همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

کوچهء ما شلوغه. همهء زمینها آپارتمان شدن و تو تکتک واحدای این ساختمونای بلند خانواده زندگی میکنه. تو یه ماه اخیر دو تا زن اینجا جیغ کشیدن! تو کوچه با فحشهای جنسیتی تحقیر شدن و حتی کتک خوردن. خونه خودشون اینجاست؟ نه، حینِ پناه آوردن به خونه مادرشون بوده که همسرشون اومده سروقتشون. برای کسی مثل من که حتی همسایه بغلی و روبهرویی رو نمیشناسم راحت نبود که باور کنم اینا آدمای بدبختیان چون اینطور به نظر میرسه، اما خیلی راحت تصور کردم و تصور کردم، که این زن که حالا تحقیر میشه و ترسِ ازدست دادن بچه و زندگی و آبروشو داره یه روزی ناز کرده واسه بله گفتن! این مرد که تو سر و صورت زنش میکوبه با اون دستای پر زور و بهش با فریاد فحش میده، یه روزی جون کنده تا فقط کمی توجه جلب کنه، تا بله بگیره! یه روز همینجا برای شما گفتم که ما آدمای به دست آوردنیم نه نگهداشتن، آدمای خراب کردنیم جای ساختن. و این حرفو دائم دارم لمس میکنم من. چه لمس سوزناکی...

تهران خطرناکتر از اونه که بشه توش با خیال راحت عاشق شد. وقتی آدمایی که برای به دست آوردنتون وسط خیابونِ شلوغ زانو میزنن که نشون بدن حتی غرورشون هم در برابر شما هیچه، یه روز وسط یه کوچهء شلوغ بهتون لقبی میدن که هر شنوندهای رو سرخ و سفید میکنه؛ وقتی مردای این شهر رو هر حساب و منطقی، بعد از به دست آوردن شما دیگه دلیلی برای نگه داشتن شما ندارن و یه روز ممکنه بهتون خیانت کنن چون تنوع و هیجان لازم دارن، یه روز ممکنه تنهاتون بذارن ولو زیر یه سقف، دیگه دلیلی برای امیدوار بودن نیست. نه یه ناامیدی کور و بیمنطق و عجولانه! که من تو روزایی سِیر میکنم که آدمای به بعضی مسائل امیدوار از نظرم بیتجربههای سادهلوحیاند که چوب روزگار منتظرشونه و خبر ندارن. شبیه تمام زنهای متاهلی که وقتی ازشون پرسیدم راضیای از ازدواجت؟ همه با مکثی بلند، رک و بیسانسور گفتن نه. و من ناراحت شدم از اینکه باز زنی رو که دیگه راه برگشت نداره یادِ حسرتاش انداختم...

۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۶
حمیده کوه افکن

تقریبا... نه، دقیقا!

هیچوقت از کسی سوال نکردم

همهء رازهایی که از آدما تو مغزم جا گرفتن حرفایی بودن که خودشون یهو مطرح کردن با منِ بی میل به دونستن!


نشسته بودم جوجه رو با چنگال میخوردم یکی اومد شروع کرد به حرف زدن، داشتم وسط یه مراسم کسل‌کننده چرت میزدم یکی اومد به تعریف کردن، داشتیم با هم تو اتوبان بابایی میرفتیم که شروع کرد به گفتن یه راز، تو خونه‌ام لم داده بودم پیام اومد و یه داستان با جزئیات کامل برام لو رفت!


راستش دونستن راز بعضیا برام جالبه، اما فقط بعضیا! بعضیایی که خیلی ازشون دورم و اون راز بهم کمک میکنه بشناسمشون و تصمیم بگیرم که بهشون نزدیک شم یا فرار کنم! و راستش همیشه برام جالب بوده که با این آدما چه‌کار کردم که اینطور بهم اعتماد دارن و باهام راحتن؟!


ولی وقتی یکیو میشناسم، دیگه دوست ندارم کسی ازش چیزیایی بهم بگه که حریم خصوصیشه، که حتما دلش نمیخواد من اون بخش زندگیشو بدونم! که اگه بفهمه داستانی از زندگیش لو رفته از حتی من هم متنفر شه! 


