جاش نوشتم:


بخشیدن دیگران خیلى سخته. بی‌ادبی‌شون، خیانت‌شون، بی‌عقلی‌شون و تهمت‌شونو بخشیدن، یعنى جون کندن بى صدا

همهء ما مى‌دونیم که این‌ رفتارها نشانه‌ء به بلوغ عقلی نرسیدن آدم‌هاست. می‌دونیم که آدم‌های نارس از این چیزها زیاد دارند و اینم می‌دونیم که اگه مام مثل اونا باشیم، بلوغ و شعورمون زیر سواله!

به حرف سادس، اما در عمل مى‌شه که به سختی، با اینکه از این حرف‌ها آزرده شدی و تا مرز کتک کاری خشمگینی، اما رد شی از کنارشون. چون نه اونا ارزش اینو دارن که به روان خودت آسیب بزنى، نه جدل و پروبال دادن به حماقت‌ها راهکار درستِ ادب کردن احمق‌هاست

رازى که می‌خوام بهت بگم اینه که، انتقام درست از تمام بدیا و بدها، فقط بی‌تفاوتیه! کسی که به بلوغ عقلی و احساسی نرسیده، در مواجهه با همین بی‌تفاوتی‌ها ممکنه به خودش یه نگاهی بندازه. از ترسِ دیده نشدن! از ترسِ تایید نگرفتن. احمق‌ها رو تایید نکنید.

۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۹
حمیده کوه افکن