همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

خب ما امشب چهارتا شدیم، رفتیم عیاشی. شبیه شهربازی جیغ زدیم دست زدیم، شبیه قلقلک تا حد مرگ خندیدیم و شبیه شام عروسی چند نوبت تا خرخره خوردیم. اگه جا داشت تا صبح بیرون باشیم و خونه نریم شاید به شادی های بیشتر و بلال و کله پاچه پنج صبح هم میرسیدیم.
#حالم_خوبه #ساعت #جیغ #رانندگی #تویوتا #تهران #دوردور #خانواده
(این پست باید میرفت اینستاگرام، عکس نداشت، اومد وبلاگ)
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۸
حمیده کوه افکن

اولین بار که یه نفر جلوم ماکارونی خورد فکر کردم داره مسخره بازی درمیاره بخندیم. هرچند باورم نمیشد کسی حتی برای شوخی هم بتونه اونقدر صداهای نفرت آور از دهنش دربیاره، رشته ها رو هورت بکشه، نشخوار کنه، جلوی یه خانم آروغ بزنه. عصبی شده بودم و میل به غذام شده بود میل به کتک کاری. کل تعجب های عمرم هنوز تا این سن هم اندازه حجم حیرت اون نیم ساعت ناهار با او نشده. اما چیزی که از اون روز یاد گرفتم این بود که هرکسو خواستم بشناسم اول باهاش برم یه ساندویچی کثیف وسط کلی آدم بی تارف. 


آداب معاشرت یادگرفتنیه. به مقدساتتون قسم ژن نیست که به ارث برسه. حرف زدن نیست که خود به خود یاد گرفته باشید و الان بلد باشید. (همون حرف زدنم که آخه با اونهمه تشر معلم هنوز یاد نگرفتن خیلیا). میگم حالا که از شهرتون خوش تشریف آوردید تهران و ازتون که میپرسن کجایی هستین میگین تهرونی و بعد تو جد و آباد تهرانیا به زور دنبال یه رگ شهرستانی میگردین که بهشون بخندین، لطفا به یه آدم متمدن مودب تبدیل شید. میشید؟ لطفا؟

۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۴
حمیده کوه افکن
دیگه زمونه سیمکارت عوض کردن نیست، الان دوره بلاک کردنه. با یه حرکت از دنیای مخابرات و زنگ و پیام کوتاه و از دنیای نرم افزارهای مجازی افراد مورد نظر رو حذف میکنید و از فکر اینکه این حذف شدن بی حرف و تهدید و فحش و حتی اخم چه تاثیر مخربی میذاره بر روان مزاحماتون که واسه آزار شما خیلی برنامه داشتن، لذت میبرید. خوش میگذره حتی.
۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۱
حمیده کوه افکن

در موردش که ازم سوال میشه میگم یه زن فوق العاده باهوش. ولی هیچکس نمیفهمه باهوش بودن یه زن، یه مادر، ینی چطوری بودنش! مدرسه که میرفتم دوستام میگفتن نگو کجا میری بپیچونش، میگفتم نمیتونم، برگردم خونه مثل شرلوک هلمز با یه نگاه اسکن میکنه منو، میفهمه همه چیو. تو دانشگاه وقتی بعد کلاس میرفتیم ولگردی، تنها کسی که مادرش میدونست کجاییم من بودم، بقیه مادرا پیچونده میشدن! بعدها از گوشی به دست گرفتن و تو اتاق چپیدنم، از کتابخونه رفتن و کلاس رفتنم میفهمید واقعا کجام و حتی با کی، و این فهمیدنا رو هیشکی باور نمیکرد چون هیشکی یه مادر باهوش نداشت. حالا من خودم یه دختر گنده ام. همسن موقع مادر شدن های او. هم قد هوش و درک و فهم او و تازه بعلاوه ی کلی تجربه که او در نوجوانی و جوانی نداشته و من بخاطر دهه هفتادی بودنم دارم. حالا تنها کسیکه میفهمه زندگی چقدر به او سخت و دردآور گذشته منم. زندگی با فهمیدن و دیدن و اهمیت دادن جهنم میگذره. من و مادرم حسرت مشترکی داریم. حسرت نفهم بودن و سرخوش زندگی کردن. آدمهای باهوش همیشه تحت فشار این فکر آزاردهنده اند که دیگران اونا رو دست کم میگیرن و خر فرض میکنن. که دیگران خودشون نمیفهمن فکر هم میکنن فهم همه به اندازه اوناس. که دیگران واسه دروغ گفتن هیچ زحمتی به خودشون نمیدن و مثل بچه های خنگ خودشونو لو میدن.