چرا راز آدما رو به بقیه میگید؟! چطور تو اینهمه سال زندگی یاد نگرفتید امانتدار و مسئولیت‌پذیر باشید؟ چرا حرف نگه‌داشتنو بلد نیستید و حریمِ رابطه‌ها و خانواده‌ها و رفاقتا رو میشکنید؟ هوم؟


۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۴
حمیده کوه افکن
قشنگ ترین، باصلابت ترین و صحیح ترین کار، وقتى جایى گیر میفتى که دوسش ندارى، وقتى کنار کسى هستى که دوستت نداره و وقتى براى تغییر چیزایى تلاش میکنى و نمیشه، اینه که بى حرف و جنجال، آروم و با لبخند بزنى برى. فقط برى... جاى دیگه اى از شهر، کشور، دنیا، خوشحالى و زندگى و شور به انتظار نشسته...
۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۸
حمیده کوه افکن

حس خیلی خوبیه که از حس جدیدی که داری تجربه می‌کنی برای دیگران بگی. انگار که تو تازه کشفش کردی، تو فاتح اون حسی و این افتخار رو باید فریاد بزنی

وقتی دوستم ازدواج کرده بود و از محبت‌های یه مرد به خودش می‌گفت، با اون هیجان، برام مسخره نبود، می‌فهمیدم چه حس جدید و تجربه نکرده و عجیبی داره و احتیاج داره حرف بزنه از کشفیاتش.

منم خیلی اوقات حس‌های نو کشف کردم برای خودم. مثلا اون روزا که تو نوزده سالگی عاشق شدم، اون شبایی که از غصه خوابم نمی‌برد، اون روز عصر که لاى سیاهی‌های سرم یه موی سفید پیدا کردم، اولین باری که سه تا استادِ اسم و رسم دار ساز زدنمو تحسین کردن، یا وقتی از یه اتفاقی به بعد دیگه نتونستم راحت و به همه‌چیز بخندم، و امروز که یکی بهم گفت چرا جمعه سرِ تمرین نیومدی؟ و من جای جواب، از خودم و این حجم فراموشی و بی‌تمرکزی و فکرِ مشغولِ آزاردهنده حیرت کردم...

۱۳ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۰
حمیده کوه افکن
با پول و معشوق و سلیقه و هنر و تخصصتون هرچقدر دلتون می خواد شوآف کنید، تظاهر کنید، به نمایش بذارید، اما با خانوادتون نه. شاید کسی خانواده نداشته باشه، این حسرتی نیست که بشه با تلاش و بی عرضه نبودن به دستش آورد...
۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۶
حمیده کوه افکن

من نمی‌دونستم سردرد چه حسیه. ینى انقدر تجربش نکرده بودم، انقدر نمی‌فهمیدم درد در ناحیه سر ینى چى که کسى می‌گفت سردرد دارم برام عین این بود که الان کسى بگه معده درد دارم (الان درکی از معده درد هم ندارم). ولى حدود یکسال پیش یهو، از کسى که تا حالا سرش درد نگرفته، تبدیل به کسى شدم که از شدت سر درد سه روز خواب بودم، از درد از خواب می‌پریدم و هیچ مسکنى تسکینم نمی‌داد. هرچى درد به همون شدت ادامه پیدا می‌کرد من یقین پیدا می‌کردم که تومور مغزى دارم!!! ولى وقتی تسلیم پزشک شدم کشف شد که فشار عصبىِ نازنینِ اون روزها میگرنىام کرده! یک ماه هم به خاطر عوارض داروهام افقى بودم و بعد کم کم تونستم در برابر نور، حرکت، صدا، و فشارهاى عصبى، سردردى رو که حالا داشت برام عادى می‌شد تحمل کنم. حالا دیگه رد شدن ماشین از دستانداز و سرعت‌گیر، نوربالاى ماشینها در شب، صداى بلند، بوى تند، و از همه بیشتر، فشارِ عصبى، صبر و سکوت و خودخورى (چیزى که عامل ایجاد مشکل بود) باعث می‌شه چیزى ناگهان و به شدت توى سرم بترکه، سرمو متلاشى کنه و حتى ناى آه کشیدنو ازم بگیره؛ و این دردو کسى درک می‌کنه که تجربهاش کرده...


۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۳
حمیده کوه افکن