همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا به آدما فرصت ندی دوستت باشن، ملاقاتت کنن و باهات گپ بزنن، متوجه نمی‌شی کی آدم خوبیه و کی نه. ما چشم برزخی نداریم، که ای‌کاش داشتیم. ما نمی‌تونیم با یه نگاه از لباس‌ها و بوی دهن و موها و صورت و حرفای کسی متوجه میزان وفاداری، تربیت، شعور، انسانیت و درستکاری او بشیم، که ای‌کاش می‌تونستیم. ما تو چرخهء خوش‌بین بودن و ناامید شدنِ مدام، باورامونو ازدست می‌دیم، انرژی و حالمونو ازدست می‌دیم و سلامت روحمونو... ما مجبوریم خوش‌بین باشیم، مهربون، پذیرای آدما و بخشنده، ما مجبوریم صبور باشیم و منتظر، اما مجبور نیستیم یه روز بعد از سالها خسته نشیم و دست از انتظار نکشیم. ما می‌تونیم یه شب میون گریه‌های بی‌امان تصمیم بگیریم که دیگه در قلبمونو رو هیچ آدمی باز نکنیم. دیگه به هیچ آدمی فرصتِ اثباتِ خوب بودنشو ندیم. ما حتی می‌تونیم یه شب به جرگه آدمای بد بپیوندیم و به اونایی که ازشون بیزار بودیم شبیه شیم، یا می‌تونیم دور خودمون پیله بتنیم و جای پروانه شدن پوچ شیم. ما می‌تونیم یه روز صبح یه آدمِ دیگه از خواب بیدار شیم...

۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۷
حمیده کوه افکن
امام ها که فکر نکنم (از شیوه عمل ها حدس زدم)؛ اما "عزاداری"ها واسه ما خیلی مهمن. پیشواز می ریم، از ظهر روز قبل، پذیرایی مفصل می کنیم، حتی تعطیل می کنیم روزاشونو که مردم با ایمان ما با خیال راحت فرصت بذارن برای اموراتش. بدرقه می کنیم به بهترین وجه تا صبح فرداش... جشن ها و ولادت ها و اینام که خداروشکر هستن، کاری از دستمون برنمیاد خیلی، فقط ممنونیم که متولد شدن به هرحال. همین دیگه!
۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۵
حمیده کوه افکن
پلاسکو مظلوم بود که دقمون داد و یادمون نمیره تا ابد، مجلس و حرم ترس و ناامنی و خون و انتحاری بود که یادمون نخواهد رفت اون روزا و صداها و تصویرها رو، اما زلزله اخیر تا یکی دو ماه دیگه یادتون میره اگه کُرد نباشید. من هم کُرد نیستم، اما یادم نمیره این آخرای آبان نود و شیشو. من عزیزترینمو اون حوالی داشتم و تا عمر دارم یادم نمیره که برای اولین بار تو زندگیم از یکی از بزرگترین ترسام (زلزله) نترسیدم چون همهء ترس و عجز و بیچارگیم خرجِ یه آدم شد و صبح فرداش خوشبخت ترین، سپاسگذارترین، خوشحال ترین و... لعنتی ترین دختر شهر بودم!
۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۹
حمیده کوه افکن
همهء افسرده ها شبیه هم نیستند. افسرده های قابل ترحم و ضعیف که از کوچکترین و قابل حل ترین مسائل یه زندگی درموندن، تومنی سنار با آدمایی که از زیادی فکر کردن و درک کردن و اهمیت دادن به دنیای آدمایی جز خودشون افسرده شدن، و اونا هم با افسرده هایی که به خاطر محاصره شدن بین یک مشت عوضی بیمار شدن توفیر دارن!
به همهء آدمای خیلی غمگین یه طور ترحم نکنید، موعظه نکنید. بعضی افسرده ها احترام دارن! بابت افسردگیشون اعتبار دارن تو دنیای آدم بودن...
۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۱:۵۲
حمیده کوه افکن
اگر پسر بودم
عکاسِ جنگ میشدم
یا خلبانِ هلیکوپتر امداد
یا جرم شناسِ نیروی انتظامی
دختر بودن بهانهء خوبی برای این نشدن ها نیست، برای حسرتِ نداشتنِ این هیجان های کُشَنده؛ اما حالا که دخترم، ترجیح میدهم زنِ عاشقی باشم که روزگارش را با تدریس های سبک میگذراند، عکاسی های رنگی و ظریف، نوشتن های از دل و... باقی ساعاتش را به ادکلن و دستها و لباسهایش میگذراند و ساز و کتابهایش؛ که برای رسیدن به زنانگی های عاشقانه اش خوب وقت دارد و حالا که یک زن است، یک زنِ تمام عیار است.
۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۴۹
حمیده کوه افکن

