همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانواده» ثبت شده است

اونایی که خواهر دارن می‌دونن که هیچ رفیقی مثل خواهر نمی‌شه. اونایی که خواهر ندارن هم می‌دونن که هیچ رفیقی جای خواهرو پُر نمی‌کنه. برای پسرها هم هیچ «داداشی» وجود نداره که یه روز به رفاقتشون گند نزنه. درسته که ممکنه با تمام اون گندهای کم یا زیاد، بازم اون رفاقت پابرجا بمونه تا ابد، اما پسری که برادر داره می‌دونه رفیق رفیقه و خانواده نمی‌شه. 

همهء ما وقتی جوون‌ترین وضعیت سنیمونو سپری می‌کردیم و هنوز امیدها و خوشبینی‌ها و اعتمادهای دست‌نخورده‌ای داشتیم، برای رفاقت‌هایی تو زندگیمون ارزشِ در حدِ خانواده قائل شدیم، نزدیک شدیم، اعتماد و فداکاری و عشقو در حق کسی تموم کردیم و بعد یه روز زمین خوردیم. شاید حتی بارها زمین خوردیم و باز اون اشتباهو با آدمِ دیگه‌ای تکرار کردیم. نه به خاطرِ حماقت، که به خاطرِ امید... اما یه روز فهمیدیم هیچکس خارج از خونمون، جز خانوادمون، نمی‌تونه خانواده باشه برامون. نمی‌تونه بی‌توقع و منت عاشق باشه. نمی‌تونه همیشه حامی و همیشه مراقب باشه بی‌اینکه چرتکه‌ای بندازه یا خیانتی کنه. خیلى وقتا این چرتکه انداختن و خیانت کردن اسمایى هستن که ما روی رفتارهای دوستامون میذاریم چون بی‌اینکه اونا بدونن که موظفن برامون خواهری/برادری کنن نه رفاقت، ما ازشون توقعِ زیادی و غیرمنطقی داشتیم! اصلا توقع از این احمقانه‌تر که از کسی جز پدر و مادر و خواهر و برادر بخوای خانوادت باشه؟!

 تنها کسی که ممکنه این قانونو به‌هم بزنه یه مرد/زنه که یه روز همسرت می‌شه و خدا کنه انتخابت اشتباه نباشه که تا روزی که زنده‌ای و زنده‌اس پای تمام زشتیات مثل قشنگیات وایسه و خانوادت باشه...

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۷
حمیده کوه افکن
وقتی کهنه میشی چروک و زشت و زهوار در رفته ای. اما اگه کساییو داشته باشی که با دیدن چروکات یاد بهترین خاطراتشون بیفتن، یاد خنده ها و گریه های روزای مهم زندگیشون، رفتن ها و اومدنای زندگیشون، اون وقت تا ابدِ بودنِ تو، تو مهم ترین و عزیزترین آدم اونایی حتی اگه خیلی کهنه و زهوار در رفته باشی...
۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۸
حمیده کوه افکن

چند هفته اس سوار اتوبوس خونه که میشم، تو ایستگاه سوم مرد و زنی از در عقب سوار میشن، روی آخرین جفت صندلی های ردیف سمت راننده تو بخش مردونه کنار هم میشینن و من تا ایستگاهی که پیاده میشن (کوچه پایینی ما) زل میزنم به گپ زدناشون. مرد میانساله، کلاه ماهیگیری به سرش داره و کت خاکستری به تن. وقتی با زن حرف میزنه بهش نگاه میکنه. از نیمرخ یه مرد گیلکی جذابه. زن چادریه و به طرز دلنشینی به بازوی مرد تکیه میکنه. نه شبیه دختر و پسرهای امروزی که خودشونو به شکل دل به هم زنی میچسبونن به هم. تکیه کردنشون به هم با آدم حرف میزنه. از سالها زندگی مشترک و یکی شدنشون میگه. طبق تربیت ایرانیم اولین سوالی که تو ذهنم میاد اینه که زنش چه شکلیه که اینقدر دوسش داره؟ سومین هفته بود که وقتی پیاده شدن و اتوبوس راه افتاد انقدر با نگاهم دنبالشون کردم که هم فهمیدم مرد حین راه رفتن با همسرش دستشو میگیره هم نیمرخ زن رو دیدم. قشنگ بود. اما این جواب سوال من نمیشد. قشنگ بودن هیچکدومشون دلیل رفتارهای محبت دار و احترام آمیزشون نبود. خیالم از مشتم در رفته بود و پرواز کرده بود تو زندگیشون. روزاییو دیده بودم که دختر و پسری با شخصیت های سالم (در برابر بیمار) با هم آشنا میشن، ازدواج میکنن، زن سختیای زیادیو صبوری میکنه؛ مرد بدخلقی های زیادیو به جون میخره. آدمایی از همون نسلی که ما بهشون میگیم آدمای تعمیر کردن جای دور ریختن! این وابستگی، این احترام، این تکیه کردن به بازوش، این نگاه کردن به چشماش موقع حرف زدنش، باهم راه رفتنشون، دستای به هم وصلشون، اینا رو نمیشه نسبت داد به خوبی مرد. نمیشه حسرت خورد به زن. نمیشه بگی کاش من جای او بودم. چون اینا رو یه عمر زندگی ساخته. دو تا آدم درست و جفت طی سالها ساختن کنار هم. که اگه هرکسی جز اون زن کنار اون مرد باشه شاید اون مرد اینقدر عاشق و محترم نشه براش؛ و اگه بشه، نمونه باهاش، و اگه اون زن با کسی جز او ازدواج کرده بود شاید یکی به عدد زنهایی که درد بی مهری و تنهایی و خیانت میکشن و دم نمیزنن اضافه میشد. برای خوشبختی ای که تو یکی از خونه های کوچه پایینیمون نبض داره خوشحالم. برای بچه هایی که از اون خونه بیرون میان...

۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۲
حمیده کوه افکن