همیشه تنها

همیشه تنها

پیامک
متمایلات
کلیک‌خور
پیوندها
یک روز همه چیز را رها خواهم کرد، بدون فریاد، بدون بی تابی و ناآرامی، آرام و بی تفاوت رها خواهم کرد و تو میمانی و یک زندگی معمولی که انگار چیز کم اهمیتی از آن کم شده. من روزی بی هیچ حرف و بی تابی و نگاهی از کنارت رد شده ام و برای همیشه رفته ام؛ تو یک روز معمولی لم داده ای روی کاناپه و آروغ میزنی، و شاید از خودت بپرسی "نکند زنی در این خانه معشوق من بوده!؟"
۲۳ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۴۶
حمیده کوه افکن

همیشه آدمی که دست از تلاش برمی‌دارد و اجازه می‌دهد زندگیش طوری که دلش نمی‌خواهد پیش برود و طوری که دلش نمی‌خواهد زندگی کند، آدم سست و حقیر و بی‌اراده و بدبختی نیست. آدم ترسویی که نمی‌خواهد خودش باشد و برای این نخواستن بهانه‌های غیر می‌‌آورد نیست. او خسته است، که از تلاش کردن برای چیزهای کوچک و دعواهای بزرگ به‌خاطر ابتدایی‌ترین حقوقش، تنها ماندن‌های طولانی، احساس دوست داشته نشدن و کمبود محبت خسته است. دست از تلاش برداشته تا دیگر خسته نباشد. غمگین بودن به مراتب راحت‌تر از خسته بودن است...

ولی می‌دانی، آدم‌هایی که حق زندگی کردن را از تو می‌گیرند روزی تقاصش را پس خواهند داد. بالآخره پاشنۀ در عوض می‌شود. بالآخره گوی و میدان دست تو هم می‌افتد. بالآخره بعد از سال‌هایی که گذشته و عمری که از تو تلف شده، تیغ دست تو هم میفتد. مهم نیست آن‌وقت جان و حال تیغ کشیدن داشته باشی یا آنقدر خستۀ غصه خوردن باشی که تیغ از دستت بیفتد و بی هیچ حرفی پشت کنی و بروی؛ اما یک روز، خیلی دیر، خیلی زود، آدم‌های قصه می‌فهمند چه قصاوتی در حقت کرده‌اند. بعد، از غم این گناه دق می‌کنند...

۰۸ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۶
حمیده کوه افکن

اشتباهات آدم‌ها را جدی بگیرید. ببخشید ولی فراموش نکنید. از من به شما گفتن، اگر حرف‌ها و رفتارهای آدم‌های اشتباهی زندگیتان را فراموش کنید روزی روزگاری خودتان را نفرین می‌کنید که چطور نفهمیدید و هی توی یک رابطۀ متعفن ماندید و گذاشتید طرفتان از فرط محبت و ترحمی که از شما دیده به‌خاطر همۀ نداشته‌هایش مغرور شود حتی نمک‌دان بشکند و شما را به‌خاطر همۀ داشته‌هایتان تحقیر کند. روزی به خودتان لعنت خواهید فرستاد برای همۀ روزهایی که ته دلتان چیزی می‌گفت حذر کن و شما روی دلتان خاک ریختید و هوش و حِس‌تان را خفه کردید و خودتان را گول زدید که شاید درست شود، شاید حِسَم اشتباه است، شاید این‌بار فرق می‌کند، شاید این‌بار ماجرا از توی کتاب‌ها و افسانه‌ها بیرون آمده و قرار است من دلبر دیو باشم...

از من به شما نصیحت، اگر تا 19 سالگی هر بلایی را چشیدید از 20 سالگی به بعد دنبال خوشبختی باشید نه دنبال تجربه. و به آدم‌های بی‌تجربه اجازه ندهید زندگیتان را حرام تجربه‌هایشان کنند. و به آدم‌های یک‌لاقبا اجازه ندهید جوانی‌تان را دردناک تمام کنند. روزی روزگاری به این روزها برمی‌گردید و خودتان را به‌خاطر همۀ این اشتباهات مقصر خواهید دانست. 

۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۸
حمیده کوه افکن

با آدم‌هایی که به اندازۀ خودم تجربه داشته‌اند و چیز یاد گرفته‌اند و از سیاست به اندازۀ من متنفرند و از مذهب به اندازۀ من دورند و نظرشان راجع به پسرها با من یکی است و مثل من کتاب می‌خوانند و پیرو ایدئولوژی نسبی‌گرایی‌اند، هرگز نمی‌توانم دوستانه قدم بزنم و از دوستی‌مان لذت ببرم و باز باهاش قرار بیرون رفتن بگذارم. دوست باید یا قدری از تو احمق‌تر باشد تا بتوانی میان حرف‌های الکی و خوراکی لمباندن و ساز زدن و خرید کردن نصیحتش هم بکنی و چیز بهش یاد بدهی، تا حس کنی تاحالا زندگی‌ات را غیر از خوردن و خوابیدن صرف بزرگ شدن هم کرده بودی و به خودت افتخار کنی، یا باید خیلی از تو پخته‌تر باشد و هی بهت چیز یاد بدهد که حس کنی همۀ 24 سال عمرت را صرف خوابیدن و خوردن کرده‌ای و نه عکاس شده‌ای، نه نوازنده، نه کتاب دندان‌گیری خوانده‌ای نه چیز به درد بخوری نوشته‌ای و خاک تو سرت! دوست باید به دردی بخورد. به درد گوش شدن برای زبان همیشه لال مانده‌ات، یا چیز میز یاد دادن بهت. باید دردی از تو دوا کند، کاری کند، نقطۀ رنگیِ روشن یا حتی تیره‌ای باشد توی روزهایت، نه حباب، نه سایه. آدمی که عین تو فکر می‌کند، عین تو زندگی کرده و انگار حتی به اندازۀ تو خوابیده و روزهای هدر رفتۀ تو را برای خودش کپی کرده، مثل یک مداد اضافه توی جامدادی‌ست، می‌شود سر جلسۀ کنکور به بقل دستی قرض داد و هرگز پس نگرفت.

۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۴:۳۹
حمیده کوه افکن

ترس، آدم‌های ترسو را دروغگو می‌کند. آدم‌های ترسو وقتی ازدست دادن را جلوی چشمشان می‌بینند، یا حتی فقط وهم برشان می‌دارد که شاید ازدست بدهند، شروع می‌کنند به چنگ انداختن و حفظ کردن، با دروغ و بازی. دروغ‌ها همیشه برای گول زدن آدم‌ها ساخته می‌شوند. دروغ‌ها همیشه کثیفند. دروغ‌های مصلحتی، نگفتن قسمتی از حقیقت، عوض کردن بخشی از واقعیت، غلو کردن و خالی بستن، همۀ دروغ‌ها کثیفند. فرقی نمی‌کند دروغگو آدم ترسوی بیچاره‌ای باشد که از سر دوست داشتن زیاد کثافت کشیده به اعتمادت یا یکی از آن عوضی‌هایی باشد که با گول زدن بقیه کیف می‌کنند و برای ارضاء روح مریضشان با تو بازی می‌کنند. دروغ کثیف است.

اگر مدت‌ها از کسی دروغ شنیده باشی که همیشه گفته دوستت دارم چون "صداقت از چشمات می‌باره" و کثافت جاری در رابطه‌تان را فهمیده باشی ولی به روی خودت نیاورده باشی و زمان گذشته باشد و دروغ‌های بیشتر و سکوت‌های بلندتری... آن‌وقت بیشتر از حس نفرت، دچار نخوت می‌شوی و دیگر هیچ‌چیز مربوط به او برایت هیچ نیست. بی‌تفاوتی محض...

۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۴:۱۹
حمیده کوه افکن

آدم‌ها باید زندگی کرده باشند. باید دست خانواده‌شان را ول کرده باشند و رفته باشند بیرون و چیزهای زشت و زیبای دنیای پیرامونشان را دیده باشند، دل بسته باشند و نرسیده باشند، خواسته باشند و قدرت داشتنش را نداشته باشند، عاشق شده باشند و به تهش، یعنی به نهایت غصۀ نرسیدن و پا به زمین کوبیدن و زار زدن و برای عالم و آدم سفرۀ دل را وا کردن رسیده باشند. آدم‌ها باید به قدر کافی زندگی کرده باشند. با دوستانشان ولگردی و لات‌بازی و لش‌بازی درآورده باشند، توی خیابان‌های شهرشان گم شده باشند، بی‌پولی کشیده باشند و لذت پول داشتن را چشیده باشند. آدم‌ها باید روزهای زیادی غیر از درس و مدرسه و دانشگاه و کلاس زبان مشغول عیاشی و دیوانه‌بازی شده باشند و درطول عمرشان روزهای زیادی داشته باشند که خاطرۀ تجربۀ "زندگی" باشد. آدم‌ها، حتی اگر پدر و مادر بی‌سواد و خانوادۀ شهرستانی دارند و هیچ دوست دائم و فابریکی برای خودشان ندارند، باید روزهایی از عمرشان را صرف دوست پیدا کردن و محبت کردن به بقیه کنند و یک روز نارو بخورند و تنها بمانند، تا ازدست دادن را یاد بگیرند. باید شنوندۀ آدم‌ها باشند و حرف‌های مفت و عصبی کننده را تحمل کنند و صبر را یاد بگیرند. آدم‌ها باید از یک سنی به بعد بزرگ شده باشند.

۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۷
حمیده کوه افکن

دوست دارم از اینی که هستم دور شوم، خیلی تغییر کنم. بعد با کسی دوست شوم، به خودم وابسته‌اش کنم، اعتمادش را جلب کنم، رازش را بدانم، زندگی‌اش را ببینم، نقظه‌ضعفش را بفهمم، دردهایش را که برای من، فقط برای من لخت می‌کند خوب تماشا کنم، بعد یک روزِ قشنگ با او حسابی دعوا کنم و بهش حرف‌هایی بزنم که از خودش متنفر شود. بعد توی چشم‌هایش زل بزنم و ترس و تنهایی و بی‌سلاحی‌اش را تماشا کنم و حظ ببرم. از اینکه قدرت دارم، در موضع بالاتر و موقعیت برترم، از اینکه در جواب چاقویی که به من زده قمه‌ای بهش کشیده‌ام حظ ببرم. احساس کنم چقدر خوب از غرورم محافظت کرده‌ام و درس خوبی بهش داده‌ام. بعد با خودم بگویم حقش بود، آدم عوضی، باید ادب می‌شد. دلم می‌خواهد آدم دیگری شوم تا بتوانم همینقدر که گفتم کثافت باشم.

۲۰ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۱
حمیده کوه افکن


درد وقتی بزرگ می‌شود، وقتی "درد" می‌شود و بیخ گلوی آدم را می‌گیرد که تجربه شود، که دستش را بلند کند و بالا ببرد و محکم روی صورت آدم پایینش بیاورد. درد را تا وقتی فقط از بقیه شنیده باشی مثل قصه است، می‌شود حتی افسانه باشد، دروغ باشد. قصه‌ها و دروغ‌ها را باید ته خاطره نگه داشت برای روزگار مبادا. روزگاری که همۀ افسانه‌ها را به شکل دردناکی تجربه می‌کنی...

۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۲:۲۶
حمیده کوه افکن