دوست داشتن های واقعی با یواشکی و مخفی کاری جور در نمی آیند. واقعی هایش صدا دارند. صدایی بلند و ممتد! طوری که هرکس از کنارشان رد شود بیب بیبِ عشقشان را میشنود. نه از آن تازه به رابطه رسیده های تین ایجر که اسمِ هر رابطهء از سرِ کنجکاوی و هیجانی را میگذارند "دوست داشتنِ شدید" یا فرار از تنهایی های سوءتفاهم شده با عشق! عشق های واقعی عینِ دنده عقب وانت، به هرکس که این حوالی باشد اخطار میدهند که آی! من مدتیست مرادِ دلم را توی دستهایم گرفته ام، ببینیدش! این لعنتی مالِ من است! مبادا از این به بعد ثانیه ای او را بی من ببینید، که آن روز مرده ام من...

۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۳
حمیده کوه افکن

بعد از تو هرکس وارد زندگیم شد جدی نبود، مهم نبود، نه که در مقایسه با تو آدمِ کم اهمیتی باشد ها! نه. تو که رهایم کردی دیگر به ماندن هیچکس اعتماد نداشتم.

حتی بعد از تو رفتن هیچکس هم دردناک نبود. عذابم نداد. وقتی برای بار دوم و سوم و چهارم و پنجم و... رها شدم، باز برگشتم به قصهء تو. تو هستهء اندوه منی. مبدا تاریخِ دردهای من. تو محکم ترین، اولین و برق آساترین سیلی زندگی منی و همهء دردهای بعد از تو به نیش پشه شبیهند

راستش را بخواهی همیشه وقتی برای بار چندم رها میشدم و جای غصهء او را خوردن، یادِ تو و دردی که به من دادی میفتادم و باز برای خودم در روزهای با تو نبودن عذاداری میکردم،برای دردِ رها شدنم نه فقدانِ تو! حسِ خائنی را داشتم که دارد با آدمی زندگی میکند اما سرش در آخورِ خاطرات دیگریست.

از این تعهد به زخم هایم بیزارم...

۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۰
حمیده کوه افکن
وقتی کهنه میشی چروک و زشت و زهوار در رفته ای. اما اگه کساییو داشته باشی که با دیدن چروکات یاد بهترین خاطراتشون بیفتن، یاد خنده ها و گریه های روزای مهم زندگیشون، رفتن ها و اومدنای زندگیشون، اون وقت تا ابدِ بودنِ تو، تو مهم ترین و عزیزترین آدم اونایی حتی اگه خیلی کهنه و زهوار در رفته باشی...
۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۸
حمیده کوه افکن
وقتی همه تجربه هات جدیده داری زندگی میکنی، که جوونی و خیلی راه داری تا تهش. اما روزی که کسی کنار دستت نشست و یهو گفت خدایا صبر بده خدایا یه صبری بهم بده خدایا صبر... و همینطور با حال و هواش پرتِ چاهِ ویلِ گذشته ات شدی و با یه لبخندِ محو یادت اومد روزایی که دقیقا همینطوری سرتو گرفته بودی بالا و هی تکرار میکردی خدایا صبر بده بهم، و سر کدوم ماجرا بود؟ بعدش مردم یا دووم آوردم؟ بهش بگم خدا بهت صبر میده و تموم میشه این روزات، تو میمونی و یه خاطره از مردن و زنده شدنت (اما زنده موندنت) یا نگم؟!
این و امثال این یعنی دیگه تجربه هات نو نیست، خاطره است زندگیت آروم شده، یعنی بهت ثابت شده خیلی از نرسیدن ها و نداشتن ها نمیکشدت. که حتی اگه به این جای زندگی رسیدی آدم خطرناکی هستی، چون دیگه ترسِ از دست دادن نداری، و حتی شوقِ دل بستن نداری...
۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۷
حمیده کوه افکن