خیلی وقته احساس میکنم به یه مرد باهوش احتیاج دارم تا کنارش دست بکشم از کشف دروغگویی ها و فهم دورویی ها و خودخوری از پنهان کاری ها و احساس خر فرض شدن ها. یه مرد بالغ باهوش نجیب کم عقده...

۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۴۴
حمیده کوه افکن
یکی میگفت من نمیخوام برسم چون اگه برسم باید پیاده شم. راست هم میگفت. همه که آدم رسیدن نیستند. رسیدن و نگه داشتن و ادامه دادن در مسیر جدید که کار هرکسی نیست. در صلاحیت هرکسی نیست.
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۱۵
حمیده کوه افکن
بچه تر که بودیم تو هر رابطه ای دنبال حال خوب میگشتیم. درک متقابل، خوشگذرونی، شباهت، رفاقت. اما الان که بزرگ شدیم واسه خودمون، دنبال رابطه میگردیم. دنبال آدمای مهم و بزرگ. که ربط اسمشون با ما به عنوان رفیق برامون اعتبار بیاره. وگرنه آدم معمولی ها رو رفیق حساب نمیکنیم، چون آدم بودن مهم نیست، مهم بودن مهمه!
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۵۱
حمیده کوه افکن
که هوامو داری، که آدمای نیمه کاره رو برمیگردونی تا تموم شن برام، تا باز تهران برام بزرگ شه و عاشقش باشم، که خاطره هامو بکنی تجربه هام و بگی جان دل برو بازم زندگی کن. که تو لایق ترین به عشقی و حال بنده های پاکتو خوب میکنی. تو جواب صبوری کردن و خوب موندن بنده های مهربونتو خوب میدی. عدالتو یادشون میاری. خدایا! شکر...
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۸
حمیده کوه افکن
به گذشته ام که فکر میکنم حسرت کارهایی را میخورم که کردم (جای نکرده ها) و چیزهایی که بخشیدم (جای خساست ها) و خوش بین بودن ها. ته همه ی این اشتباه ها میرسم به عزت نفسی که هیچوقت نداشتم. که اگر داشتم به اینهمه آدم اشتباهی اعتماد نمیکردم، محبت نمیکردم...
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۲
حمیده کوه افکن
سر کلاس تشریح دبیرستان گفتن ثابت شده که قلب مرکز احساساته. گفتن این بطن راسته این سیاهرگه این آئورت. اینکه چطور میشه قلب بایسته و تو عمل قلب چیو چطوری باز میکنن که دوباره خون رسانی انجام شه و آدم زنده باشه. ولی دکتر دیگه توضیحی درمورد خونه احساسات نداد. اینکه رگ احساسات آدم کجای قلبشه؟ که وقتی حفره عشق و عاطفه آدم از تپش می ایسته چکار باید کرد که درست شه؟ اینکه چرا موقع سکته عاطفی آدم نمیمیره؟ چرا بعد مرگ عاطفی، بقیه قلب آدم هم وانمیسه؟
۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۲
حمیده کوه افکن
تا دیر نشده برای اونایی که دوستشون دارید یک زمانی رو کنار بذارید، وگرنه زمان اونا رو از زندگی شما کنار میذاره!
۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۶
حمیده کوه افکن
آدم حرف که میزنه حالش بهتر میشه. مثلا به یه نفر میگه فلانیو دوست داره، بعد اینکه اون نمیدونه دوسش داره دیگه اونقدر اذیتش نمیکنه. اعترافشو کرده. حالا گیریم هیچوقت هم نخواد به خود طرف بگه. دوست داشتنش لااقل جایی خودنمایی کرده. تلف نشده. این آدمو سبک میکنه.
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۱
حمیده کوه افکن
بعضی آدما اول تقویمن. تاریخ اومدنشون نقطه عطف بخشی از زندگیه. که زندگیت میشه دوران قبل اون و روزای بعد اون. این اومدن و رفتنا همون حقیقت تلخیه که دلیل حسرت بزرگترامون بود وقتی بچه بودیم. که "آی چه دورانی داری تو، ازش لذت ببر" گفتنا و نفهمیدنای ما مال این "زنده گی" کردنه بود. خیلیه که کسی شده باشی واسه خودت، بچه ای، خانواده ای، سن و سالیو رد کرده باشی و یه روز یه غریبه ازت بپرسه بزرگترین دردت چیه، یاد یه عشق هدر رفته جوونی بیفتی. عشق چرا باید هدر بره؟
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۰۸
حمیده کوه افکن
کلافگی به وضعیتی میگن که نمیدونی چته، ولی یه چیزیته.
۰۵ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۷
حمیده کوه افکن